Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘راپرت یومیه’ Category

بعد از فیلتر شدن وبلاگم در این مورد با فیلترینگ مخابرات نامه نگاری کردم بدون اینکه امید چندانی به موثر بودن این کار داشته باشم.  فقط یک ایمیل دو خطی براشون فرستادم و در خواست کردم از وبلاگ من رفع فیلتر شود.

بالاخره برادران سخت کوش واحد فیلترینگ مخابرات به ایمیل من جواب دادند و جوابی هم که دادند این بود که خواسته بودند چند تا کلمه بی ناموسی که ربات به اصطلاح هوشمند و در واقع احمق مخابرات توی وبلاگم پیدا کرده بود حذف کنم و اضافه کرده بودند که نباید به وبلاگهای فیلتر شده لینک بدهم. در پایان نوشته بود وبلاگ شما رفع انسداد خواهد شد و در صورت تکرار برای همیشه مسدود خواهد شد.

این نامه برای من بسیار اموزنده بود چون من تا حالا فکر می کردم وبلاگم فیلتر شده اما حالا فهمیدم مشکل وبلاگم این است که انسداد گرفته. راستش قبلا چیزهایی در مورد انسداد روده شنیده بودم که خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه اما نمی دونستم وبلاگها هم انسداد می گیرند. به هر حال انسداد وبلاگ من رفع شد و با تمام توان اماده است که پستهای انبار شده را بیرون بده

فقط مساله ای که برای من حل نشد این است که چی باعث شده اسم این ربات احمق را بگزارند هوشمند؟ مثلا کافی است یک کلمه تجاوز را توی یک وبلاگ پیدا کنه تا زرتی بزنه فیلترش کنه …. ببخشید مسدودش کنه … خب اخه هوشمند جان قربون اون مارک مید این چاینات، الهی درد و بلات بخوره تو سر استکبار جهانی هر تجاوزی که بی ناموسی نیست که اخه. شاید طرف نوشته باشه تجاوز اسراییل به غزه محکوم است یا مثلا در مورد تجاوز به حقوق دیگران نوشته باشه. من نمیدونم این مخابرات که میره سیستم پیشرفته شنود تلفنی از المان میخره نمیتونست یک کم بیشتر مایه بزاره به جای جنسهای بنجل چینی یک ربات درست و درمون بخره؟ من میگم حالا هم دیر نشده به نظر من بهتر است این ربات احمق را به برادر مورالس اهدا کنند تا ایشون هم یک حالی به فضای مجازی بولیوی بده و به امید خدا مثل برادر چاوز رییس جمهور مادام العمر بشه به جاش بروند از همان شرکت المانی یک سیستم کار درست بخرند که حداقل فرق دوغ و دوشاب را متوجه بشه.

به هر حال انسداد ما که رفع شد ولی من دلم برای این همه سوژه ای که تو این مدت همینجوری مفت و مسلم سوخت و نتوانستم در موردشون یک خط مطلب بنویسم میسوزه مخصوصا اینکه دوره ریاست جمهوری محمود جان هم داره تمام میشه و اگر دوباره انتخاب نشه ادم باید بشینه کلی فکر کنه که یک سوژه به ذهنش برسه

پی نوشتهای بی ربط:

1- بد نیست یک سری به صفحه انگلیسی وبلاگ احمدی نژاد بزنید و قسمت کامنتهای وبلاگ را ببینید. من قبلا صفحات فارسی را دیده بودم اما بخش نظرات انگلیسی با بخش فارسی کاملا متفاوت است. نکته جالب این است که مدیر وبلاگ اجازه داده یک سری انتقادات تند و حتی توهین در بخش نظرات انگلیسی منتشر شود. به عنوان مثال یک بازدید کننده گفته امیدوارم یک نفر یک گلوله تو مغزت خالی کنه یکی دیگه گفته بمیر یک بازدید کننده دیگه گفته تو جزو کسانی هستی که دنیا را به جنگ جهانی سوم می کشانند. البته این بخش حاوی تعریف و تمجید هم هست ولی اینکه اجازه داده اند چنین نظراتی هم منتشر شود خیلی جالب است.

2- مدتی پیش به این فکر می کردم که وقتی به سنی میرسم که همه میگویند فلانی پایش لب گور است، در چه صورتی احساس خواهم کرد که سهم خودم از زندگی را دریافت کرده ام و تا جایی که میشده زندگی کرده ام؟ یا به عبارت ساده تر دوست دارم چه کارهایی را قبل از مرگ انجام دهم؟ برای خودم یک لیست تهیه کردم که البته لیست بلند بالایی بود و نکته جالب اینکه این کار باعث شد به یک سری از خصوصیات شخصیتی خودم و چیزهایی که خلا انها را در زندگی احساس می کنم بیشتر پی ببرم. توصیه می کنم شما هم چنین لیستی را برای خودتان تهیه کنید فکر می کنم نتیجه کار خیلی جالب و اموزنده خواهد بود. یک سایت هم هست که افراد زیادی از همه جای جهان به این سوال جواب داده اند که چه کارهایی را دوست دارند قبل از مرگ انجام بدهند. بلاگرهای زیادی هم به این موضوع پرداخته اند می توانید مطالب مرتبط را با جستجوی عبارت things to do before dying یا things to do before death پیدا کنید

 

پ. ن: فقط به فاصله چند ساعت پس از انتشار این پست دوباره وبلاگم فیلتر شد

انگار فقط می خواستند من را ضایع کنند

Advertisements

Read Full Post »

img_0486بلندگوی هواپیما قبل از اینکه به مسافران خوش امد بگوید به ارواح امام راحل و چهار پنج نفر دیگر درود می فرستد و یاداوری ارزشهای اخلاقی و رعایت حجاب در طول پرواز به شما گوشزد می کند که هنوز در قلمرو امام راحل هستید. بعد از حدود هفت ساعت پرواز از پله های هواپیما که خارج می شوید تصاویر مردی عینکی که همه جا بر فراز عبارت Long Live King به شما خیره شده به شما می گوید که حالا دیگر وارد قلمرو این مرد عینکی شده اید.
در بانکوک همه جا مرد عینکی از فراز ساختمانهای مرتفع ناظر شما خواهد بود. می توانید در ذهنتان تصویر مرد عینکی را بردارید و تصویر مردی معمم را بگزارید و تصور کنید هنوز در تهران هستید.
واحد پول تایلند بات نامیده می شود و هر بات حدود 30 تومان ارزش دارد. اب و هوای تایلند مرطوب و گرم است اما در زمستان هوا مطبوع است و شرجی بودن هوا ازاردهنده نیست. تایلند گلها و میوه های استوایی عجیب و غریب و جالبی دارد که طعم انها برای ما نا اشنا است. در پاتایا شاهد پدیده جالبی بودم که از اشباع هوا از رطوبت ناشی میشد. یک روز صبح که بیدار شدم شیشه های پنجره از قطرات مه پوشیده بود و بدون اینکه ابری در اسمان باشد باران می بارید. حضور افتاب و باران توامان تجربه بسیار جالبی بود که تا پیش از ان ندیده بودم. این دومین باری بود که به تایلند سفر می کردم. در این سفر چهار روز در بانکوک و چهار روز در پاتایا اقامت داشتیم که مدت اقامتمان در بانکوک صرف مسایل کاری شد و چند روزی که در پاتایا بودیم فرصتی برای استراحت داشتیم.
وقتی ادم برای بار دوم به یک کشور سفر می کند ان حالت تازگی و نا اشنا بودن محیط دیگر وجود ندارد و می شود بیشتر به عمق فرهنگ و اداب و رسوم مردم ان کشور رسوخ کرد.
زبان
زبان تایلندی تا اندازه ای به دیگر زبانهای شرقی مانند چینی شباهت دارد و تا اندازه ای هم شبیه هندی است. خط تایلندی هم بسیار شبیه خط سانسکریت است. در زبان تایلندی حرف ر وجود ندارد و تایلندیها وقتی انگلیسی حرف می زنند یا کلن بی خیال این حرف می شوند و ان را تلفظ نمی کنند یا ان را ل تلفظ می کنند. در تایلند بسیاری از کسانی که با توریستها سر و کار دارند تا حدی قادرند انگلیسی صحبت کنند اما درک انگلیسی صحبت کردن انها کار ساده ای نیست و از لحاظ دشواری دست کمی از زبان تایلندی ندارد به عنوان مثال بعضی از واژه ها این طور تلفظ می شود:
ایلان: ایران
لوم نامبل: روم نامبر
لد مالبولو: رد مارلبرو
فینیت: فینیشد finished
سیم سیم sim sim: اصطلاحی من دراوردی معادل same same که منظور از ان همان all the same است یعنی همه یک جور است یا همه یک قیمت است
پبلم: پرابلم
در بازارها و مراکز بزرگ خرید افرادی پیدا میشوند که کمی فارسی هم یاد گرفته اند. اینها وقتی قیافه ایرانی شما را تشخیص می دهند چند کلمه ای فارسی می پرانند و شما را به زور می برند توی مغازه پس از چند لحظه چنته خالی می شود و سوییچ را می چرخانند به انگلیسی مزخرفی که خاص تایلندیها است.
تایلندی ها موقع حرف زدن کلمات را می کشند و معمولن به اخر هر جمله یک هاااااااااااااااا اضافه می کنند. این کلمه هیچ معنا و کارکرد خاصی در ساختار جمله ندارد و ظاهرن برای این به کار می رود که اوقات فراغت میان دو جمله را پر کند. تا انجایی که من فهمیدم میزان کشیدن کلمات در مواقع مختلف خیلی با هم فرق دارد. در اماکن رسمی یا با کلاس تایلندیها کلمات را نمی کشند و مثل ادم حرف می زنند در گفتگوی دوستانه یعنی موقعی که چندتا دوست برای وقت گذراندن نشسته اند و با هم حرف می زنند کلمات را کمی می کشند اما بیشترین کشش کلمات در گفتگوی اغواگرانه است یعنی موقعی که مثلن یک فروشنده از جنسش تعریف می کند و بیشتر از همه دادزنهایی که جلوی مغازه ها مردم را تشویق به داخل شدن می کنند.

رولت روسی – ایرانی
تازگیها اوضاع تایلند کمی الاغ در الاغ شده و بمب گزاریهایی که از سال گذشته تا کنون در اماکن مختلف صورت گرفته ضربه مهمی به صنعت توریسم تایلند زده است. به نسبت سال گذشته تعداد توریستهای امریکایی و اروپایی بسیار کم شده بود و توریستهای روس و ایرانی تقریبن بی رقیب مانده بودند. این باید از روحیه ریسک پذیر و بی کله گی خاصی ناشی شده باشد که تنها در روسها و ایرانیها دیده می شود. بر اساس براورد یکی از اژانسهای تایلندی 15 درصد توریستهایی که به تایلند می ایند ایرانی هستند که رقمی در حدود هشتصد هزار نفر را شامل می شود. تایلند بهشت توریستهای شکم گنده روس است و تصور می کنم نسبت انها به کل گردشگرانی که وارد تایلند می شوند حدود 60 درصد یا بیشتر باشد. همه جا می توانید یک روس شکم گنده را ببینید که یک دختر قلمی و حداقل با بیش از 15 سال اختلاف سنی او را همراهی می کند. بی تناسبی اشکار میان این زوجها داد می زند که روسها برای سپری کردن تعطیلات در تایلند کسی را اجاره می کنند و با خود به تایلند می اورند. یک بار سر میز صبحانه بد جور وسوسه شدم از یک خانم روس حدودن بیست ساله که کنار مردی سفیدمو و شکم گنده نشسته بود این موضوع را سوال کنم اما منصرف شدم. گذشته از اینکه این سوال بسیار احمقانه است که ادم از کسی بپرسد ایا شما را اجاره کرده اند؟ روس قلچماقی که کنارش نشسته بود با حدود 270 کیلوگرم وزن بدون استخوان جایی برای شوخی باقی نمیگذاشت.
البته در سفر اخیرم فرصتی دست داد که بالاخره این سوال را مطرح کنم. در تایلند تاکسیهایی با نام محلی توک توک وجود دارد که یا وانتهایی هستند که مسافر را پشت وانت سوار می کنند یا موتور سه چرخه هایی هستند که قبلن در ایران هم وجود داشت و مخصوص سبزی فروشها بود. در پاتایا توک توک برای مسیرهای مختلف نرخ ثابتی دارد که متوسط ان 150 بات است. راننده از کل مسافرها 150 بات میگیرد حالا اگر یک نفر سوار شده باشد کل مبلغ را میپردازد و اگر 10 نفر سوار شده باشند هر کدام 15 بات میپردازند بنابر این به نفع مسافر است که همراه افراد بیشتری سوار تاکسی شود. یک روز جلوی هتل منتظر تاکسی بودم که یک زوج روس که هر دو مست و پاتیل بودند امدند از من پرسیدند اگر میخواهم به شهر بروم با هم برویم ( برای اینکه کرایه کمتری بپردازیم ) طبیعتن من هم پذیرفتم و با هم یک تاکسی گرفتیم. هر دو تا خرخره نوشیده بودند و زنک روس در طی مسیر حسابی از من استفاده ابزاری کرد و به بدن من دست می کشید و می گفت گود من! ( البته فکر بد نکنید فقط به بازو و سینه دست می کشید) فرصت را مغتنم شمردم و سوالی را که مدتها بود میخواستم بپرسم پرسیدم. مردک روس کلی خندید و گفت این زنمه البته هفت هشت تا زن دیگه اینجوری هم دارم!
در طول مسیر سهم هر نفر را حساب کردم و دیدم مقدار کمی که پول خورد به حساب می امد از روسها زیاد گرفته ام بعد از پیاده شدن می خواستم مبلغ اضافی را به انها برگردانم که انها اشتباهن تصور کردند پول بیشتری می خواهم. زن روس فورن کیفش را باز کرد و یک دسته اسکناس دراورد و بدون شمردن به من داد من پول را نگرفتم و گفتم شما اشتباه متوجه شدید من باید اضافه پولی که به من داده اید را به شما برگردانم و پول را به انها دادم. مردک روس کلی خوشحال شد و دو تا بیلاخ به من نشان داد و بلافاصله من را بغل کرد و سفت به چربیهای شکمش فشرد و گفت: Iran and Russia two great countries من توی دلم گفتم اره ارواح عمه ات. زنک روس هم فریاد زد yeah yeah و بازوی من را فشرد بعد خداحافظی کردند و رفتند
تعارفات
تایلندیها دست نمیدهند و اگر کسی با شما دست داد تحت تاثیر فرهنگ غربی و جهت رعایت اداب خارجیها است. به جای دست دادن انها کف دو دست را به هم میچسبانند و مقابل صورت نگه می دارند. در واقع سه جور احترام وجود دارد. اگر طرف مقابل هم رتبه یا پایینتر از شما باشد باید دستها را مقابل سینه به هم بچسبانید اگر منزلت فرد بالاتر یا مسنتر از شما باشد یا کسی باشد که احترام او واجب است مانند والدین و معلم دستها تا مقابل صورت بالا اورده می شود. یک نوع احترام هم وجود دارد که دستها انقدر بالا اورده می شود تا انگشت شصت مقابل پیشانی قرار گیرد این احترام مخصوص بودا است و در برابر مجسمه بودا انجام می شود.
یک بار با یک تایلندی در مورد رسم و رسوم تایلندیها صحبت می کردم و صحبت از همین احترامی بود که مخصوص بودا است. من گفتم ما در ایران یک نوع احترام دیگر هم داریم که مخصوص خانمها است و ایرانیها اینجور به زنشان احترام می گزارند بعد کف دستها را به هم چسباندم و تا بالای سرم بالا بردم. همصحبت تایلندی من حدود یکی دو دقیقه از این حرکت می خندید و می گفت یعنی بالاتر از خدا؟ من گفتم مگر در تایلند اینجوری نیست؟ من فکر می کردم همه جای دنیا همینطور است
او از این حرکت انقدر خوشش امده بود که برای چند نفر دیگر هم تعریف کرد و می گفت این دوستم می گوید در ایران اینجوری به زنشان احترام میگزارند
صنعت فحشا
همیشه این سوال برای من وجود داشته که چرا می گویند صنعت فحشا در حالی که بیشتر به نظر می رسد این کار نوعی خدمات باشد. گیرم صنعت کاندوم سازی را یکی از صنایع جانبی این بخش به حساب اوریم اما خود ان را نمیتوان صنعت به حساب اورد. البته یک بار یکی از دوستان استدلال می کرد چون فحشا زیر مجموعه صنعت توریسم است پس صنعت به حساب می اید!
در ایران اسم تایلند تا اندازه زیادی مترادف فحشا است که البته چندان بی راه هم نیست اما با دو بار سفر به این کشور متوجه شدم ایرانیها با نوعی پیش داوری به این کشور سفر می کنند که تا اخر سفر هم همراه انها است و باعث می شود تایلند را یک روسپیخانه بزرگ ببینند. ایرانیها معمولن در پاتایا و بانکوک فقط به یک خیابان که مرکز night life این دو شهر است رفت و امد می کنند و در کل این مسیر چیزی جز فحشا نمیبینند. یک بار با دونفر از دوستان در خیابانی قدم میزدیم و از جلوی چندتا بار و دیسکو رد شدیم. روی درب ورودی دیسکو نوشته بود : draft beer 95 Baht یکی از دوستان که تصور می کرد تمام مراکز تفریحی در تایلند روسپیخانه است و از جمله انگلیسی نوشته شده روی در هم غیر از عدد 95 چیز دیگری دستگیرش نشده بود گفت : نیگا کن اینجا ج… چه ارزونه 95 بات میشه 3000 تومن! بعد کمی جلوتر به یک بار رسیدیم که موزیک زنده پخش می کرد و 5 بات ورودی داشت این دفعه فریادی از شگفتی براورد و گفت 5 بات مفته!
البته پیش بینی من این است که این تصور اغراق امیز به مرور تعدیل شده و طی چند سال اینده مسافرتهای خانوادگی به تایلند افزایش خواهد یافت. توریستهای بسیاری هم هستند که برای استفاده از اب و هوا ، تفریحات دریایی و طبیعت دلپذیر تایلند به این کشور سفر می کنند.
در تایلند علاوه بر دختران جمعیت قابل توجهی از پسران یعنی حدود سه میلیون نفر از پسران هم جذب صنعت فحشا شده اند. اینها ظاهری دخترانه دارند که خود تایلندیها به این جماعت لیدی بوی می گویند. تشخیص انها از دخترها گاهی دشوار است.
جامعه شناسی کنار استخر
100 سال پیش وقتی ایرانیها به فرنگ سفر می کردند از خودشان سوال می کردند چرا فرنگی های کافر باید این قدر پیشرفته باشند و ایرانیهای مسلمان عقب افتاده. حاصل همین کنکاشها و جستجوها بود که انقلاب مشروطه و اصلاحات ناشی از ان را به ارمغان اورد. امروزه با سفر به اروپا چنین سوالاتی مطرح نمیشود چون دیگر پیشرفت اروپایی ها امری بدیهی به حساب می اید اما وقتی ایرانیها به تایلند سفر می کنند دایم این سوال را مطرح می کنند که چرا کشور عقب مانده ای مانند تایلند باید از چنین درامد هنکفتی بهرمند باشد در حالی که ایران با این همه جاذبه توریستی و طبیعت زیبا از این درامد بی نصیب است. فرقی نمی کند که ایرانیها از حاشیه کویر کرمان امده باشند یا اهواز در هر صورت محل زندگی خود را به گونه ای توصیف می کنند که گویی گوشه ای از دریاچه لوزان است و از اصفهان و شیراز ان گونه سخن می گویند که گویی تمام اثار تاریخی دنیا در این دو شهر گرد امده است و دیگر کشورها ول معطلند. خود بزرگ بینی ایرانی معمولن با این احساس دریغ به نتیجه گیری می رسد که: حیف که همه این چیزها با این حکومت بی استفاده مونده
یک روز که همراه دوستی کنار استخر هتل دراز کشیده بودیم صحبت از همین موضوع پیش امد. این دوست معمولن هر جا که میرفتیم حرفش این بود که خودمان در ایران بهترش را داریم. ان روز دوست من مقایسه ای اجمالی از مواهب طبیعی و غیرطبیعی ایران و برتری ان از هر نظر نسبت به تایلند انجام داد و در اخر گفت: ولی با این حکومت مجبوریم بیایم اینجا پولمون را خرج کنیم استفاده اش را هم اینها ببرند. من در جواب گفتم این مقایسه شما دقیقن مثل این است که پدر و مادر بچه ای مرفه ولی درس نخوان بچه درسخوان و فقیری را به او نشان دهند و بگویند تو با داشتن این همه مزایا چه مرگت است که درس نمی خوانی
دوستم گفت افرین دقیقن همینطوره. من گفتم خب با این حساب نمیشه گفت ان بچه مرفه دارای مزیتی است اگر مزیت داشت که عقب نمی ماند حتمن چیزی کم دارد و احتمالن ان چیزی که کم دارد عقل است
دوستم گفت خب اره دیگه ما همه چیز داریم به جز ازادی، همین حکومته که نمیزاره ما پیشرفت کنیم. من گفتم فکر نمی کنم مساله فقط حکومت باشد. اگر همین محیط استخر در ایران باشد شما با خانمت می آیی استخر؟ اگر در خیابانهای تهران توریستهای خارجی دست بیاندازند گردن دخترهای ایرانی احساست جریحه دار نمی شود؟ دوستم گفت خب چرا ادم غیرتی میشه غیرت هم در فطرت بشر هست و طبیعیه من میگم باید ازادی برای جوانها باشه ولی نه در ملا عام باید یه جاهایی باشه که دیده نشه و فقط اونهایی که میخوان برن
من گفتم خب پدر امرزیده این وضعی که تو دنبالش هستی همین چیزیه که الان در ایران هست الان هم جایی که دیده نشی میتونی هر کاری دلت خواست انجام بدی چون همه مثل تو هستن و دوست دارن حالشون را بکنن اما اگر کس دیگه ای همون کاری را که خودشون می کنن را بکند احساساتشون جریحه دار میشه چون به قول شما غیرت در طبیعت بشر هست!
دین
95 درصد تایلندی ها بودایی هستند 4 درصد مسلمان و یک درصد از ادیان مختلف که بیشتر شامل اقلیتی هندو می شود که اکثرن از هندی های مهاجر هستند. دین بودا مبتنی بر اموزه های فردی به نام سیدارتا گوتاما است که حدود ششصد سال پیش از میلاد در هند زندگی می کرده است. لقب بودا اختصاص به سیدارتا ندارد و از نظر تعالیم بودایی هر کسی می تواند به مقام بودا برسد.
خلاصه تعالیم بودا این است که زندگی کلن چیز مزخرف و رنج اوری است. هر کس پس از مردن دوباره در قالبی جدید به دنیا می اید و دوباره اسیر همین زندگی مزخرف خواهد شد. تنها راه رهایی از رنج رسیدن به نیروانا است. نیروانا بالاترین مرحله ای است که هر انسانی می تواند به ان برسد و در ان هیچ نوع رنجی وجود ندارد چون انسان در این مرحله از دلبستگی های مادی گذشته و به شناختی می رسد که ان سوی ظاهر حوادث دنیوی را می بیند.
تفاوت بودیسم با ادیان دیگر:
در بودیسم خدا به معنای خالق هستی وجود ندارد. بهشت و جهنم و بازخواست وجود ندارد. پس از مرگ سلسله بی انتهای زایشهای مجدد و رنج مجدد وجود دارد مگر اینکه این دور باطل را با رسیدن به نیروانا متوقف کنیم
بودا پیامبر به معنای رایج ادیان ابراهیمی نیست. منزلت بودا در برابر بوداییان مانند منزلت استاد به شاگرد است. حتی خود بودا ادعا نکرده که قوانین دین خود را ابداع کرده است از نظر او این قوانین در طبیعت وجود داشته و قبل از او هم بسیاری افراد از این قوانین پیروی میکرده اند بودا تنها این قوانین را کشف کرده و به دیگران توصیه می کند
دستورات اصلی دین بودایی شامل پنج دستور است: دزدی نکن زنا نکن دروغ نگو مشروبات الکلی ننوش قتل مکن
دین بودایی عشق به همنوع و تمام موجودات را توصیه می کند وبودایی ها با حیوانات و محیط زیست رفتار خوبی دارند. در دین بودایی حتی توصیه می شود محیط را پاکیزه نگه دارند تا مجبور نباشند حشرات را بکشند. ظاهرن در تایلند با سگهای
ولگرد هم مبارزه نمی شود و در شهرهای تایلند همه جا تعداد زیادی سگ ولگرد مشاهده می شود که البته بی ازار هستند و تمام روز بی حال یک جا افتاده اند. احتمالن این حالت بی تحرکی باید ناشی از هوای شرجی تایلند باشد. در این دین کشتن موجودات زنده عملی بسیار ناپسند است و به همین دلیل دین بودایی به هیچ وجه حتی به دلایل مذهبی کشتن و زجر دادن انسانها را توصیه نمی کند. در کشورهای بودایی هیچ گاه تا کنون جنگ مذهبی رخ نداده است.
هر فرد بودایی باید در طول زندگی خود مدتی به جامه راهبان دراید و در معبد خدمت کند. طول این مدت اختیاری است و می تواند چند روز، یک هفته یا یک ماه و بیشتر باشد

img_4811
تایلندی ها پس از مرگ جسد را می سوزانند و خاکستر ان را درون ستونهایی در معبد دفن می کنند. برای سوزاندن اجساد معابد خاصی مجهز به کوره وجود دارد و این کوره ها با برق کار می کنند. سوزاندن کامل جسد حدود 3 ساعت زمان می برد. پادشاهان در کوره های معمولی سوزانده نمی شوند و پس از مرگ هر پادشاه یک کوره اختصاصی برای او ساخته می شود. سال گذشته طی اقامت ما در تایلند خواهر پادشاه فوت کرد و یک روز عزای عمومی اعلام شد. برای سوزاندن جسد خواهر پادشاه تایلند یک کوره اختصاصی ساخته شد که 400 میلیون بات یعنی در حدود 14 میلیارد تومان هزینه داشت.
یکی از جالبترین جنبه های دین بودا تشویق افراد به خوشرویی و لبخند زدن به دیگران است. از نظر بودایی ها لبخند زدن یک عبادت است و در تایلند کمتر کسی را می بینید که لبخند به لب نداشته باشد. در واقع تایلندیها همیشه در حال لبخند زدن هستند و به همین دلیل است که تایلند سرزمین لبخند لقب گرفته است. به نظر من این جنبه از دین بودا بسیار مثبت است البته یک وجه منفی هم دارد چون وقتی با کسی شوخی می کنید و طرف مقابل می خندد معلوم نمی شود که ایا واقعن شوخی شما خنده دار بوده
یا طرف دارد عبادت می کند.
در فرهنگ بودایی سه نوع مجسمه بودا وجود دارد که هر سه جنبه نمادین دارد: بودای ایستاده نمادی از حضور بودا در دنیا، بودای نشسته نماد مدیتیشن و بودای اینده که بودا را به شکل مردی فربه و شکم گنده نشان می دهد نمادی از اینده است که دنیا پر از عدل و داد شده و همه انسانها مرفه و لابد تپل خواهند شد. گفته می شود بودای تپل 2500 سال بعد ظهور خواهد کرد.
فرهنگ تایلند به فرهنگ هندی بسیار نزدیک است و بعضی از جنبه های هندویسم وارد فرهنگ این کشور شده است. در بسیاری از خیابانها، فروشگاه ها، شرکتها و اماکن مختلف جایگاه های الاچیق مانندی برای شیوا ساخته شده است که تایلندی ها در مقابل ان دعا خوانده عود روشن می کنند و چیزهای مختلفی نظیر نوشیدنی، میوه و گل نذر می کنند. عقیده بر این است که
این عمل ارواح خبیثه را دور کرده و کار و کاسبی را رونق می دهد. متوجه نشدم سرنوشت این خوراکیها چه می شود چون هرگز شیوا را در حال خوردن خوراکیهایی که برای او می گزارند ندیدم
بانکوک
بانکوک بویی مخصوص به خود دارد که قابل توصیف نیست. در حاشیه همه خیابانها یک سری دست فروش هستند که بیشتر انها را اغذیه فروشها تشکیل می دهند. اینها غذاهای مختلفی مانند قورباغه، ملخ، سوسک، تخم سوسک، اخوندک، جوجه، جگر، عقرب، عروس دریایی و مانند اینها را کباب می کنند که بوی خاصی را ایجاد می کند که در همه خیابانها به مشام می رسد.
در بعضی پیاده روها دو ردیف میز و صندلی چیده شده و شما ناچارید با زحمت از میان مردمی که در دو طرف شما شام می خورند عبور کنید. یک شب دل را به دریا زدم و از یکی از این اغذیه فروشیها غذای تایلندی گرفتم. اول یک جوجه کباب گرفتم که به هر حال می دانستم چی است. بسیار لذیذ بود و البته مانند غذاهای هندی سرشار از فلفل. بعد گفتم یک عروس دریایی کباب کند و چشمم را بستم و تکه ای از پای این موجود دریایی را خوردم. قبل از خوردن خودم را اماده کرده بودم که بالا بیاورم اما چنین اتفاقی نیافتاد. طعم بدی نداشت البته سر و صدای ان زیر دندان قدری ازار دهنده بود که باعث شد از خوردن بقیه ان منصرف شوم.
بانکوک 10 میلیون نفر جمعیت دارد و شهر شلوغی است اما طراحی شهری برجسته ای دارد و مملو از پلهای هوایی و تقاطعهای غیر هم عرض است که گاهی تا چهار طبقه هم می رسد. یکی از بزرگراه های بانکوک 95 کیلومتر از روی هوا عبور می کند. فکر می کنم شهرداری بانکوک تمهیداتی در نظر گرفته تا بخشی از هزینه های اجرایی خود را به بخش خصوصی محول کند. اکثر پلهای عابر پیاده در مقابل فروشگاه ها قرار گرفته و شما با استفاده از پل می توانید وارد طبقه دوم فروشگاه شوید. همچنین بسیاری از این فروشگاه ها دارای یک پاساژ هستند که پس از ورود به فروشگاه از طریق پل هوایی می توانید از درون فروشگاه عبور کرده و با طی کوتاه ترین مصافت به خیابان بعدی بروید.این کار هم به نفع فروشگاه ها است هم هزینه شهرداری را کاهش می دهد.
سیستم رانندگی در تایلند انگلیسی است و فرمان اتوموبیل سمت راست قرار دارد. در پاتایا یک دوچرخه گرفته بودم تا در شهر گردش کنم اما این مساله باعث دردسر بود. سر هر چهار راه ناخوداگاه به سمت راست می چرخیدم و با تعجب به خودم می گفتم چرا همه ماشینها از روبرو می ایند؟ فکر می کنم اگر بخواهید در بانکوک رانندگی کنید عمر کوتاهی خواهید داشت.
علاقه به پادشاه
تایلندی ها به پادشاه خود و خانواده سلطنتی بسیار علاقمندند. سال گذشته که خواهر پادشاه فوت کرده بود بسیاری از مردم عادی سیاه پوشیده بودند. در بسیاری از مغازه ها عکس پادشاه به چشم می خورد. یک بار علت این علاقه را از یک تایلندی پرسیدم می گفت پادشاه تایلند بسیار به فکر مردم فقیر است و طی 65 سال پادشاهی خود 3000 پروژه عمرانی ایجاد کرده است. او هر پروژه را ابتدا در مقیاس پایلوت در داخل کاخ سلطنتی اجرا می کند و اگر مناسب بود در مقیاس ملی اجرا می شود به همین دلیل است که در داخل محوطه کاخ سلطنتی تعداد زیادی دامداری و مزرعه و امثال اینها وجود دارد.
نمی دانم چرا با شنیدن این صحبتها یاد احمدی نژاد افتادم. به آن خانم تایلندی که طرف صحبتم بود گفتم تعداد 3000 پروژه برای مدت 65 سال رقم بالایی نیست و این قبیل کارها در اکثر کشورها معمول است با این حال مردم دیگر کشورها چنین علاقه ای به مسوولینشان ندارند و انها را مورد انتقاد و حتی تمسخر قرار می دهند و پدر صاب بچه را هم در می اورند
او گفت این سلسله سلطنتی برای تایلند کارهای زیادی کرده از جمله 80 سال پیش که تمام کشورهای شرق اسیا مستعمره بودند پادشاه ما یک قسمت کوچولو از خاک ما را به انگلیس داد تا با بقیه کشور کاری نداشته باشند و تایلند استقلالش را حفظ کرد و ما به این خاطر از پادشاهانمان ممنونیم!
من آهان احمقانه ای گفتم تا بحث خاتمه یابد اما به این فکر می کردم که با این حساب ما هم بایستی از احمدی نژاد برای واگزار کردن سهم کوچولوی ایران در دریای خزر به روسها و همینطور همکار ایشان جناب فتحعلی شاه قاجار که با واگزاری قسمت کوچولویی از ایران به روسها استقلالمان را حفظ کرد تشکر کنیم. این وسط فقط مصدق بود که جایی برای تشکر باقی نگذاشته چون او هم می توانست به جای این همه بامبول سوار کردن و ملی کردن نفت، خوزستان را به انگلیسی ها بدهد و قال قضیه را بکند به این ترتیب شاید امروز در کل ایران یک خیابان یا کوچه به اسم مصدق وجود داشت
حاج آقایی که اوکی بود وانجیل داخل کشو
در سفر قبلی هنگامی که از گیت فرودگاه امام عبور می کردم طبق معمول کمربند و تمام اشیا داخل جیبم را خالی کردم و بازرسی بدنی شدم در حال بستن کمربند بودم که دیدم حاج اقا مقتدایی رییس حوزه علمیه قم بعد از من از گیت عبور کرد. حاج اقا راست شکمش را گرفت و بدون توجه به مامورین بازرسی از گیت عبور کرد. یکی از مامورین به دیگری گفت: حاج اقا اوکی است دیگه؟ و ان دیگری گفت: بعلللله
من در حالی که اشیا داخل جیبم را با تانی به جیبهایم برمی گرداندم که به حاج اقا بفهمانم این کار چقدر دردسر دارد نگاه معنی داری به حاج اقا انداختم. حاج اقا هم در پاسخ نگاه مظلومانه ای کرد که معنیش این بود: من در اوکی بودنم بی تقصیرم
بعد از حاج اقا هم تعدادی حضرات ریشو با کت و شلوار سرمه ای و یقه چرک وارد هواپیما شدند که به نظرم تعداد این تیپ حضرات داخل هواپیما در حدود صد نفر بود. خیلی دوست داشتم حاج اقا را با عبا و عمامه در فرودگاه بانکوک در حال بازرسی ببینم اما در بانکوک هرچه چشم انداختم ادم معممی بین جمعیت ندیدم. ظاهرن حاج اقا در خلال پرواز به دستشویی هواپیما رفته و عمامه را زیر پیراهنش زده بود. در سفر امسال هم چند نفری را با شکمهای گنده و پیراهنهای سفید روی شلوار در هواپیما دیدم که موقع برگشت از پاویون تشریفاتی وارد فرودگاه شدند.
با این وصف کار تبلیغات اسلامی در تایلند بسیار گرم است اما نمیدانم این حضرات در انجا چه فعالیتهای تبلیغی ای انجام می دهند. ولی چیزی که میدانم این است که موسسات مسیحی و همینطور یک موسسه ژاپنی وجود دارد که به هتلهای تایلند انجیل و کتب بودایی وقف می کنند که احتمالن هزینه اش بسیار کمتر از سفر حجج اسلام و تیمی از برادران ارزشی خواهد بود.
لااقل اگر قصد خیری دارند به جای اینکار می توانند تعدادی افتابه نذر هتلهای تایلند کنند تا ایرانیهای نماز خوان در دیار کفر موقع استفاده از مبال به زحمت نیوفتند و مجبور نباشند کارشان را در وان حمام فیصله دهند

 

پی نوشت: با این سرعت اینترنت آپ کردن تصویر عمر نوح می خواهد و صبر ایوب فعلن برای خالی نبودن عریضه دو تا عکس آپ کردم تا بعد از تعطیلات

Read Full Post »

candywrapper-veil-advert

65b1f1234bfc53ab7649643df65efabca4ca39ff

1-         اون تصویر بالایی حاصل کار هنرمندان ارزشی عرب در تبلیغ حجاب است این پایینی هم حاصل زحمات هنرمندان ارزشی ایرانی در کپی کردن همان طرح بالایی است. تازگی ها با چسباندن این تصویر در اطراف مدارس دخترانه یک حرکت ارزشی در جهت تبیین جایگاه واقعی زن و مرد شروع شده که شایسته تقدیر است. با توجه به اینکه قرن ها است شاعران منحرف با تشبیح  زن و مرد  به شمع و پروانه و گل و بلبل افراد نا اگاه را به بی ناموسی تشویق می کنند جا دارد هنرمندان ارزشی برای شیرفهم کردن ملت فهیم ایران بیشتر تلاش کنند. برای ارزیابی درک تصویری خودتون از تصویر بالا به این سوالات جواب دهید:

 

1-       شباهت دخترها به شکلات در این است که …..

الف- هر دو به کشورهای عربی صادر می شوند

ب- هر دو را باید بسته بندی کرد تا فاسد نشوند

ج- هر دو باید دور از دسترس اطفال نگهداری شوند

د- هر دو برای لذت بردن ساخته شده اند و خاصیت دیگری ندارند

 

2-       دختری که در محل کار حجاب را رعایت می کند ولی در خانه پارتی می اندازد چه نوع شکلاتی است؟

الف- شکلات مغزدار

ب- شکلات رژیمی

ج- شکلات دو رنگ

د- هات چاکلت

3-       اگر نسبت دخترهای بدحجاب به پسرهای دخترباز مانند نسبت شکلات باشد به مگس، نسبت پسرهای دخترباز به بچه مثبت ها مانند نسبت ……………..

الف- مگس بالدار است به مگس بی بال

ب- مگس سالم است به مگس دیابتی

ج- مگس معمولی است به خرمگس

د- مگس سمج است به مگس بی بخار

4-       اصطلاح (( شکلات پیچ )) به چه معنی است؟

الف- دختری با حجاب خفن که فقط یک چشمش بیرون است

ب- میت کفن شده

ج- کسی که دوست دخترش او را پیچانده باشد

د- الف و ب صحیح است

5-       پسری که با دخترهای گشت ارشاد دوست می شود چه نوع مگسی است؟

الف- خرمگس

ب- مگس نابینا

ج- مگس سرکه

د- مگس قانع

6-       اگر دخترها شکلات باشند و پسرها مگس نقش گشت ارشاد برابر است با ……..

الف- خرمگس معرکه

ب- پشه بند

ج- بسته بند سیار

د- صاحب قنادی

7-       با استفاده از پیام نهفته در تصویر بالا شعر انحرافی زیر را اصلاح کنید (( حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم ))

الف- حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا تا بیان حالتو بگیرن

ب- حاجت مطرب و می نیست تو هم برقع نگشا که حوصله دردسر نداریم

ج- مطرب و می چیزهای بسیاری بدی می باشد خواهرم تو شکلاتی و من مگستم خودت را در جای خشک و خنک و پوشیده نگه دار که من هم بروم دنبال کارم

د- حاجت مطرب و می نیست تو برقع نگشا زلفاتم جمع کن بزار سر ما هم سر جاش بمونه

8-       به سوالات فوق چگونه جواب دادید؟

الف- با کمک یک حشره شناس

ب- با کمک یک قناد

ج- همینجوری قضا قورتکی

د- جواب ندادم چون سوالات مزخرفی بود

 

2-        معمولن رسم است که هر سال روز اول محرم یک مقام قضایی اعلام میکنه در ماه محرم جرایم 90 درصد یا بیشتر کاهش پیدا می کند و البته برای اینکه مردم فکر نکنند این هم چیزی شبیه پیش بینی وضع هوا است اضافه می کنند سالهای قبل هم همینجوری بوده. خب این واقعن باعث مباهات است که 90 درصد جمعیت ِ دزد و چاقوکش و خفت گیر و شرخر و باجگیر و کف زن و پا انداز در این مملکت اعتقادات شدید مذهبی دارند. به نظر من اون ده درصد باقی مونده هم مذهبی هستند منتها برای اینکه ریا نشه تقیه می کنند و کارشون را محرمها تعطیل نمی کنند.

خود من هم خیلی از این مومنان فصلی را میشناسم که در ماه محرم و صفر و ماه رمضان یک سری کارها مثل عرق خوری را میگزارند کنار یا یک دفعه نمازخوان میشن. میشه گفت اینها پیرو این شعر حافظ هستند که میفرماید: نگویمت که همه ساله می پرستی کن / سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش

البته عده ای عقیده دارند در اصل حافظ می خواسته بگه سه ماه پارسا می باش و نه ماه عشق و حال کن ولی چون قافیه تنگ امده برعکسشو گفته…. یک روایت دیگری هم هست که میگه این توصیه حافظ مربوط به دوره بارداری خانمش بوده و حافظ  به خاطر نگرانی از تاثیر مصرف الکل در دوره بارداری این را به خانمش گفته ……. به هر حال اصل توصیه جناب حافظ هرچی باشه ایرانیها ثابت کرده اند که در جمع کردن خدا و خرما استعداد کم نظیری دارند و در واقع با این روش ادم میتونه در دنیا و اخرت عشق و حال کنه ….. باز به قول جناب حافظ: فردا شراب کوثر و حور از برای ماست / امروز نیز ساقی مه روی و جام می!

3-       توی مسیرم از کنار یک هیئت عزاداری میگذشتم یک عده بیرون صف کشیده بودند که غذای نذری بگیرن یه خانمه هم اون جلو جیغ و داد راه انداخته بود می گفت مگه مال باباتونه که یکی بیشتر نمی دین مال امام حسینه ….. با خودم گفتم اگه این خانمه برای مال خودش هم اینجوری خودشو جر می داد احتمالن الان صندوق ذخیره ارزی خالی نشده بود ….. نمیدونم این علاقه ایرانیها به مال مفت از کجا ناشی شده ولی هرچی هست ریشه تاریخی داره چون از قدیم گفتن مفت باشه کوفت باشه ….. احتمالن قرنها زندگی کردن در وضعیتی بی ثبات به ایرانیها یاد داده که به عنوان یک قاعده کلی در گرفتن تردید نکنند اما در دادن یک کم تردید کنند. من حتا در کشورهایی به مراتب فقیرتر از ایران هم چنین ولعی به مال مفت را ندیده ام.

 

4-       علایم نابودی جهان – من یک شوهر عمه ای دارم که هر وقت کسی از چیزی شکایت کنه – حالا فرقی نمیکنه این شکایت از ابکی شدن ماست های موجود در بازار باشه یا افزایش تورم یا وضعیت اخلاق جوانان –  با تاسف و لحنی فیلسوفانه میگه جهان رو به نابودی گذاشته. شوهر عمه من معتقده از لحاظ علمی هم ثابت شده که جهان رو به نابودی گذاشته و اگر ازش دلیل بخواهید همون شکایت شما را به عنوان دلیل ذکر می کنه و میگه خب جهان رو به نابودی گذاشته که ماست ها شل شدن یا جوانها اینقدر خراب شدن دیگه …. راستش من هم یک چند وقتیه که به همین نتیجه رسیده ام که جهان رو به نابودی گذاشته یا لااقل اون جهان قدیمی که ما می شناختیم رو به نابودی گذاشته و دنیای جدیدی داره شکل می گیره ….. یکی از چیزهای ناراحت کننده این دنیای جدید کم عمق بودن و میانمایگی ملال اوری است که رنگش را به همه چیز زده است. تقریبن هرچیز درخشان و به یاد ماندنی در هر زمینه ای مال چهل سال پیشه …. بهترین فیلمها مال دهه هفتاد هستند باندهای اسطوره ای موسیقی مال همون دور ه اند بهترین شاهکارهای ادبی و …. ادم فکر میکنه پس این همه هنرمند و نویسنده تو این چهل سال چه غلطی می کردن؟ …….. البته ما به نسبت 40 سال پیش به مراتب بیشتر میخوانیم کافیه فقط حساب کنید در طول روز چند صفحه اینترنت را ولو نصفه نیمه مرور می کنید ولی مساله این است که این همه اطلاعات کجا میرود؟ اخر شب که به بستر میرویم چند خط از این همه مطلب هنوز به یادمان مانده؟ ……… من فکر می کنم ذهن ما به عنوان یک واکنش دفاعی یک فیلتر سر راه این حجم وسیع ورودی اطلاعات قرار میده و بخش بزرگی از ان را به عنوان  آت و اشغال دور میریزه….. نتیجه این حالت ذهنی در دراز مدت چی از اب در میاد؟ نسلی که اینجوری تربیت شده باشه به نظر من نسلی خواهد بود کرخت که احتمالن تاثیر موضوعی مثل راه های کاهش وزن بیشتر در ذهنش جاگیر میشه تا خبرهای مربوط به یک نسل کشی در فلان جای دنیا ………. دنیا رو به نابودی گذاشته ……

 

5-       ما نیمه فیلطر شدیم – بر اساس گزارشهای رسیده از بعضی  دوستان چندتا از سرورها وبلاگ کافه نادری را فیلطر کرده اند. یکی از دوستان می گفت با سه تا سرور مختلف وصل شده ولی هر سه ما را فیلطر کرده بودند با این حال خود من مشکلی از لحاظ فیلطر ندارم ظاهرن میشه گفت نیمه فیلطر شده ایم …….. من نمی دونم چرا باید من را فیلطر کنند اما مثلن این سیبیل طلا فیلتر نشه؟ این عدالت اسلامیه؟ این خانم که ادبیاتش اینقدر پایین تنه ای است که وقتی تحلیلهای سیاسیش را می خوانی به نظر میاد داره اناتومی لگن را تشریح می کنه ….هرچند چپ روی میکنه ولی اگر مذکر بود با این طرز حرف زدنش دیگه تردیدی نمیموند که موضعش راست افراطیه ……. خب همه اینها نشون میده سایتهایی فیلطر میشن که محتوای بالایی داشته باشن و این موضوع ارتباط زیادی به پایین تنه و بالا تنه نداره …. اگر شما هم با فیلطر شدن این وبلاگ مشکل دارید کامنت بگزارید تا یک فکری براش بکنم

 

Read Full Post »

1- یک موجودی به اسم Mamsi DJپیدا شده که ترانه دوست داشتنی کودکانه فرهاد را به قول خودش ریمیکس کرده. همان ترانه بوی عیدی … بوی کاغذ رنگی ….. این چیزی هم که این اقا بهش میگه ریمیکس یه سری صداهای مزاحم و بی ربط است که روی ترانه فرهاد گذاشته. ادم احساس می کنه در حالی که داره به ترانه مورد علاقه اش گوش میده یه بچه نفهم دایم دو تا در قابلمه را به هم میزنه و مزاحم میشه. من نمی فهمم این چه کاری است که ادم بیاید به یک اثر دوست داشتنی گند بزند و انوقت فکر کند از خودش اثر هنری بیرون داده؟ این کار مثل این است که کسی برای تابلوی مونالیزا سبیل بکشد و اسم ان را بگزارد اثر هنری. یعنی فرهاد عقلش نمی رسید روی ترانه اش صدای در قابلمه بگزارد؟ به نظر من اینجور افراد را باید به خاطر تخریب اثار هنری تحت پیگرد قرار داد.

 

2- می خواستم در مورد این نماینده مجلس که رفته جلوی هواپیما را گرفته تا سوارش کنند یک مطلب طنز بنویسم ولی دیدم اصل خبر اینقدر خنده دار است که هیچی نمیشه بهش اضافه کرد. تصورش را بکنید شما خلبان هواپیما هستید و موقع پریدن می بینید یه احمق اون جلو وایستاده و مثل اینکه بخواهد سوار تاکسی شود برای شما دست تکان میدهد. اگر من جای خلبان ان هواپیما بودم ان مردک ابله را زیر می گرفتم تا لااقل یک افتخاری برای ایران افریده باشم. درازترین ساندویچ دنیا را که نتوانستیم درست کنیم لااقل اینجوری اسم این مردک به عنوان اولین احمقی که خودش را زیر هواپیما انداخته در کتاب رکوردهای گینس ثبت میشد. حالا جالب است که چند وقت پیش یکی از نماینده ها پیشنهاد داده بود هر نماینده مجلس یک معاون و مشاور داشته باشه تا در وظایف نمایندگی کمکش کنه ولی گمون نکنم مشکل این اقایان با مشاور حل بشه. باید یک مربی مهد کودک براشون بزارن تا بهشون یاد بده اونی که قان قان میکنه و براش دست تکون میدن که سوارش بشن تاکسیه اونی هم که ویژ میکنه میره روی هوا هواپیما است و اگر دیر بهش برسی باید توی فرودگاه بتمرگی تا پرواز بعد.

3- مواظب گوشی موبایلتان باشید. دیروز یک اس ام اس برایم امد که نوشته بود برای کمک به غزه مبلغ اهدایی را به شماره 9001 ارسال کنید، مبلغ اهدایی به قبض تلفن شما اضافه خواهد شد……. از وقتی این پیامک را خواندم گوشیم را مثل جان شیرین به خودم چسبوندم و یک لحظه هم ازش غافل نمیشم. کی به کیه ؟ کافیه یه لحظه ادم غافل بشه و یه از خدا بی خبر بیاد یه رقم درشت را به 9001 اس ام اس کنه.

4- تولد یک زیتون – تقریبن شروع سال میلادی جدید مصادف بود با تولد زیتون عزیز. ما هم در اینجا تولد زیتون عزیز را تبریک میگوییم و اعلام مسرت و از اینجور چیزها می کنیم و اگر شما هم دیر با خبر شده اید بشتابید و تبریک بگویید. به هر حال زیتون را هر وقت از اب بگیری تازه است…… به نظر من ادم باید خیلی خوش شانس باشه که تولدش با یک مناسبت تاریخی مقارن باشه چون اینجوری خوب توی ذهن میماند. من یک زمانی دنبال این بودم که یک حادثه تاریخی پیدا کنم که با 10 اکتبر که تولد خودم هست مصادف باشه. خوبی پیدا کردن یک همچین مناسبتی علاوه بر اینکه باعث میشه دیگران تولد ادم را بهتر به خاطر بسپارند این است که میتوانید تاریخ تولدتان را راحتتر به دیگران اعلام کنید. مثلن اگر دوست دختر/ پسر شما هنوز نمیدونه تولد شما چه روزی است و چند روز هم بیشتر به تولد شما نمانده باشد میتوانید اینجوری بهش بگویید: اول صحبت را به جنگ جهانی دوم بکشانید و بعد در مورد نبرد استالینگراد حرف بزنید. بعد هم بگویید سالگرد سقوط استالینگراد جمعه همین هفته است. یک لحظه مکث کنید تا طرف تحت تاثیر تسلط شما بر رویدادهای تاریخی قرار بگیره و بعد با یک لبخند ملیح اضافه کنید: راستی میدونستی من در روز سقوط استالینگراد به دنیا امدم؟

من کلی جستجو کردم که یه حادثه تاریخی برای روز تولدم پیدا کنم ولی از شانس من انگار در تمام طول تاریخ هیچ کس در دهم اکتبر دست از پا خطا نکرده …… حتی اخر به یک چیزی مثل سالگرد امضای قرارداد ترکمنچای یا تاجگذاری بخت النصر دوم هم راضی شدم ولی باز هم چیزی یافت نشد. تنها مناسبتی که موفق شدم برای دهم اکتبر پیدا کنم روز جهانی تخم مرغ بود. به هر حال روز جهانی تخم مرغ یادتون باشه

5- عقده کم لاست بینی: از چند ماه پیش بعضی از دوستان – به ویژه انهایی که ان ور اب هستند – توی صحبتهایشان گریزی هم به سریال لاست lost می زدند که البته این مساله تا این اواخر مشکلی ایجاد نمی کرد اما تازگیها وضع جوری شده که ادم از اینکه این سریال را ندیده احساس عذاب وجدان می کند. همه در مورد این سریال حرف می زنند و انگار که موضوع رقابت پرسپولیس – استقلال باشد انتظار دارند تو هم طرفدار یکی از قهرمانهای این سریال باشی و یک چیزی بگویی اما تو همینجور مثل بز نگاه می کنی تا طرف بفهمد یک لاست ندیده هستی……چند روز پیش یکی از دوستان همینجوری بی مقدمه گفت چقدر دوست دارم فلانی بمیره

من: چیکاره است؟ به غزه حمله کرده؟

اون: نه بابا

من: این یارو که گفتی اسمش اشناست، جنایتکار جنگی نیست؟ مسئول کشتار کنگو نبود

اون: چی میگی؟

من: خب کیه پس؟

اون: تو سریال لاست بازی کرده

من: خب چرا می خوای بمیره؟ ادم بدیه؟

اون: تو لاستو ندیدی؟

من: نه

یک جوری نگاهم میکند که با نگاهش می گوید من_ لاست دیده را بگو با کی دارم حرف می زنم….. یکی از دوستان لینک سایتی را برایم فرستاده است که میشود سریال لاست را آن لاین تماشا کرد ولی کی حوصله داره بنشیند پای کامپیوتر ان همه قسمت را تماشا کند. یک مقدار جستجو کردم تا مطلبی پیدا کنم که کلن یک چیزکی از سریال دستگیرم شود. تعداد زیادی مطلب درباره این سریال پیدا کردم و حتی یک انجمن را هم یافتم که طرفداران لاست انجا با هم بحث می کنند اما من دنبال یک مطلب هستم که خیلی مختصر و مفید در چند خط بگوید در این سریال کی به کیه. چیزی شبیه به این:

X: بدجنس

Y: خوش جنس

Z: بدجنس

اینجوری بدون صرف وقت زیاد تمام اطلاعات لازم را به دست میاوری و وقتی یکی میگه دوست دارم X بمیره تو هم میتونی بگی اره من دوست دارم Z هم بمیره

6- وبلاگی با طعم هندوانه – اگر تا به حال با وبلاگ حسین قاضیان اشنا نشده اید باید همین الان اگر موس دستتان است بگزارید زمین و به این وبلاگ سر بزنید. نام قاضیان را از زمانی که در مجله کیان می نوشت به خاطر دارم. دوره ای که سید محمد خاتمی از وزارت ارشاد رفسنجانی و همینطور مدیر مسئولی کیهان استعفا داد و جمع نویسندگان کیهان فرهنگی از ان مجله کوچ کردند تا با کسر یک ه از کیهان، کیان را بسازند. کیان تیراژ کمی داشت و انتشارش هم نامرتب بود با این حال در برهوت فرهنگی ان سالها وجودش غنیمت بود و هر شماره اش ارزش انتظاری طولانی را داشت. نویسندگان کیان که به حلقه کیان معروف شدند همانهایی هستند که پروژه روشنفکری دینی را کلید زدند که بعدن در قالب اصلاحات و بازگشت خاتمی به سیاست نمود پیدا کرد. قاضیان هر چند به اندازه چهره های سیاسی اصلاحات از شهرت برخوردار نیست اما همواره یکی از مشاوران فکری اصلاح طلبان به حساب امده است. در وبلاگ او شما با چهره متفاوتی از قاضیان اشنا می شوید که شاید در نوشته های تئوریک او کمتر نمود داشته باشد. از پس پستهای این سایت بلاگ چهره شخصیتی شوخ طبع همراه با تیزبینی اجتماعی ویژه ای نمایان است که خواندن مطالب وبلاگ را به تجربه ای اموزنده و مفرح تبدیل می کند. درست مثل اینکه حین خواندن مجله کیان یک قاچ هندوانه ابدار هم کنار دستت باشد…… هرچند وبلاگ قاضیان هم مثل مجله کیان دیر به دیر به روز می شود اما با مروری بر مطالب ان به این نتیجه میرسید که نوشته های تیزبینانه و شوخ طبعی های قاضیان ارزش این انتظار طولانی را دارد.

7- عدالت اسلامی – دیروز 4 فلسطینی در غزه کشته شدند. این اولین خبر بود و تقریبن کل اخبار تلوزیون به بازتابهای داخلی و خارجی ان اختصاص داشت. 19 ایرانی هم در کاظمین کشته شدند که این یکی اخرین خبر بود و لابد کم اهمیت ترین. خبر اول با تصاویر کشته شدگان همراه بود و عواطف بیننده را تحریک می کرد خبر دوم با نمایی دور از شهر کاظمین همراه بود که هیچ حس خاصی نداشت. خبر اول با سوتیتر درشت (( یکی از کشته شدگان زن بود )) پخش شد خبر دوم با تیتری ریز: 14 زایر ایرانی در کاظمین کشته شدند. در خبر اول از لفظ شهید استفاده شد در خبر دوم از لفظ کشته شده …………. نتیجه گیری با خودتان

Read Full Post »

اول صبح منتظر تاکسی هستم. راننده ای داد می زند مستقیم یه نفر. فورا به سمت صدا می روم تا آن یک نفر من باشم. راننده من را به سمت ماشینش می برد توی ماشین فقط یک نفر جلو نشسته و صندلی عقب خالی است. به راننده می گویم شما که گفتی یه نفر ولی سه نفر کم داری. هلم می دهد توی ماشین و در را می بندد. می گوید بشین الان راه میوفتیم و دوباره می رود داد می زند مستقیم یه نفر!ده دقیقه بعد مسافر جلویی شجاعت به خرج می دهد و می خواهد پیاده شود. راننده مثل اجل معلق سر می رسد و دوباره در را می بندد: بشین الان راه میوفتیم. کمی آن طرفتر دختری برای یک ماشین عبوری دست تکان می دهد: مستقیم. من با حسرت سوار شدن دختر را تماشا می کنم.

به شرکت که می رسم می خواهم ایمیل چک کنم. ای دی اس ال قطع است. پشتیبانی می گوید اشکال از مخابرات منطقه است مخابرات منطقه می گوید اشکال از سرویس ای دی اس ال است. نمی دانم کدامشان دروغ می گویند اما فرقی هم نمی کند.

همان اول صبح آبدارچی رفته است کارهای خارج شرکت را انجام دهد. دو ساعت از ظهر گذشته است اما هنوز برنگشته یکی از همکارها می گوید نکنه حالش به هم خورده باشه. همه نگران می شویم. به تمام شرکت هایی که قرار بوده برود زنگ می زنیم هیچ کس پیرمرد را ندیده. نگران تر می شویم. حدود ساعت سه و نیم سر و کله حاجی پیدا می شود. از او مانند یک قهرمان استقبال می کنیم. می گوید رفتم بانک سیستمهاشون قطع بود تا الان هم درست نشد. می گویم یعنی از صبح تا حالا توی همین بانک سر چهار راه نشسته بودی؟ می گوید آره. همین موقع یکی از مشتری های شرکت وارد می شود با حاجی احوال پرسی می کند و می گوید: یه ساعت پیش تو میدون امام حسین دیدمت بوق زدم متوجه نشدی. نگاه شماتت بار همه به سمت حاجی بر می گردد. حاجی آرام می رود توی آبدارخانه و خودش را سرگرم می کند.

موقع برگشتن به خانه توی تاکسی راننده با یکی از مسافرها سر پول خورد کل کل می کند. هر دو می گویند پول خورد ندارند. آخر مسافر کوتاه می اید و از جیبش یک دسته اسکناس بیرون میاورد و سیصد تومان پرت می کند روی داشبورد و می رود. راننده غر می زند: ک…ن گشاد زورش میاد دستشو بکنه تو جیبش میگه پول خورد ندارم. آقا دیدی چه هوا پول خورد داشت؟ ملت فقط به فکر راحتی خودشونن

حرفش را تایید می کنم: دیگه دروغ گفتن یه کار عادی شده

 سر درد دلش باز می شود. با کمک راننده نابسامانی های اجتماعی را بررسی می کنیم و تقریبن نتیجه میگیریم غیر از ما دونفر همه دروغ می گویند. هنوز فکم خوب گرم نشده که می زند کنار: اینجا اخرشه

من: اما من اخر خیابون پیاده میشم. همون اول هم گفتم آخر خیابون پیاده میشم

راننده: ولی من باید اینجا دور بزنم. بیام اخر خیابون بعدش کجا برم؟

من: نمی دونم خب برید همونجا که بقیه میرن

راننده: خیابون بعدی یه طرفه است مسیرم دور میشه اگه کرایه دربستی می دی یاعلی وگرنه پیاده شو

حوصله کل کل ندارم بقیه راه را پیاده می روم

توی راه یادم میوفتد که باید گوشت چرخ کرده بخرم. گوشت انقدر چربی دارد که رنگش به سفیدی می زند. می گویم اقا این که همه اش چربیه.

قصاب قبول نمی کند می گوید از کجاش معلومه چربیه؟ می گویم کلن دو جور گوشت که بیشتر نداریم، سفید و قرمز، این نه سفیده نه قرمز، صورتی مایل به سفیده معلومه بیشترش چربیه دیگه. قصاب با لحن یک متخصص در مورد انواع گوشت گاو، گوساله و گوسفند توضیح می دهد. از حرفهایش چیزی دستگیرم نمی شود. می گویم یعنی گوشتش صورتیه؟ می گوید آره بعضی وقتا اینجوری در میاد

گوشت را که به مادرم می دهم می گوید: این که همه اش چربیه. من و من کنان می گویم یعنی گوشتش صورتی نیست؟ جوابم فقط یک نگاه عاقل اندر سفیه است

می نشینم پای روزنامه خبرهای امروز را مرور می کنم. مهاجرانی با یه اقایی مناظره کرده.

 مهاجرانی: در انتخابات مجلس پنجم شورای نگهبان صلاحیت نهضت آزادی را تایید کرد

اقاهه: صحت ندارد

مهاجرانی: صحت دارد

اقاهه: صحت ندارد

مهاجرانی: صحت دارد

اقاهه:….

بعد در مورد سیره حضرت امام صحبت می کنند. هر چه مهاجرانی در مورد حضرت امام می گوید اقاهه می گوید دروغ است و بالعکس. حضرت امام به یک معما تبدیل می شود. از این دو نفر بالاخره یکی دروغ می گوید.

احساس خستگی روحی می کنم. می روم یک دی وی دی میگزارم. فیلمی است که در آن حسین یاری سعی می کند سر زنش کلاه بگزارد و هی زرت و زرت دروغ می گوید. فیلم را می زنم روی فست فوروارد به امید اینکه صحنه جذابتری اتفاق بیوفتد اما بی فایده است

می روم سراغ موسیقی. اینجور وقتها فقط موسیقی است که می تواند ادم را از دنیای اطرافش جدا کند. ریموت کنترل در دستم است و پلی را می زنم:

میخوام بیام ببینمت نگو سرت شلوغه این روزا مشکوک میزنی حرفات همش دروغه…………… تراک بعدی را انتخاب می کنم:  عشق تو دروغ بود دیگه نه دیگه نه من نه  تو دیگه عشقمو به بازی گرفتی خانوم، منو اشتباهی گرفتی ……………. باز هم می روم روی تراک بعدی: به تو که دروغ نگفتم تو دو رنگ و من یه رنگم ……………… و تراک بعدی: همیشه دادی فریبم  برو گمشو از کنارم من دیگه دوست ندارم ………….. و تراک بعدی: بعد از این همه عشق و عادت جوابمو دادی با خیانت ………………. و باز هم بعدی: خیلی دلم ازت پره بدون که هیچکی مثل من گول تورو نمی خوره ……………. من که به عشقت پا بستم خیانت کردی حالا بهم لامصب ………………..تو منو فروختی برو حالشو ببر ………………چند روزه مشکوک میزنی آره آره مشکوک میزنی ……………… نگو که دلم میشکنه این همه دروغ بسه دیگه …………….همه رو سر کار میزاری اما به من که میرسی مهربونی و ساده ای تو خیلی فوق العاده ای! ………………………………….. دیگه بسه دروغ نگو …………… هی قسم پشت قسم می خوردی که می میری واسم قسماتم دروغ بود دروغ بود دروغ بود گریه هاتم دروغ بود آی دروغ بود…………………….

بی خیال موسیقی میشوم میروم کمی چرت بزنم. موبایلم را میگزارم روی سایلنت. هنوز خوابم نبرده که ع  تماس می گیرد جواب نمیدهم. چند لحظه بعد تلفن منزل زنگ می خورد. مادرم می گوید ع با تو کار دارد. می گویم بگو نیستم.

بلافاصله یک ندای درونی را احساس می کنم. ندای درونی می گوید: نه پسر اینکارو نکن

من: واسه چی؟

ندای درونی: تونباید مثل بقیه باشی. نباید همرنگ جماعت بشی. فردگرا باش

من: منظورت چیه فردگرا باش؟

ندای درونی: یعنی مثل بقیه نباش

من: مطمئنی معنی فردگرایی همینه که گفتی؟

ندای درونی: آره بابا شک داری تو گوگل سرچ کن

ندای درونی متقاعدم کرده است. به مادرم می گویم نگو خونه نیست بگو میخواد استراحت کنه، بهش بگو بعدن خودش زنگ میزنه

هنوز خوابم نبرده که ع جلوی در است. تا در را باز می کنم می گوید من چه هیزم تری بهت فروختم؟

 نمی توانم ع را آرام کنم. متعجب و ناراحت است. توضیح میدهم که هیچ اتفاقی نیوفتاده فقط می خواستم استراحت کنم. قبول نمی کند. می گوید چی شده؟ براچی نمی خوای با من حرف بزنی؟ مگه من چیکارت کردم؟ هرچه توضیح میدهم تو کتش نمی رود که آدمیزاد گاهی هم نیاز به استراحت دارد. ع کلافه ام کرده بیست جور دروغ به هم می بافم که قبول کند با او مشکلی ندارم. می گویم توی شرکت مشکل پیدا کرده ام. کمی نرم میشود اما هنوز متقاعد نشده. می گویم به خاطر مشکلم توی شرکت مشکل مالی هم پیدا کرده ام. می گویم اعصابم به هم ریخته بود توی خونه هم حرفم شد یه ارامبخش خورده بودم که بخوابم همین موقع تو زنگ زدی

توی سرما سگ لرز میزنم و پشت هم دروغ به هم می بافم تا سر و ته داستانی را که ساخته ام هم بیاورم. منتظرم ندای درونی جیک بزند تا هر چه از دهنم در امد بارش کنم اما دیگر آفتابی نمی شود.

بعد از بیست دقیقه پرت و پلا به هم بافتن بالاخره موفق می شوم  چهره آنچنان وخیمی از وضعیتم ترسیم  کنم که  ع را متقاعد کند. نفس راحتی می کشم و خوشحالم که بالاخره می توانم بروم کپه مرگم را بگزارم. ولی ع  باز هم ول کن نیست. می گوید پسر تو خیلی داغونی یه فکری برا خودت بکن. سعی می کند برای مشکلات من راه حل پیدا کند. دایم می گویم مهم نیست خودش حل میشه  اما ع رضایت نمی دهد. حرف را عوض می کنم تا موضوع را فراموش کند و کمی با هم می گوییم و می خندیم اما دوباره یاد مشکلات من میوفتد. سعی می کنم کمکش کنم که زودتر راه حل را پیدا کند ولی وضعیت را انقدر ناجور ترسیم کرده ام که به ذهن خودم هم هیچ راه حلی نمی رسد. نیم ساعت بعد یکی از مشکلات حل می شود. ظاهرن ع هم دیگر خسته شده و رضایت می دهد که بقیه را بعدن حل کند. کلی اصرار الکی می کنم بیاید داخل ولی قبول نمی کند. می گویم بالاخره فهمیدی با تو مشکلی ندارم؟

می گوید آره تو با خودت مشکل داری

 

 

 

  

 

Read Full Post »

آلمانی ها نزد ایرانیان به مردمی اخمو، بدعنق و تا اندازه ای نژاد پرست شهرت دارند. بی شک این تصور بازمانده ای از دوره سلطه نازی ها است. انگلیسی ها هم آلمانی ها را کلم خطاب می کنند. همانطور که به هلندی ها می گویند سیب زمینی خور و ظاهرا علت این نام گذاری علاقه آلمانی ها به مصرف سبزیجات به ویژه سوپ کلم است. برخلاف تصور قالبی ما در مورد مردم آلمان این مردم به هیچ وجه برخورد بدی با بیگانه ها ندارند و به روی فرهنگ ها و قومیت های دیگر بازند. درست است که زمانی تمایلات نژادپرستانه در این کشور سکه رایج بوده اما از آن دوره بیش از نیم قرن می گذرد و جامعه امروز آلمان جامعه ای چند فرهنگی و پذیرای چندگانگی ها و دگربودگی ها است. با این همه آلمانی ها مردمی درونگرا هستند و به راحتی با غریبه ها ارتباط برقرار نمی کنند. شاید این دو ویژگی قدری متناقض به نظر برسد اما چنین نیست. در واقع آنها شما را به عنوان «دیگری» می پذیرند اما علاقه ای به ورود به دنیای خصوصی و عوالم ذهنی شما ندارند. اگر یک آلمانی نظر شما را در مورد یک مساله اجتماعی یا سیاسی پرسید بدانید که شما را جدی گرفته چون این قبیل مسایل چیزی نیست که موضوع معمول گفتگوها باشد.

آۀمانی ها مردمانی اندیشه ورز هستند و یکی از کتابخوان ترین ملل دنیا. از عظیم ترین صنعت چاپ و نشر دنیا برخوردارند و بزرگترین نمایشگاه کتاب جهان هر ساله در فرانکفورت برگزار می شود. تفکر آلمانی ویژگی خاصی دارد که آن را در خصوصیات فردی مردم آلمان هم می توان مشاهده کرد. تفکر آلمانی به دنبال کشف اصل ثابت هر چیز در پس گوناگونی های ظاهری است. چیزی که انگلیسی ها با نوعی بار منفی آن را ژرفای آلمانی می نامند. انگلیسی به دنبال دسته بندی  فکت ها و درک چگونگی واقعیت ها به همان صورتی است که هست و چندان از سطح فراتر نمی رود. تفکر آلمانی حتی با تفکر فرانسوی هم متفاوت است. اگر ژان پل سارتر را که روشنفکری کافه نشین و اجتماعی بود نماد تفکر فرانسوی فرض کنیم هگل و به طور کلی فلسفه ایدالیسم به خوبی تفکر آلمانی را نمایندگی خواهد کرد. تصور می کنم این روح کلی تفکر آلمانی در نگرش مردم عادی این قوم هم به نوعی یافت می شود. به گمان من یک آلمانی بیش از آنکه علاقمند باشد در گفتگو با یک فرد بیگانه جزییاتی از یک فرهنگ دیگر را دریابد ترجیح می دهد کتابی در این زمینه بخواند و تصویری کلی از آن فرهنگ به دست آورد واحتمالا تنها با داشتن چنین تصویری احساس می کند که چیزی از آن فرهنگ می داند.

 

هامبورگ – هم آغوشی دو دنیای بیگانه

 

هامبورگ هم مانند دیگر شهرهای آلمان و اکثر شهرهای اروپایی پس از پایان ساعت اداری بلا فاصله از تحرک وجنب وجوش خالی می شود. بعد از ساعت اداری ورودی های مترو مانند دهانه جاروبرقی به سرعت جمعیت پیاده روها را می روبد و در ایستگاه های قطار همه با عجله به سمت سکوها می روند تا برای شام به منزل برسند. آلمانی ها شام را حدود ساعت 7-6 بعد از ظهر صرف می کنند و با توجه به اینکه در نسل جدید معمولا زوجین شاغل هستند به طورمعمول شام وعده اصلی غذایی است که در کنار خانواده صرف می شود. در این ساعت شهر از جنب وجوش میوفتد و منظره شهر ارواح را به خود می گیرد که بسیار غم انگیز است. وقتی در این ساعت در خیابان قدم می زنی حس تنهایی و بیگانگی عجیبی به آدم دست می دهد. منظورم غم غربت و بیگانگی در کشوری غریب نیست. به گمانم این نوعی حس بیگانگی (alienation)  است که احتمالا خود آلمانی ها هم می توانند آن را حس  کنند. این حس بیشتر از معماری و بافت مدرن شهر ناشی می شود. بافت مدرن معماری هامبورگ حسی را منتقل می کند که به مفهوم یونانی تخنه (tekhne)  بسیار نزدیک است. بار مفهومی تخنه ترکیبی است از هنر و تکنیک. مفهومی که به معنای قدیم واژه صنعت در فارسی بی شباهت نیست. در گذشته واژه صنعت ترکیبی از مفاهیم تکنیک و هنر را منتقل می کرده است. مفهومی که در اصطلاح صنایع مستظرفه و صنایع ادبی نهفته است. در معماری مدرن هنر و تکنیک چنان در هم تنیده اند که می توان گفت زیبایی همان تکنیک است.  تکنیکی که به معنای فیخته ای آن با انسان بیگانه شده و نسبت به او جنبه ای بیرونی، مسلط و بیگانه یافته است. من ساختمانهای مدرن را همچون معابد فن سالاری (technocracy) می بینم. معابدی که برخلاف آرمان اومانیته نه انسان بلکه تکنیک را که فراورده ای انسانی است بر تخت خدایی می نشانند. فیخته می گفت انسان خدا را آفریده اما مفهوم خدا که افریده انسان است نسبت به او حالتی بیرونی ومسلط یافته است. اگر این معنای بیگانگی باشد ایا امروز تکنولوژی دقیقا همان جایگاه خدای قدیم را تصاحب نکرده است؟

در مرکز شهر هامبورگ دو دنیای قدیم و جدید در هم فرو رفته اند. در اینجا در کنار ساختمانهای مدرن چند کلیسای گوتیک و بناهای قرن هجدهم و نوزدهم را هم می توان مشاهده کرد. نویسندگان عصر روشنگری شیوه معماری پیشینیان خود را تقبیح می کردند چون تا آن زمان کلیساهای قرون وسطی به گونه ای ساخته می شد که در انسان حس خضوع و حقارت ایجاد کند. آنها به روشنی در یافته بودند که سبکهای معماری قرون وسطایی که بار معانی متعالی (transcendental)  را به دوش می کشید از انسان بیگانه است. به گمان من معماری مدرن هم به همان اندازه بیگانه کننده است منتها از وجهی دیگر

 

سن پولی و زیباروی دادزن

 

در نزدیکی بندر هامبورگ و در ساحل رود الب محله ای به نام سن پولی saint Pauli  قرار دارد که نامش را از کلیسایی به همین نام گرفته است اما برخلاف نامش هیچ ارتباطی با عوالم روحانی ندارد بلکه بر عکس یکی از بزرگترین مراکز فسق و فجور red-light district    دنیا است. در گذشته ملوانان کشتی های تجاری برای تخلیه بار و بارگیری مجدد و یا در انتظار باد موافق ناچار بودند مدتهای طولانی و گاه حتی ماه ها در بندر منتظر بمانند و ملوانان بی کار هم همواره جاذبه خاصی برای روسپی ها، بارهای درپیت و مسافرخانه های ارزان قیمت داشتند تا جیبشان را در این مدت خالی کنند. خیابان ریپربان در مرکز سن پولی هنوز هم بسیاری از این مراکز را در خود جای داده است که البته در حال حاضر به جای ملوانها جیب توریستها را خالی می کند. ریپربان در المانی به معنای طناب بافی است و در گذشته این خیابان مرکز کارگاه های بافت طناب کشتی بوده است. من یک شب در ریپربان کمی پرسه زدم که البته به علت شروع رگبار این گشت و گزار بسیار کوتاه بود. سن پولی تا اندازه ای  شبیه به red-light district  در حوالی خیابان یونیک کانال آمستردام و محله پیگال پاریس است اما به اندازه ان دو مشهور نیست. البته من در سن پولی نایت کلاب و روسپی خانه ندیدم اگر هم چنین مراکزی داشته باشد ظاهرا تعدادش انگشت شمار است. در این محله بیشتر سکس شاپ و لپ دنس و استریپ دنس و اینجور چیزها وجود دارد. تعداد زیادی هم بار و کافه ارزان قیمت و چند هتل سطح پایین دارد به علاوه چند سالن تئاتر و روی هم رفته جایی شبیه به خیابان لاله زار خودمان است. کافه ها و بارهای سن پولی خاستگاه بعضی از سبکهای موسیقی پاپ مانند راک اند رول بوده است و گروه بیتل ها در زمانی که هنوز معروف نبودند کارشان را از همین سن پولی شروع کردند.

معمولا مقابل سالنهای استریپ دنس یکی دونفر ادم قلچماق می گمارند که علاوه بر دادزدن و جلب مشتری نقش حراست را هم به عهده دارند. خوبی دادزنهای المانی این است که برخلاف دادزنهای هلندی بیخودی داد و هوار نمی کنند و زیاد سماجت به خرج نمی دهند. چهره یکی از این داد زنها به دلایلی نامعلوم هنوز در خاطرم مانده است. برخلاف عرف معمول این یکی نه مردی قلچماق که دختری به غایت جذاب بود و زیبایی خیره کننده ای داشت. کلاهی نقاب دار بر سر داشت با موهای دم اسبی ponytail  بلند بربسته بر پشت. کمی ان اطراف مکث کردم ببینم زیباروی دادزن چگونه داد می زند اما بی فایده بود. در ان لحظه در ان خیابان فرعی به جز من کس دیگری نبود و طبیعی بود که نیازی به داد زدن نباشد. احتمالا صاحب این کلوپ آدم باهوشی است که با هزینه ای کم این دختر را استخدام کرده و در عوض مشتری هایی که به دام میوفتند پس از پرداخت ورودی با چند لکاته بی ریخت مواجه خواهند شد که باعث می شود به روح اجداد صاحب کلوپ فحش نثار کنند.

در قسمتی از خیابان ریپربان تعدادی زنان خیابانی منتظر مشتری بودند. ظاهر و لباس این زنان عادی بود و ارایش نداشتند اما همگی چکمه های عجیب و غریبی به پا داشتند که مال بعضی هاشان شبیه خرگوش و کرک دار بود. بعید نیست مخالفت جناب سردار رادان با پوشیدن چکمه پس  از گشت وگذاری در ریپربان شروع شده باشد. در تمام هامبورگ فقط دونقطه هست که زنان خیابانی مجاز به ایستادن هستند که یکی همین ریپربان ودیگری کمی پایین تر از ایستگاه مرکزی قطار یا هوپت بانهوف است. البته در انجا هم فقط در فاصله میان دو چهار راه مجاز  به ایستادن هستند و اگر در نقطه دیگری از شهر فعالیت کنند دستگیر می شوند. نکته جالب این بود که فقط دختران خیابان ریپربان چکمه های عجیب و غریب به پا داشتند و انها که نزدیک هوپت بانهوف می ایستادند ظاهرشان از هر نظر معمولی بود. گردش من در سن پولی با خرید سه عدد ادکلن به پایان رسید. بالاخره جیب من را هم خالی کردند.

 

جامعه ای مبتنی بر اعتماد

 

المانی ها بسیار بیشتر و راحت تر از ما به یکدیگر اعتماد می کنند. به ندرت ممکن است بلیط شما را هنگام سوار شدن به مترو یا تراموا چک کنند. قطارهای بین شهری کنترلچی ثابت ندارند و گاهی یک کنترلچی به صورت تصادفی سوار یک قطار می شود و بلیط ها را کنترل می کند. حتی این کنترل هم چندان سفت و سخت نیست و کنترلچی ها به قول معروف مثل افتابه دار مسجد شاه رفتار نمی کنند. یک شب از شهر دیگری به هامبورگ بر می گشتم که میان راه خوابم برد کنترلچی بدون اینکه مرا بیدار کند از کوپه ما عبور کرد. کنترل بلیط در مترو و تراموا بسیار به ندرت اتفاق می افتد و تقریبا هیچگونه کنترلی وجود ندارد. فرض بر این است که همه بلیط تهیه می کنند. اعتمادپذیری سیستم ها از اعتمادپذیری افراد هم مهمتر است. قطارها انقدر منظم حرکت می کنند که می توانید ثانیه شمار ساعتتان را با حرکت انها تنظیم کنید.

 

اعتراض همراه با گیتار الکتریک و هیپ هاپ

 

روزی در قسمتی از شهر جمعیتی از نوجوانان را دیدم که با صدای گیتار الکتریک پایین و بالا می پریدند. 300 – 200 نفری می شدند که تا ظهر جمعیتشان به چند هزار نفر رسید. به دو دلیل معلوم بود که مراسم 13 ابان نیست یکی اینکه پرچم امریکا را اتش نزدند و دوم اینکه ان روز 13 ابان نبود. از چند نفرشان در مورد این مراسم سوال کردم اما هیچ کدام نمی توانستند انگلیسی صحبت کنند.اخر یکی اشاره کرد از دوستش بپرسم این یکی سوال را می فهمید اما المانی جواب می داد. المانی من زیاد تعریفی ندارد و  از جوابش فقط این را فهمیدم که به وضعیت تحصیلشان اعتراض دارند. دوست داشتم بدانم به دعوت چه تشکلی انجا جمع شده اند. ظاهرا باید تشکلهای دانش اموزیشان سازماندهی قوی ای داشته باشد که توانسته چنین جمعیتی را جمع کند همینطور می خواستم بدانم ایا این گردهمایی ها نیاز به مجوز دارد یا نه اما با این دانش اموزان بی سواد نمیشد دو کلمه انگلیسی اختلاط کرد. لااقل از نظر من که حق داشتند به وضع تحصیلشان اعتراض کنند. شب در اخبار شنیدم که این اعتراض سراسری بوده و در کل کشور چنین تجمعاتی بوده است فقط یک نفر در  دانشگاه  هانوفر دستگیر شده بود.

برخورد پلیس با این تجمع بسیار جالب بود. ابتدا چند خودرو ون یک خیابان پایینتر توقف کردند و پلیس ضد شورش از انها پیاده شد اما پلیس ها به تدریج و به ارامی و بدون جلب توجه اطراف جمعیت را گرفتند. واضح بود که می خواستند جمعیت را مهار کنند اما وقتی جمعیت راه افتاد پلیس ها کنار رفتند و سعی می کردند مسیر را برای جمعیت باز کنند.جای برادران بسیجی با اسپری فلفلشان واقعا خالی بود. روزی که به ایران برگشتم یکی از گروه های چپ ایرانی در همان محل تجمع دیگری به راه انداخته بود.

 

قوهای دریاچه الستر و دلقک بازی در کلن

زیباترین نقطه هامبورگ دریاچه الستر است که تقریبا نزدیک مرکز شهر قرار گرفته و قوهای ان از شهرت جهانی برخوردارند. ویلاهای زیبای اطراف دریاچه الستر محله ای را ایجاد می کند که محل سکونت طبقه مرفه شهر است و ویلاهای بعضی از هنرمندان مشهور هم در همین منطقه واقع شده است. در این منطقه خیابان جالبی وجود دارد که دارای تابلوهای متحرک است و صبحها از چپ به راست و عصرها از راست به چپ یک طرفه است. این منطقه پر است از کافه های سطح بالا و لوکس و سفارت ایران هم در این منطقه قرار گرفته است. یکی از ایرانیهای هامبورگ می گفت سفیر فعلی ادم روشنی است و صبحها به همراه همسرش  که ملبس به بلیز شلوار و روسری است در اطراف دریاچه می دود. الله اعلم.

در اخرین روز اقامتم در هامبورگ قوهای دریاچه را با قایق جمع اوری کردند تا به محل گرمی منتقل کنند. این قوها تا بهار در مکان گرمی نگهداری شده و سپس دوباره در دریاچه رها می شوند. دوست داشتم عملیات جمع اوری قوها را ببینم که متاسفانه به دلیل گرفتاریهای کاری ممکن نشد. یکی از چیزهای دیگری که از دست دادم کارناوال دلقک بازی کلن بود که 11 نوامبر برگزار می شود و در ان زمان در شهر دیگری به یک مراسم دعوت داشتم و فرصت سفر به کلن نبود. در این روز اهالی کلن به خیابان می ایند و با پوشیدن لباسهای مسخره کارهایی انجام می دهند که می شود اسمش را دلقک بازی گذاشت. در این روز انجام کارهای جلف در نامه اعمال کسی نوشته نمی شود و حتی خانمهای محترم و جا افتاده ازادانه در خیابان به ترانه های سبک و جلف مترنم می شوند.

 

 

ایرانی های هامبورگ

 

هامبورگ بزرگترین مرکز تجمع ایرانیان المان و یکی از بزرگترین دیاسپوراهای ایرانیان اروپا است. جامعه ایرانی هامبورگ به راحتی به چشم می اید و در بسیاری از نقاط شهر به ویژه در مرکز می توان فروشگاه ها و رستورانهای ایرانی و یا اطلاعیه های فارسی  را  بر در و دیوار مشاهده کرد. مسجد ایرانی ها که قبل از انقلاب ساخته شده و تا کنون افرادی مثل بهشتی و خاتمی مسئولیت اداره ان را به عهده داشته اند بنای ابرومند و باشکوهی است که در فهرست دیدنی های شهر قرار گرفته است. جمعیت افغانی های هامبورگ هم قابل توجه است و حدود 18 هزار نفر براورد می شود. افغانی ها هم فروشگاه های خاص خود را دارند که بیشتر اجناس انها ایرانی است. افغانی ها یک مرکز فرهنگی هم دارند که اپارتمانی در طبقه فوقانی یک نایت کلاب است. همجواری یک مرکز امور فرهنگی با یک مرکز امور بی فرهنگی ثابت می کند که این امور از قابلیت همزیستی مسالمت امیز برخوردارند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

81r0hoh

روز جمعه 8 آذر شبک سه سیما برنامه ای با موضوع مهدویت پخش کرد که در آن شخصی به نام حجت الاسلام ماندگار به عنوان کارشناس برنامه حضور داشت. حاج اقا ماندگار در مورد ضرورت وجود امام در جامعه گفت شیطان همواره انسان ها را با خوب های قلابی فریب می دهد و حقیقت قلابی و زیبایی قلابی را به جای حقیقت و زیبایی واقعی عرضه می کند. بعد حاج آقا خواست مثالی در این مورد بزند که من فکر کردم الان به مدرک قلابی کردان اشاره می کند اما ایشان ناگهان از بحث امامت وارد سیاست بین الملل شد وگفت آمریکا هم دخالتش را در عراق به اسم دموکراسی و مبارزه با تروریسم معرفی می کند. بعد حاج آقا برای توضیح بیشتر مطلب به داستان شنگول و منگول اشاره کرد و گفت وقتی گرگ می خواست وارد خانه شنگول و منگول شود دست سیاه خود را در آرد فرو کرد تا شنگول و منگول را فریب دهد آمریکا هم روی دستش در عراق پوشش دموکراسی و مبارزه با تروریسم می کشد. اگر مادر شنگول و منگول در خانه بود شنگول و منگول فریب گرگ را نمی خوردند بنابر این جامعه ای که دستش در دست امام باشد فریب نمی خورد

بعد از تعمق بیشتر در فرمایشات آموزنده و عمیق حاج آقا مسایل دیگری هم برای من روشن شد. چند وقت پیش رییس جمهور محبوب روشنفکران را به بز تشبیه کرده بود و از ترکیب فرمایشات این دو بزرگوار می شود فهمید چرا روشنفکرها همیشه دردسر ساز هستند. مردم عادی بزغاله هستند ولی روشنفکرها بز هستند و فکر می کنند چون بزرگ شده اند دیگر نیازی به مادر ندارند. بنابر این بزغاله خوب است و بز بد. راه حل مساله هم احتمالا این است که اگر بزغاله ها به قدری بزرگ شدند که فکر  کنند بز هستند سرشان بگزاریم گوشه باغچه و خلاص. البته همیشه پیشگیری بهتر از درمان است و در درجه اول باید جلوی رشد بزغاله ها را گرفت تا همیشه بزغاله  باقی بمانند و برای آدم شاخ نشوند. به نظر من در این زمینه می شود از دانش بومی هم بهره گرفت. معمولا در دامپروری سنتی رسم بر این است که بزغاله ها را اخته می کنند تا از جنب و جوش بیوفتند و پروار شوند. در نتیجه می توان گفت یک جامعه خوب یک جامعه اخته است.

پ. ن: راستی اگه شنگول و منگول آیفون تصویری داشته باشن اونوقت نتیجه داستان و تحلیل حاج آقا چی میشه؟

 

image

 

 

 

Read Full Post »

Older Posts »