Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آی حیوانها

آی حیوانها که در مجلس نشسته شاد و خندانید یک نفر اینجا در آتش می سپارد جان

 

هراس من باری همه از زیستن در سرزمینی است که لاریجانی رییس مجلسش باشد

dsc_9290

 

در پی انتشار خبری مبنی بر خودسوزی یک جانباز معترض در مقابل مجلس شورای اسلامی، لاریجانی رییس مجلس به ابهامات پیرامون این موضوع پاسخ گفت

لاریجانی ضمن تکذیب جانباز بودن فرد مذکور گفت: خبر منتشر شده دقیق نیست. اصل خبر این بود که این فرد سابقن هم با جان خود بازی کرده که خبرگزاریها اشتباهن » سابقه جانبازی » نقل کرده بودند. وی در ادامه افزود بی توجهی نمایندگان مجلس به این فرد هم صحت ندارد و کل عملیات خودسوزی تحت نظارت و توجه نمایندگان که از پنجره مجلس ماجرا را تماشا می کردند صورت گرفته است. لاریجانی گفت خود من هم بر اساس قولی که در انتخابات داده بودم مشغول فرستادن هوای تازه بودم که این اقدام فرد خودسوز را شعله ورتر کرد اما به هر حال من به وظیفه ام عمل کردم. لاریجانی ادامه داد بررسی های ما در مورد علت بروز حادثه نشان می دهد این خودسوزی هم مانند اتش سوزی سینما جمهوری غیرعمدی بوده است.

لاریجانی در پایان این گفتگوی خبری مدیر یکی از خبرگزاری ها را به گوشه ای کشید و بیخ گوشش گفت: خب شما هم اینجور خبرها را زرتی منتشر نکنید دیگه، می مردین قبلش با هیات رییسه هماهنگ می کردید؟

رییس کمیسیون امنیت ملی نیز در این گفتگوی خبری به خبرنگاران گفت: متاسفانه طی سالهای اخیر حوادث این چنینی رو به افزایش بوده اما ما اقدامات پیشگیرانه ای را در نظر گرفته ایم تا از این پس شاهد این قبیل حوادث نباشیم. وی در پاسخ به سوال یکی از خبرنگاران که پرسیده بود ایا منظور از اقدامات پیشگیرانه بهبود وضعیت اقتصادی است؟ گفت: خیر بنده مسئول اقتصاد مملکت نیستم. ما تعداد زیادی کپسول اتش نشانی در مقابل مجلس، بیت رهبری و دیگر مراکز حساس نصب کرده ایم تا در صورت تکرار این قبیل حوادث فرد خودسوز را به سرعت خاموش کنیم. وی گفت چنانچه اقدامات پیشگیرانه موثر نباشد مجلس قوانین ویژه ای را برای تنبیه افرادی که خودشان را مقابل مراکز حساس می کشند وضع خواهد کرد. وی خطاب به کسانی که قصد خودسوزی مقابل خانه ملت را دارند گفت: بروید در ِ خانه خودتان. وی افزود مجلس در حریم خصوصی افراد دخالت نمی کند و عزیزان خودسوز می توانند در منزل خود اقدام به خودسوزی کنند. وی یاداور شد احترام به حریم خصوصی شامل ممنوعیت تماشای ماهواره و چندتا چیز دیگر نمی شود.

 

Advertisements

ماهواره ایرانی حامل پیام احمدی نژاد با موفقیت در مدار زمین قرار گرفت

 

 

زمان: ساعاتی پس از قرار گرفتن ماهواره در مدار زمین

مکان: مرکز مطالعات فضایی مریخ

 

مریخی 1: اینجا را ببین یک سیگنال ناشناخته از فضا دریافت کردم

مریخی2: ببینم …… انگار یه پیام صوتیه براش یه جواب بفرست

مریخی1: به جواب ما واکنش نشون داد احتمال داره یه موجود هوشمند باشه

صدای احمدی نژاد شنیده می شود: الله اکبر الله اکبر الله اکبر این صدای انقلاب ایران است این صدای دولت مهرورز است……

لحظاتی بعد با تلاش مریخی ها تصویر احمدی نژاد روی مانیتور ظاهر می شود. او با عرق گیر و زیر شلواری مقابل وب کم نشسته و به لپ تاپ خیره شده

مریخی 2: این تصویر را انالیز کنید ببینیم این چیه

مریخی 1: انالیز اینها را نشون میده: قد 75 سانتیمتر، دارای پوشش ناقص پشم در سطح بدن و برخی نواحی صورت، حجم مغز نامشخص

مریخی2: زیاد تکامل یافته به نظر نمیرسه

مریخی 1: موجود ناشناخته اگه صدامو میشنوی جواب بده یک مریخی صحبت می کنه

احمدی نژاد: الله اکبر … الله اکبر ….. اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن ولیا و حافظا و ……

مریخی 2: برو سر اصل مطلب

احمدی نژاد: اصل مطلب اینه که ما امادگی داریم ارزشهامون را به مریخ صادر کنیم اگر هم بخواهید راه و چاه زمین را بهتون نشون میدم که بفهمید اینجا کی  به کیه. من محمود هستم میشه گفت روی کره زمین موجود مهمی به حساب میام …….

مریخی1: ما از زمین یک مقدار اطلاعات کلی داریم ولی شما هم اگر بتونید بیشتر ما را روشن کنید ممنون میشیم

احمدی نژاد: الانه روشنت می کنم. ببین جانم روی زمین کلن دو تا نیمکره هست که اون نیمکره غربیش چیز زیاد جالبی نیست و اصلن اون را بزارید کنار، توی نیمکره شرقی هم یکی دو تا کشور نسبتن خوب مثل چین و روسیه هست ولی اصل کاری ایرانه البته نه همه اش، بیشتر قسمت خوبش به قم و جمکران و یه قسمت از تهران که حوالی میدون پاستوره مربوط میشه نمی دونم اونجاها را بلدین یا نه ……

مریخی 2: با این حساب روی کره زمین کلی فضا هدر رفته

احمدی نژاد: همینطوره. اصلن کل مشکل تمدن بشری از همین جا ناشی میشه. اگر همه دنیا توی قم بود یا بر عکس دیگه دنیا گلستان میشد و ما مشکلی نداشتیم ولی جای نگرانی نیست اگه من 4 سال دیگه هم رییس جمهور باشم برای اون هم برنامه دارم اول مشکلات جهان را حل می کنم بعد میایم سراغ شما و ارزشهامون را بهتون صادر می کنم

مریخی 2: این ارزشها چیه که هی میگی؟

احمدی نژاد: ببینید پیاده کردن ارزشها کار سختی نیست فقط باید طرح تفکیک را پیاده کنید نزارید کسی چکمه بپوشه یا دنبال مدهای مبتذل غربی بره و زنها حجابشون را رعایت کنن و …..

مریخی 2: حجاب چیه؟

احمدی نژاد: یعنی زنها باید موهاشون را بپوشونن

مریخی 1: مریخیها مو ندارن به جاش ما یه خرطوم روی سرمون داریم بعدش هم ما زن نداریم تک جنسیتی هستیم

احمدی نژاد: خب فرقی نمیکنه مردها هم باید خرطومشون را بپوشونن

مریخی 1: ببین محمود جان وقتی میگم تک جنسیتی یعنی مرد هم نداریم. وقتی موجودی دو جنسیتی نباشه دیگه تقسیم بندی زن و مرد معنا پیدا نمیکنه

احمدی نژاد: خیلی بد شد اینجوری پیاده کردن ارزشها یه کم سخت میشه ولی نگران نباشید حتمن براش راه حلی پیدا میشه شاید مثلن بشه اول دو تا جنس ایجاد کرد بعد جداشون کرد یا …….

مریخی 2: حالا شما چه اصراری داری ارزشهای خودت را توی مریخ پیاده کنی؟

احمدی نژاد: خب اخه شما نمی دونید این ارزشها چقدر خوبه. ببینید ارزشها نشون میده چی خوبه چی بد. هر چیزی بر اساس اینکه کی و به چه منظوری ازش استفاده کنه میتونه خوب یا بد باشه یا حتی چیزی که یه زمانی خوب بوده بعدن بد بشه و بر عکس در نتیجه فهمیدن اینکه چی خوبه چی بد کار هر کسی نیست و فقط یه نفر اون را میفهمه که اون را به دولت میگه و دولت هم باید مردم را ارشاد کنه که اونجوری رفتار کنن

مریخی 2: مرسی ولی نیازی نیست شما تو زحمت بیوفتی توی مریخ به استثنای افراد زیر 18 سال بقیه خودشون میفمن چی خوبه چی بده

احمدی نژاد: خب اوضاع روی زمین یه کمی متفاوته اینجا نفهمیدن ادمها کمی بیشتر طول میکشه یعنی تقریبن تا اخر عمر و حکومت وظیفه داره مراقبشون باشه….  ببینید ما غیر از حجاب ارزشهای دیگه هم داریم خب  حالا میگم بزارید یه کم ارزشهامون را به عنوان اشانتیون صادر کنیم اگه خوشتون امد بقیه اش را هم صادر می کنیم

مریخی 2: نه اقا ممنون این چیزها به درد ما نمیخوره

احمدی نژاد: شما هم که مثل روشنفکرهای امریکایی حرف می زنید البته تعجبی هم نداره من روی زمین هم تنها هستم حالا فهمیدم توی کهکشان راه شیری هم تنها هستم اینجا هم فقط یکی مثل فاطمه رجبی من را درک میکنه که یه تنه در برابر حجمه فرهنگی دشمنان ایستاده اصلن امریکا و اروپا یک طرف رجبی هم یک طرف

مریخی 1: این رجبی چیه؟ کشوره؟

احمدی نژاد: نه یعنی آره … همونطور که امام فرمود » بهشتی یک ملت بود » بر همین اساس رجبی هم یک کشور بود یا هست

مریخی 2: کنجکاو شدم میشه تصویر رجبی را برای ما بفرستید ببینیم چیه؟

احمدی نژاد: آره اتفاقن عکس ایشون را روی لپ تاپم دارم الان براتون سند می کنم

مریخی 2: این تصویر را انالیز کنید ببینیم چی دستگیرمون میشه

مریخی 1: نتیجه انالیز نشون میده رجبی عبارت است از یک توده مشکی که یک دماغ ازش بیرون زده

مریخی 2: خب اون توده مشکی که هیچ هرچی هست باید توی همون دماغ باشه

احمدی نژاد: راستی این را هم بگم که تازگیها استکبار جهانی یه زن ایرانی بی حجاب را فرستاده بود اونجاها طرف شما گفتم یه وقت اگر دیدیدش گول نخورید فکر کنید زن ایرانی اون شکلیه ها. الگوی ما همین خانم رجبیه که دیدید. انشا الله تا چند سال دیگه خانم رجبی را به عنوان اولین زن ایرانی ارزشی میفرستیم مریخ تا این توطئه هم خنثی بشه

مریخی 2: خب هر وقت امد قدمش روی چشم خیلی از اشناییتون خوشحال شدم ما هم دیگه با اجازه اتون رفع زحمت کنیم

احمدی نژاد: ااا ِ …. کجا؟ صبر کن تازه داشتیم اشنا میشدیم ….. میگم این ارزشها …. الو ….. الو …….. بابا لااقل یه عکسی چیزی از خودتون برام میفرستادید الان کی حرف من را باور می کنه؟ …….این هم میشه مثل هاله نور ……..بخشکی شانس …..

 

 

 

پارادوکس ازدواج

همیشه فکر من در مورد ازدواج این بوده که اگر دختری اینقدر احمق باشد که بخواهد یک عمر با من زندگی کند به درد زندگی نمی خورد. واقعیت این است که تا به حال موفق نشده ام راه حلی برای این معضل پیدا کنم. تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که باید کسی پیدا شود که در عین حال که نمی خواهد با من زندگی کند زندگی کند یا چیزی شبیه به این. ممکن است بپرسید خوب این یعنی چی؟ البته این سوال خوبی است ولی جوابش برای من هم روشن نیست و اگر کسی توانست این پارادوکس را حل کند جوابش را به من اطلاع دهد تا پسری مجرد را از نگرانی خارج کند. این مقدمه را گفتم تا بدانید مساله ازدواج به دلیل نوعی بن بست تئوریک زیاد برای من مطرح نیست و اصولن زیاد به ان فکر نمی کنم اما چه می شود کرد وقتی ادم در وبلاگهای همسایه می بیند در این بحث چه جفاها که به مردان نگون بخت نمی شود. نمونه اش این مرجان خانم که همچنان به حملاتش به مردهای بیچاره ادامه می دهد و این مساله باعث می شود ادم نتواند بی اعتنا از کنار این مساله عبور کرده وچشمش را هم بگذارد. بدتر از اتهامات ناجوانمردانه ایشان کامنت دونی سایتش هست که یک جورایی به انجمن نسوان تبدیل شده و یک عده از اجناس لطیف هم انجا جمع شده خاک در چشم مروت می پاشند و دشنه بر گلوی عدالت می نهند و دایم میگویند افرین مرجان جان خوب حق این مردها را گذاشتی کف دستشان، این مردها ما را فقط برای ث ک ث می خواهند و چه و چه. از همه اینها که بگذریم نمیتوانم در مقابل فریاد دادخواهی جنس ذکوری که مظلومانه لب به اعتراض گشوده اند بگذرم و ناچارم در این زمینه روشنگری کنم. به هر حال در فضای مجازی هم ادم باید به فکر همسایه باشد

من در زندگی واقعی هم همینطور هستم و همیشه از حال همسایه باخبرم. همانطور که از قدیم گفته اند مسلمان باید از حال همسایه باخبر باشد. البته دلیل این با خبر بودن این نیست که من ادم سنتی ای هستم بلکه علتش این است که خانه ما سنتی ساخته شده و دیوارهای نازکی دارد و این مساله باعث میشود حتی از وضعیت کارکرد شکم همسایه و نوع رژیم غذاییش که مثلن امروز چقدر حبوبات و غذاهای نفخ دار مصرف کرده و غیره هم باخبر باشم. خب این وضعیت خوبی ها و بدی های خودش را دارد. در کنار خوبیهایش گاهی اوقات هم ادم حتی میترسد که بلند فکر کند …. ارزو به دلمان ماند یک بار فیلم اونجوری را با صدا تماشا کنم. فکرش را بکنید ادم مدتها منتظر بماند تا یک روز خانواده بروند یک جایی مهمانی و تو هم برای درس خواندن بمانی توی خانه انوقت جرات نکنی صدای تلوزیون را باز کنی. البته این روزها با اختراع کامپیوتر و هدفون این مشکلات حل شده ولی من فکر می کنم نسل ما که دوره بلوغش را قبل از دوره کامپیوتر و اینترنت طی کرد نسل سوخته است. واقعن ما جوانی نکردیم. حتی نمیشد یک مجله پورنو برای خودت نگه داری چون اگر کشف میشد مثل جوردانو برونو زنده زنده اتشت می زدند. یک زمانی توی این فکر بودم که خط بریل یاد بگیرم و چندتا مجله مستهجن به خط بریل برای خودم نگه دارم اما مطمئن نبودم عکس مستهجن را بشود به صورت بریل چاپ کرد. راستش الان هم مطمئن نیستم ولی به هر حال دیگر ان دوره گذشته….. این برایم سوال شده بود که توی این فیلمها پورن استارها به هم چی میگن، نه اینکه به خاطر فانتزی بودن مساله دنبال جوابش باشم، جنبه علمی مساله برایم مطرح بود و اینکه بالاخره یک زمانی خودم هم باید از این حرفها بزنم. همیشه این نگرانی را داشتم که بعد از ازدواج طرف یک چیزهایی بگوید و من همینجور مثل بز نگاهش کنم. هیچ جوری هم قوه تخیلم کمکی نمی کرد که بفهمم ادمیزاد در اینجور مواقع چه باید بگوید؟ باید شعر بخواند یا چی؟ سالها بعد اتفاقی رخ داد که تازه فهمیدم ملت اینجور وقتها چه می گویند و تازه متوجه شدم مساله چقدر مهم است.

یکی از دوستانم تازه از همسرش طلاق گرفته بود و صحبت پیش امد که چرا طلاق گرفته و از این حرفها که گفت بابا این زن نبود دیوانه ام کرده بود. من پرسیدم مگه چی کار می کرد؟ دوستم گفت موقع ث ک ث یه حرفهایی میزد که اعصابم را می ریخت به هم…. من پرسیدم چی می گفت؟ حرفهای بد میزد؟

دوستم گفت: اگه حرفهای بد می زد که خوب بود، بابا این یه حرفهایی میزد که دیگه حالم از هرچی زنه به هم میخوره

صحبت که به اینجا رسید کنجکاویم حسابی تحریک شد و به خودم گفتم بالاخره میتوانم جواب ان سوال قدیمی را پیدا کنم

دوستم به عنوان نمونه ماجرایی را که باعث شد تصمیم طلاق بگیرد را تعریف کرد و گفت: یه چند ماهی ماموریت بودم از ماموریت که برگشتم خیلی هیجان زده بودم و با خودم می گفتم حالا چه استقبالی از من صورت بگیره….. ولی تصورش را بکن بعد از این همه مدت وسط قضیه بودیم که یه دفعه زنم گفت راستی امید میخواستم یه چیزی بهت بگم …. من گفتم جونم … بگو … اون گفت عجیبه یادم رفته بود. من دوباره گفتم جون بگو….. زنم گفت تو این مدتی که نبودی سقف چکه میکرد باید یه فکری براش بکنیم. من گفتم: باشه گفت: پشت گوش نندازیها یه وقت سقف میاد رو سرمون، من برای اینکه قال قضیه کنده بشه گفتم: بزار چکم وصول بشه چشم که زنم گفت: وا چکتو که گفتی باهاش اون سینه ریزی که چشمو گرفته برام میخری ….ولی خب سقف هم واجبه و فعلن در اولویته ولی سینه ریز هم …..

دوستم در ادامه گفت: حرف چک که پیش امد تازه یادم افتاد خودم هم دو تا چک دست مردم دارم که سر رسیدش نزدیکه و بدجوری حالم گرفته شد. نگاه کردم دیدم همینجوری که طاق باز خوابیده انگشتش تو دهنشه و رفته تو نخ اون لکه زردرنگی که روی سقفه ….. انگار اب یخ ریختن رو سرم بلند شدم رفتم لباسم را پوشیدم که بزنم بیرون بلکه یک کم باد به مخم بخوره….. زنم داد زد: تموم شد؟ امید این چکه سقف …..

از ان به بعد هر وقت دوباره رویش به سمت سقف میشد باز همون لکه لعنتی را می دید و باز جر و بحثهای ما در مورد چکه سقف شروع میشد. تازه این مشتی بود از خروار دیگه جونم به لبم رسیده بود هر وقت زنم را میدیدم جای اینکه یاد عشق و صفا و این حرفها بیوفتم یاد ایزوگام پشت بوم و سوراخ سقف و گرفتگی فاضلاب حمام میوفتادم دیگه دیوانه ام کرده بود.

خب حالا شما که دایم می گویید مردها ما را فقط برای ث ک ث می خواهند، خودتان کلاهتان را قاضی کنید که آخر کدام مرد ابلهی است که زن ایرانی را به خاطر این نوع ث ک ث بخواهد که هر چه باشد کم و بیش نوعی شکنجه است. از اقلیت مردان مازوخیست که بگذریم باقی مردها اگر هم این پروسه زجراور را ادامه میدهند یا محض ثوابش است یا اگر هم آتئیست باشند به خاطر تحکیم بنیان خانواده و توجه به حقوق زنان. خب حالا این انصاف است که در مقابل این همه صبر و تحمل و ایثار به جای اینکه به مرد ایرانی تندیس حمایت از حقوق زنان هدیه کنید، زخم زبان تحویل دهید؟

بیدار شوید ….. بروید لااقل چهارتا کتاب بخوانید و فیلم با صدا تماشا کنید که مرد بیچاره را اینقدر شکنجه ندهید. درست است که خود من هم هنوز نمی دانم در اینجور مواقع چه باید گفت اما این را می دانم که اینجوری که هست هم نباید باشد. یک حرکت اصلاحی را شروع کنید و به جای محکوم کردن مردها چیز یاد بگیرید

از ما گفتن بود

 frenchguillotine

براندازی نرم رابین هود: سابقه اولین انقلاب  به قرون وسطی باز می گردد یعنی زمانی که رابین هود علیه ظلم و ستم اشراف و فئودالهای انگلیس علم طغیان برافراشت. البته رابین هود جرات نکرد علمش  را از خانه بیرون بیاورد به همین دلیل بعد از مدتها تفکر به این نتیجه رسید که بهترین راه حل براندازی نرم است بنابراین از ثروتمندها میدزدید میداد به فقیرها تا همینجور نرم نرم ثروتمندهای ظالم ضعیف شوند. راه حل رابین هود موفقیت امیز بود و در نهایت ثروتمندها فقیر و فقیرها ثروتمند شدند. در نتیجه رابین هود مجبور شد از ثروتمندهایی که قبلن فقیر بودند بدزدد بدهد به فقیرهایی که قبلن ثروتمند بودند ……. این برنامه این قدر ادامه پیدا کرد تا رابین هود به این نتیجه رسید که براندازی نرم بی فایده است و از اول باید میرفت سراغ براندازی سفت. به این ترتیب اصطلاح براندازی نرم برای همیشه به زباله دانی تاریخ فرستاده شد و همانجا ماند تا همین چند روز پیش که یکی از مسئولین امنیتی ایران که توی زباله دانی دنبال مورد مشکوک می گشت ان را دوباره کشف کرد.

انقلاب صنعتی: انقلاب صنعتی با اختراع موتور بخار توسط جیمز وات انگلیسی به وقوع پیوست و در نهایت انگلیس و سایر کشورهای صنعتی را به کشورهایی پیشرفته وتوسعه یافته تبدیل کرد. بسیاری از کارشناسان معتقدند انقلاب صنعتی  زیاد هم انقلاب نبوده است چون در این انقلاب نه کسی اعدام شد نه کسی ترور شد نه شعاری داده شد نه اموال عمومی تخریب شد نه دیپلماتهای هیچ کشوری را گروگان گرفتند و نه حتی کسی به سر و وضع مردم گیر داد. از همه بدتر اینکه بعد از انقلاب ملکه انگلیس هنوز هم سر ومر و گنده سر جایش نشسته بود و حتی به او فحشی هم داده نشد. روی هم رفته اکثر صاحب نظران عقیده دارند انقلاب صنعتی یکی از بزرگترین اشتباهات در تاریخ انقلابهای جهان بوده است.

انقلاب فرانسه: انقلاب فرانسه با اختراع وسیله ای به اسم گیوتین به وقوع پیوست. مخترع این وسیله ژوزف گیوتین ابتدا قصد داشت امتیاز ان را به لویی شانزدهم بفروشد اما  مصلحین اجتماعی مانند روبسپیر و دانتون او را از اینکار منصرف کردند.

دانتون: چه اختراع باحالیه با این میشه کلی گردن زد

گیوتین: میخوام بفروشمش به لویی

روبسپیر: لویی کیه؟ سلاخه؟

گیوتین: نه بابا شونزدهم را میگم. پادشاهه

روبسپیر: اهان ولی میگم اینجوری چیزی گیرت نمیاد اگه لویی چشش اینو بگیره به زور صاحابش میشه تف هم نمی اندازه کف دستت

گیوتین: راست میگی تو این مملکت حق مولفین و مخترعین کشک هم حساب نمیشه حالا میگی چه کار کنم؟

روبسپیر: میگم اینو بدتش به ما فکرش را که می کنم می بینم راست کار ماست با این میشه جامعه را اصلاح کرد

گیوتین  با خود می اندیشد حالا که اختراعش روی دستش مانده ان را به مصلحین اجتماعی تقدیم کند یا اینکه از ان به عنوان سوخت زمستان استفاده کند

 گیوتین: بیا خیرش را ببینی ….. می تونستم با این چهار روز شومینه خانه را گرم نگه دارم که میکنه به عبارت دو فرانک و پنجاه سانتیم

دانتون: ما این را برمی داریم ولی اول وایستا امتحانش کنیم ببینیم درست کار میکنه یا نه

دانتون و دستیارانش دست و پای گیوتین را می گیرند و در میان دست و پا زدنها و فحش دادنهای گیوتین با استفاده از او اختراعش را امتحان می کنند

دانتون: عالیه این وسیله واقعن خوب کار می کنه با این میشه انقلاب کرد بد مصب عجب چیزیه

روبسپیر: اخ بچه ها دیدید چی شد؟ یادمون رفت دو فرانک این بنده خدا را بهش بدیم

کار روبسپیر و دوستانش حسابی می گیرد، سرعت کار اختراع جدید بالا است و بعد از چند روز چیزی از طبقه اشراف باقی نمی ماند. انقلابیون برای پاسداری از انقلاب وارد ورسای و کاخ های اشراف پاریس می شوند و برای جلوگیری از بازگشت ارتجاع قفل درها را عوض می کنند. انقلاب پبروز می شود اما دانتون انقدر جو گیر شده که پس از پیروزی انقلاب باز هم ول کن گیوتین نیست و با گذشت دو سال از انقلاب شکوهمند فرانسه هنوز سرش به وظیفه انقلابیش پای گیوتین گرم است.

دو سال بعد وقتی سر حساب می شوند معلوم می شود دانتون گردن خیلی از انقلابی ها را هم زده است.

روبسپیر: اخه این چه کاری بود کردی احمق جان؟ انقلاب دو ساله پیروز شده طبقه اشراف که کلن کن فیکون شد رفت پی کارش اینهایی که تو این مدت گردن زدی همه اشون انقلابی بودند

دانتون: ای بابا حالا بیا و خوبی کن …. هدف من حفظ دست اوردهای انقلاب بود

روبسپیر: میشه بگی با کشتن این همه ادم چه دست اوردی را حفظ کردی؟

دانتون: روبی من موندم تو با این هوشت چطوری انقلاب کردی….. چه دست اوردی؟ خب کاخها دیگه جانم! تعداد انقلابیها بیشتر از دست اوردهای انقلاب بود باید یه جوری توازن برقرار میشد

روبسپیر قبول می کند که این کار برای حفظ دست اوردهای انقلاب لازم بوده ولی عقیده دارد دیگر کافی است چون  توازن برقرار شده است. وقتی دانتون می خواهد همراه انقلابی ها به ورسای برود روبسپر متوجه یک مشکل دیگر می شود

روبسپیر: میگم دانتون یک نفر را از قلم ننداختی؟

دانتون: نه کی؟

روبسپیر: خودت! گفتنش خوشایند نیست ولی اگر بخوای با ما برگردی ورسای توازن را به هم می زنی…..حیف نیست چیزی که اینقدر براش زحمت کشیدی را با دست خودت خراب کنی؟

چند لحظه بعد گردن دانتون هم می رود زیر گیوتین و انقلاب تثبیت می شود.

انقلاب کمور: مجمع الجزایر کمور کشوری انقلابی در ساحل شرقی قاره افریقا است که روابط سطح بالایی با ایران دارد. انقلاب کمور هفتاد سال پیش با بیرون راندن فرانسوی های استعمارگر به پیروزی رسید. فرانسوی ها در سواحل افریقا راست شکمشان را گرفته بودند و می رفتند هر جزیره ای که پیدا می شد استعمار می کردند تا اینکه کمور را کشف کردند اما پس از مدتی جستجو در این جزیره هیچ چیز دندانگیری برای استعمار کردن پیدا نشد. سطح جزیره از سنگهای اتشفشانی پوشیده بود و فقط در قسمتهایی از جزیره که کمی خاک وجود داشت درخت یلانگ یلانگ می رویید. چند سال پس از اغاز استعمار کمور رییس جمهور فرانسه با فرماندار دست نشانده کمور تماس گرفت:

رییس جمهور فرانسه: من می خوام بدونم شما اونجا چه کار می کنید؟

فرماندار دست نشانده: داریم اینجا را استعمار می کنیم قربان

رییس جمهور فرانسه: و این استعمار شما تا به حال چه خاصیتی برای فرانسه داشته؟

فرماندار دست نشانده: حقیقتش تا حالا که هیچی ولی ما داریم با جدیت تمام به جستجو ادامه می دیم تا یه چیزی برای استعمار کردن پیدا کنیم

رییس جمهور فرانسه: رییس خزانه داری دیروز نتیجه این جستجوی جدی شما را به من گزارش داد. علاوه بر هزینه خورد و خوراک شما و مامورانتان که از مالیات مردم فرانسه تامین میشه ما ناچاریم هزاران فرانک به مردم کمور کمک  کنیم تا از گرسنگی نمیرند. اصلن لازم نیست انجا بمانید فردا صبح همه فرانسوی ها را برگردانید فرانسه

فرانسوی ها ان شب یک گودبای پارتی راه انداختند و فردا صبح سوار کشتی شدند. صبح ان روز احمد سامبا تاجر معروف یلانگ یلانگ که سور و سات عرق خوری فرانسوی ها را تامین می کرد طبق معمول به فرمانداری امد اما با کمال تعجب مشاهده کرد که از گاردهای مقابل در ورودی خبری نیست. حتی در اتاق فرماندار هم کسی نبود. او مردم را خبر کرد و همه اتاقها را جستجو کردند. فرانسوی ها ناپدید شده بودند ولی در حین جستجو از یکی از اتاقها صدای خر و پف شنیده شد.

یک فرانسوی سیاه مست که در مهمانی زیاده روی کرده بود خواب مانده و در نتیجه از برنامه بازگشت به فرانسه جا مانده بود. احمد سامبا سعی کرد با یک سخنرانی انقلابی احساسات ناسیونالیستی کموری ها را به جوش اورد تا این مزدور بیگانه را از کمور بیرون بیاندازند اما متاسفانه تاثیر زیادی نداشت

پس از پایان سخنرانی یکی از کموریها که داشت انگشتش را توی دماغش می چرخاند و ناظر اوضاع بود گفت: چیکارش داری بابا بزار بخوابه

یکی دیگه هم گفت: الان بیدار میشه کار دستمون میده وا شر به پا نکن سامبا

مردم حرف او را تایید کردند و سر و صدای نکن… ولش کن…. الان بیدار میشه…. از این سو و ان سو برخواست اما احمد سامبا با شور و جسارت یک رهبر انقلابی به پیش رفت و یک تار از سبیل فرانسوی خفته کند. بعد چند تار دیگر کند بعد چنگ انداخت و یک مشت سبیل فرانسوی را از ریشه دراورد بعد با خشم و کینه انقلابی یه کشیده محکم به صورت فرانسوی نواخت.

احساسات انقلابی مردم به جوش امد و همه به فرانسوی مزدور حمله ور شدند بعد دست و پای او را گرفته به سمت ساحل بردند که این جرسومه استعمار را به دریا بیاندازند

در ساحل دریا جمعیت انقلابی با صدای بوق یک کشتی درجا میخکوب شد. لحظه ای بعد یک قایق از سوی کشتی فرانسوی به ساحل امد

احمد سامبا: …..چیزه ……… شما اینو تو فرمانداری جا گذاشته بودید ما واستون اوردیمش

فرانسوی: مقسی این فرانسوا همیشه زیاده روی میکنه بون سوا ابیانتو

به این ترتیب اخرین مزدور فرانسوی هم از کمور بیرون رانده شد. مردم کمور پیروزی را جشن گرفتند و احمد سامبا را روی دست به فرمانداری بردند و از ان روز سامبا کنترل خرید وفروش یلانگ یلانگ را در دست گرفت. یک سال بعد خشکسالی شد و اوضاع بدجوری به هم ریخت. دیگر یلانگ یلانگ هم نمی توانستند سق بزنند و فرانسوی های عرق خور هم نبودند که از طریق انها چیزی عایدشان شود. سامبا از فرانسه درخواست کرد کمور دوباره مستعمره فرانسه شود. این درخواست در هیات دولت فرانسه به اتفاق اراء رد شد

سالها بعد کمور مجددن توسط وزارت خارجه ایران کشف شد. روزی یکی از کشتی های ایرانی حامل کمک به مردم غزه که اجازه پهلو گرفتن نداشت در اقیانوس سرگردان بود و به خاطر فرار از دست دزدان دریایی به سواحل افریقا پناه برد. در انجا جزیره ای به نام کمور را پیدا کردند که وضعشان از مردم غزه هم خرابتر بود. دل کاپیتان کشتی به حال کموری ها کباب شد و با خود گفت حالا که این کمکها را نمیشه به فلسطینی ها رسوند خوبه بدیم به این طفلکیها. مردم کمور کاپیتان کشتی را با خوشحالی روی دست به فرمانداری بردند و در اتاقی حبس کردند. کاپیتان ایرانی حیرت زده به منوچهر متکی زنگ زد:

کاپیتان: اینجا کموری ها من را گروگان گرفتن

منوچهر: پس چرا موبایلت را ازت نگرفتن؟

کاپیتان: این را نفهمیدن چیه

منوچهر: خب چقدر برای آزادیت میخوان؟

کاپیتان: پول نمیخوان میگن باید ما را مستعمره خودتون کنید

مدتی بعد احمد سامبا از حوزه علمیه قم بورسیه شد تا جمهوری اسلامی کمور را تاسیس کند. کمیته امداد و هلال احمر شعبه کمور هم تاسیس گردید. هم اکنون روابط ایران و کشور انقلابی کمور در سطح بالایی قرار دارد. تنها عامل محدود کننده این روابط عدم وجود فرودگاه در کمور است که باعث می شود رفت و امد دیپلماتهای کموری به ایران با استفاده از قایق ماهها به طول انجامد. احمد سامبا قول داده است در جهت ارتقا سطح روابط دو کشور به زودی تعداد پارو زنها را افزایش دهد

تصور نمی کنم کسی اهل نوشتن باشد و در عین حال با فیلتر شدن وبلاگ ها موافق باشد. متاسفانه هر روز بر شمار وبلاگ های فیلتر شده افزوده می شود بدون اینکه شاهد عکس العملی از سوی بلاگرها باشیم. البته فیلتر مخابرات معمولن برای وبلاگ های شناخته شده و پرمخاطب مشکلی ایجاد نمی کند اما فیلتر شدن برای بلاگرهای تازه کار یا کم مخاطب مشکل بزرگی است. وبلاگهای خوبی وجود دارد که در همان پستهای اول به دلایل مختلف و یا حتی به دلیل به کار رفتن چند کلید واژه خاص فیلتر شده اند و طبیعتن شانس جذب مخاطبشان به شدت محدود شده است. باید به شکلی از این وبلاگ ها حمایت کنیم تا به ادامه کار دلگرم شوند.

گذشته از این آزادی بیان و گردش آزاد اطلاعات یک حق است که باید صرف نظر از محتوای آن مورد حمایت قرار گیرد.

اگر وبلاگ شما فیلتر شده یا وبلاگ فیلتر شده ای را میشناسید آدرس آن را در قسمت نظرات ارسال کنید. در نظر دارم آرشیوی از آدرس وبلاگهای فیلتر شده درست کنم تا لینک آن را بتوان در وبلاگهای دیگر قرار داد. می شود ادرس فید این وبلاگها را در فهرست قرار داد تا به شکلی ارتباط انها با مخاطب حفظ شود. البته آشنایی من با مسایل آی تی در حد بسیار ابتدایی است. اگر در ساخت لینکدونی و کد آن مهارت دارید و مایل به همکاری هستید دست شما را به گرمی می فشارم. البته برای حفظ شئونات از فشردن دست خواهران معذوریم. خواهران به نیابت از من دست خودشان را فشار دهند. اگر علاوه بر ایجاد لینکدونی پیشنهاد بهتری دارید به من ایمیل بزنید.

امیدوارم وبلاگهایی دیگر به ویژه آنهایی که مخاطب بیشتری دارند از این طرح حمایت کنند. آزادی بیان حق شماست از این حق پاسداری کنیم.

 

به تازگی وبلاگ از قلب  کویر شعری را منتشر کرده که سراسر بداموزی و مشحون از حملات ناجوانمردانه به موجودی مفید و خدوم به نام شوهر است. این وبلاگ نویس البته نوشته هایش خالی از ظرافت نیست و طبع نسبتن روانی هم در شعر دارد اما با توجه به بداموزی هایی که در این شعر وجود داشت احساس وظیفه کردم که جهت تنویر اذهان عمومی روشنگری کنم

خلاصه توصیه های ایشان به خوانندگان چشم و گوش بسته وبلاگش این است که شوهر نکنید و به جای آن با ناز و غمزه و چندتایی بوسه مردها را خر کرده تیغ بزنید و از زندگی لذت ببرید…. زهی خیال باطل زهی گمراهی

واقعن باید به جنس لطیف هشدار داد که تحت تاثیر این القائات، چنین تصمیم سخیفی نگیرند و فکر نکنند با این کارها روزگار را به خوشی می گذرانند. خب اصلن گیرم که قید شوهر کردن را زدید و همین چهار تا خواستگاری هم که دارید پرید بعدش چه؟ فکر کردید توی خیابان حلوا خیر می کنند؟ اگر دیر بجنبید خوبهایش را می برند و شما سرتان بی کلاه می ماند؟ نه جانم این حرفها را رها کنید و بچسبید به همان خواستگارهایتان اگر دارید. به گمانتان همین که اراده کردید یک پسر مایه دار را می گزارند توی سینی تقدیم می کنند که تیغش بزنید؟ اگر شانس داشته باشید و وقت زیاد و دل خرم اخرش دست بالا یک پسر کچل و قوزی نصیبتان می شود که می شود قوز بالا قوز و پول ساندویچش را هم شما باید حساب کنید. البته پسرهای با شخصیت و خوش تیپی مثل من هم پیدا می شوند ولی فکر نکنید به همین راحتی می توانید سرشان گول بمالید. این را هم بگویم که من در این میان اصلن ذی نفع نیستم و کلن نه قصد ازدواج دارم نه به این راحتی ها پیشنهادات جنس لطیف را مورد توجه قرار می دهم و اساسن ادمهایی مثل من از بودن با خودشان لذت می برند و در تنهایی کلی خوش به حالشان می شود. به قول شاعر:

به کسی بر نخورد بر نخورد اگر تنهایی خوبی دارم

به کسی چه این صدا این حنجره مال من می باشد

ماهی های درشت اگر قرار بود راحت به دام بیافتند که هرگز درشت نمی شدند. فکر کرده اید پسری که کله اش کار می کند و مایه دار است با یک ماچ خر می شود و می گوید بیا من را تیغ بزن؟ اینجوری که باید ادم با کله و احمقی باشد. این که جمع ضدین است.

یک وقت با این حرفهایی که فمینیستها می زنند و می گویند شوهر اخ است خام نشوید که دنیا و اخرتتان به باد می رود اما اگر هم فمینیست شش اتشه ای هستید که فکر انتقام از مردها آنی راحتتان نمی گذارد و این حرفها به خرجتان نمی رود باز هم باید بروید دنبال شوهر. مگر موجودی بدبخت تر از شوهر هم پیدا می شود برای انتقام گرفتن ؟ خیالتان اگر ازدواج نکنید و بترشید بمانید ور دل مادر بدبختتان از مردها انتقام گرفته اید؟ نه جانم این کم و بیش موهبتی است. هیچ کاری فمینیستی تر از ازدواج نیست مطمئن باشید

به هر حال هدف هدایت فریب خوردگان احتمالی بود و برای این کار از صلاح دشمن استفاده کردم:

 

ای که گویی دخترم شوهر نکن / بس کن این بیچارگان را خر نکن

خواهی از سکه بیوفند ازدواج؟ /  مارکتینگ تیغ زنی یابد رواج؟

تا از این پس فکر این دوشیزگان / هی رود دنبال هوندا و مگان

در خیابان ول بگردد کل روز / تا ببیند کیست پشت لنکروز

تا رود به لنکروزی تل دهد / بی سبب هی خنده ها را ول دهد

که خدا را شکر بختم یافتم  / کار صاحب لنکروز را ساختم

چند روزی می کنم او را مچل / تا بیوفتد عاقبت او در هچل

من صدایش می کنم عشقولکم / روز توی لنکروز شب پشت ِ کم

یک دو روزی می کنم راز و نیاز /  تا که چون خر گردد او گوشش دراز

چند باری چون دهم من بوسه ای / گردد اندر بحر عشقم کوسه ای

گرمی آن بوسه های خوب و نغز  / نرم نرمک می رود بالای مغز

چون که مغزش گرم شد خر می شود  / یا که خر بوده است و خرتر می شود

گرمی عشقم به مغز خر زند / تابلوی وی آر کلوزد بر در زند

با دروغ و حیله و افسون و ناز / می شود او کمپلکس حرص و آز

با زبانی چرب و شیرین همچو قند  / می روم من توی کوکش هی یه بند

که بیا ویلا به نامم کن پسر /  تا شوم از اعتمادت با خبر

یک قلمبه پول می خواهم که تا / گردم اندر عشق پاکت مبتلا

چون گرفتم پول را میرم ددر / می روم دنبال الدنگی دگر

این چنین در نعمت و ناز و نعیم / می شوم چون لرد بورگاندی مقیم

دخترک اندر خیال خام خویش / میشود بر مایه داران هی سریش

غافل از اینکه در این دور و زمان / کی به یک بوسه دهد باجی چنان؟

در حقیقت این چنین مردی کجاست؟  / هالوی خوشبخت در افسانه هاست

هم مجرد باشد و هم مرد کار / چون به دختر می رسد گردد حمار؟

در جوانی پول را پارو کند / دختری آید مخش جارو کند؟

انکه مغزی دارد و عقل معاش /  کی به یک بوسه شود او آش و لاش؟

فکر شوهر باش اینها خربزه است / خربزه آب است و شوهر خوشمزه است

رمز خوشبختی نسوان شوهر است / پند من بشنو که همچون گوهر است

گر فمینیستی و فکر انتقام / باز هم باید کنی عقد ِ مدام

نیست نفرینی بتر از ازدواج / همچو اچ آی وی ندارد او علاج

زیر پایت طفلکی جارو زند / صبح تا شب پشتک و وارو زند

ظرف را شوید چلاند رخت را / بهر تو اماده سازد تخت را

این چنین بدبخت تنها شوهر است / دنبال بی اف نگردی که شر است

 

dishes

 

یک عنصر خود فروخته در اسارت جنس لطیف

یکی از اینها پیدا کنید تا بفهمید خوشبختی واقعی چیست

 

 

 

داستان خیلی کوتاه

یک روز مامور منکرات به یه پسره میگه: ببینم تاثیر بد ماهواره باعث شد با اون دختره لاس بزنی؟ پسره میگه اره تاثیر بد ماهواره موثر بود اما تاثیر خوب پر و پاچه هم بی تاثیر نبود

 

پیش درامد: تازگیها تیتر خیلی از اخبار حوادث اینجوری شروع می شود: «جوانی/پیری/زنی/مردی تحت تاثیر سوء ماهواره ……» در حالیکه وقتی متن خبر را می خوانید هیچ اشاره ای به تاثیر ماهواره نشده. تا به حال فقط یک بار خبری را خواندم که در متن ان یک کارشناس گفته بود جرم تحت تاثیر ماهواره انجام شده منتها سوابق مجرم نشان میداد که از بچگی دزد بوده یک بار تا پای اعدام هم رفته چند سال زندان بوده و …. و اخرش کارشناس گفته بود مجرم ماهواره هم تماشا می کرده. البته جای شکرش باقی است که مجرم ادامس خرسی نمی جویده یا دوچرخه سوار نمیشده والا ممکن بود این کارها هم زمینه ساز جنایت تلقی بشه ….  ادم حیران میماند که ماهواره زبون بسته روی یک همچین موجوداتی چه تاثیری میتواند داشته باشد؟ اصلن ماهواره را باید گذاشت این بابا را تماشا کند. اگر به فرض یک روزی مدیر شبکه اسپایس پلاتی نیوم هم این ادم را جایی ببینه احتمالن بهش میگه دست راستت رو سر ما بیا یه کم از این تجربیاتت را به ما هم منتقل کن …. البته اینکه این رویکرد جدید با تهدید اگهی دهندگان برنامه های ماهواره ای به دو سال زندان و شروع به کار بی بی سی فارسی همزمان شده باید کاملن اتفاقی باشه نه؟

 

داستان کوتاه

 

این داستان بر اساس یک ماجرای واقعی نوشته شده فقط اسامی، وقایع، زمان و مکان و چند تا چیز دیگر تغییر یافته است

 

ک در 4 سالگی پدرش را از دست میدهد. در 6 سالگی با دزدیدن یک سبیل پلاستیکی از اسباب بازی فروشی محل اولین سرقتش را مرتکب میشود. بچه های خلاف محل تایید می کنند که این عمل رسمن دزدی محسوب می شود اما به نظر انها این کار برای ورود به جرگه اوباش به اندازه کافی جدی نیست. ک با توجه به شخصیت خود ساخته ای که دارد نا امید نشده و به تلاشش ادامه می دهد تا اینکه در 10 سالگی موفق می شود یک موتور گازی را بدزدد. از این پس اراذل و اوباش محل او را تحویل گرفته و ک موتوری صدایش می کنند.  در 12 سالگی سعی می کند دختر همسایه را گول بزند اما موفق نمی شود. تلاشهای ک ادامه می یابد و بالاخره در 14 سالگی موفق می شود دختر همسایه را گول بزند اما نمی داند بعد از گول زدن باید چه کار کند. چند ماه بعد به علت گاز گرفتن گوش یک پاسبان به کانون اصلاح و تربیت فرستاده می شود. در این مدت کاملن اصلاح و تربیت شده و وقتی از کانون آزاد می شود می داند که بعد از گول زدن دخترها باید چه کار کند.  پس از آزادی سعی می کند با استفاده از تجربیات قدیمی و اطلاعات جدید یک دختر را بلند کند اما به دلیل نداشتن ماشین موفق نمی شود. در 18 سالگی تصدیقش را میگیرد و موفق میشود با ماشین یکی از دوستانش یک دختر را بدزدد اما خیلی سریع دستگیر شده و به اعدام محکوم می شود. پای چوبه دار از یک جایی شانس می اورد و حکم اعدام به دو سال حبس بدل می شود.

در بیست سالگی از زندان ازاد می شود. متاسفانه طی دوره محکومیت فقط دزدیدن ضبط ماشین را یاد گرفته و حالا که او از زندان ازاد شده با پیشرفت تکنولوژی همه ضبط ها کشویی شده اند، در نتیجه چیز زیادی برای دزدیدن وجود ندارد. پس از مدتی گرسنگی و در به دری احساس می کند به بن بست رسیده و تصمیم می گیرد خودکشی کند. پول کافی برای خرید سم ندارد فقط می تواند نیم متر طناب بخرد اما طناب انقدر کوتاه است که نمی تواند با ان خودش را حلق اویز کند. سعی می کند ابتکار به خرج دهد و با استفاده از امکانات موجود خودکشی کند. یک شبانه روز کامل به راه های مختلف خودکشی با گوشتکوب، دیش ماهواره،  قابلمه و زیر سیگاری فکر می کند اما بی فایده است. عاقبت راه حل را پیدا می کند. لامپ اتاق را از سرپیچ باز می کند و دماغش را خیس کرده توی سرپیچ لامپ فرو می کند. متاسفانه یا خوشبختانه این عمل موفقیت امیز نیست و برق گرفتگی او را پرت می کند. هنگام پرت شدن به کمد اتاقش برخورد کرده و کمد روی او بر می گردد اما باز هم نمی میرد و فقط زخم و زیلی می شود. کمد را که بلند می کند یک ظرف شیشه ای خرد شده توجهش را جلب می کند که روی برچسب ان نوشته شده: (( استریکنین مخصوص خودکشی )) تازه متوجه می شود که این سم از پدر مرحومش به او ارث رسیده اما تا به حال متوجه وجود ان نشده است. به فکرش می رسد که با لیس زدن کف زمین به زندگی نکبت بارش خاتمه دهد اما زمین پر از شیشه خرده است و به خاطر خطر پارگی زبان جرات نمی کند این کار را انجام دهد.

به شانس خودش لعنت می فرستد و افکار عجیبی از ذهنش می گذرد.  ناگهان با حالتی مصمم بلند می شود و با خود می گوید: خدایی در کار نیست. بعد به سرعت فکر دیگری از ذهنش می گذرد و می گوید: وقتی خدا نباشه همه چیز مجازه ……. داستایفسکی

کاش در ان لحظه کسی انجا بود و می پرسید این لات اسمان جل این نقل قول داستایفسکی را از کجا شنیده اما در ان لحظه کسی انجا نبود که این را بپرسد بنابر این ما هرگز جواب این سوال را نخواهیم دانست.  بعد ناگهان ندایی شیطانی در درونش می گوید: اره خدایی در کار نیست وگرنه چرا باید این همه اتفاقات تخمی رخ بده که نتونی خودکشی کنی؟ و بلافاصله یک ندای درونی دیگر هم میگوید:  اولن خدایی در کار هست و اتفاقن چون خدا هست این اتفاقات تخمی رخ داده که جلوی خودکشیت را بگیره. ثانین چه ربطی داره؟ گیرم که خدایی نباشه این که دلیل نمیشه هر غلطی خواستی بکنی مگه همیشه باید زور بالا سرتون باشه؟

این یکی باید یک فرشته باشد. فرشته و شیطان هر دو در تخمی بودن اتفاقات اتفاق نظر دارند اما از ان نتیجه های متفاوتی می گیرند.

فرشته ک را نصیحت می کند: به حرف شیطون گوش نده این می خواد گمراهت کنه که بری جهنم

شیطان پوزخندی میزند و می گوید: مگه بی کارم؟ این که با این زندگی سگیش همین الانم تو جهنمه آی کیو

فرشته: ببین با من کل کل نکنها همچین می زنم صدای سگ بدی

شیطان: ای بابا تو چقدر زود جوش میاری. من میگم خشونت را بزار کنار بیا با هم گفتمان کنیم

فرشته: من با تو حرفی ندارم

شیطان: به جهنم

فرشته: جهنم جای توئه بدبخت ملعون

شیطان: چرا فحش میدی عفت کلام داشته باش

ک: ای بابا …. شمام جا گیر اوردید برا دعوا؟ شما دو تا اول مشکلتونو با هم حل کنید بعد بیاید سراغ من

فرشته: لیاقتت همینه …… براچی میخواستی این بدبخت را به کشتن بدی؟

شیطان: به من چه؟ مگه من گفتم دماغشو بکنه تو سرپیچ؟ ولی اگه نظر من را بخواد من میگم یا مردونه کار را تموم کنه یا مثل ادم زندگی کنه و حالی به حولی

فرشته: کسی از تو نظر نخواست این هم به حرف تو گوش نمیده برو پی کارت

شیطان: اما قران میگه «الذین یستمعون القول و یتبعونه احسنه» عربی که بلدی؟ یعنی به همه حرفها گوش فرادهید و بهترین آن را پیروی کنید

ک: ببینم تو شیطون بودی یا فرشته؟ قاطی کردم

شیطان: مهم نیست من کی هستم به قولی: انظر الی ما قال ولا تنظر الی من قال…. نگاه نکنید کی می گوید نگاه کنید چی می گوید

ک: تو چقد پرفوسولی اگه تلویزیون تو را می شناخت میبردت واسه درسهایی از احکام

فرشته: لعنت بر تو که اینقدر زبون بازی …. تمام بدبختی های بشریت زیر سر توئه

شیطان: اااه …. بابا ما چند میلیون سال پیش درست یا غلط یه کاری کردیم شما هنوزم ول کن نیستید. هرکی هر جای دنیا یه غلطی میکنه لعنتشو به ما می فرستید. عیب نداره ما فحش هم میخوریم ولی اگه مردی به اونهایی گیر بده  که جنایت می کنن  براشون صلوات هم می فرستن ببین چیکارت می کنن

فرشته: هر کسی با درون نگری میتونه بفهمه تقصیر تو هست یا نه

شیطان: درون نگری یک امر ذهنی است

فرشته: اما ذهنیت یک امر عینی است

ک: زیر دیپلم حرف بزنید ما هم بفهمیم چی میگید

شیطان: ببین بزار ساده بگم ….. دست از دله دزدی بردار برو دنبال یه کار حسابی

فرشته: من هم همین را میگم

شیطان:  یعنی به جای اینکه بری تو ماشین ضبطشو بدزدی خب خود ماشین را بدزد خره …..

 

چند ماه بعد ک سوار یک ماشین دزدی است و در خیابان ویراژ می دهد. زنی با بچه ای در بغل برای ک دست تکان می دهد: مستقیم

لحظاتی بعد زن در ماشین نشسته و ک دایم از اینه او را می پاید. هیچ وقت هیچ زنی اینقدر نزدیک نبوده، هیچ وقت هیچ زنی ادم حسابش نکرده و البته حالا هم نمی کند ……… زن می گوید اقا همینجا نگهدار پیاده میشم ……. ک در فکر فرورفته …… تنها راهی که برای به دست اوردن هر چیز می شناسد دزدی است …………. پایش را روی پدال گاز فشار می دهد ………………

 

………….ماشین جلوی کلانتری توقف می کند. دو مامور ک را از ماشین پیاده می کنند و به کلانتری می برند. در راهرو زن ک را شناسایی می کند: خود پدرسگشه جناب سروان، همین بود منو دزدید ……

 

کاراگاهی تازه کار پرونده را به دست می گیرد و به  سبک کاراگاه علوی دایم با دستیارش این ور و ان ور می رود و نسکافه می خورد. کاراگاه بعد از مدتی حتی موفق می شود کلید ماجرا را هم پیدا کند اما کلید را نمی شود دار زد بنابر این پرونده به کاراگاهی قدیمی و کارکشته منتقل می شود. این یکی در اتاق را می بندد و ک را تحت بازجویی فنی – پلیسی قرار می دهد. نیم ساعت بعد ک مثل بلبل حرف می زند و به همه چیز از دزدی سبیل پلاستیکی تا ربودن زن اعتراف می کند و کار تمام می شود.

پرونده که کامل می شود مسئول روابط عمومی می اید و از کاراگاه می خواهد انگیزه این اقدامات را هم کشف کند

کاراگاه: انگیزه که معلومه خب یه ادم بی سر و پا و دزد بوده عزب هم بوده دیگه چه انگیزه ای می خوای؟

مسئول روابط عمومی: یه چیز عبرت اموز که به درد روزنامه ها بخوره مثلا اگر تحت تاثیر مواد مخدر این کار را کرده باشه یا چیزی تو این مایه ها باعث عبرت میشه

کاراگاه: ببینم تو مواد زده بودی؟

ک: نه اهل مواد نیستم

کاراگاه: زهر ماری هم نزده بودی؟

ک: چی؟ ابکی؟ نه به خدا

کاراگاه: نکنه تنت میخواره دوباره بازجویی فنی پلیسیت کنم؟ راستشو بگو تن لش

ک: ارواح خاک بابام راست میگم

کاراگاه: پس انگیزه ات چی بود الدنگ؟

ک می گوید شیطون گولش زده و ماجرای مکالماتش با شیطان و فرشته را تعریف می کند.

کاراگاه: گرفتی ما رو کره بز؟

ک: نه به خدا خب وقتی ادم اشتباه میکنه شیطون گولش میزنه دیگه، همه اینو میدونن

مسئول روابط عمومی: ما که نمی تونیم به روزنامه ها بگیم بنویسن جوانی که شیطون گولش زده بود دست به ادم ربایی زد یه چیز عبرت اموز بگو. شب قبلش چه غلطی کرده بودی؟ خوب فکر کن هرچی بوده بگو

نیم ساعت بعد بالاخره معلوم می شود ک ماهواره تماشا می کرده و معما حل می شود.