Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تنفیذ’

چماق اولیها

امروز مراسم تنفیذ ریاست جمهوری برگذار شد که از نظر عده ای مراسمی تشریفاتی و از نظر گروهی دیگر مانند ایت الله مصباح یزدی و آیت الله یزدی (یزدی خالی) و امام جمعه مشهد که عقیده دارد رای مردم در حکم صفر و تنفیذ رهبری مانند عددی است که جلوی صفرها قرار می گیرد و رای مردم به تنهایی هیچ ارزشی ندارد، لابد نه تنها تشریفاتی نیست بلکه اساسا به معنی انتصاب رییس جمهوری است که مردم خیال می کنند انتخاب کرده اند. به هر حال این مراسم هر چه بود فرقهای زیادی با مراسم مشابه پیش از خود داشت. مراسم پس از دو ساعت تاخیر برگذار شد و بر خلاف عرف معمول به صورت مستقیم پخش نشد. تنها تصاویری هم که از این مراسم به نمایش درامد همانهایی بود که توسط عکاسخانه مبارکه بیت ولایی برداشته شده بود و هیچ عکاس و خبرنگاری چه از گروه های خودی یا بی خودی یا نخودی در مراسم حضور نداشت. مهمتر از خبرنگارها چهره هایی مانند هاشمی رفسنجانی ، ناطق نوری، حسن خمینی، خاتمی، کروبی، موسوی و بسیاری از چهره های مطرح دیگر بودند که در این مراسم حضور نداشتند. البته علاوه بر اینها اصلاح طلبهای زندانی هم در مراسم حضور نداشتند. در عوض در یک نواوری ولایی دیگر، چهره های جدیدی مثل جهانگیر الماسی هنرپیشه چند دهه قبل، مایلی کهن مربی پیشین، واحدی مجری لوس صدا و سیما و نجفی بازیگر نقش کاراگاه علوی در این مراسم حضور به هم رسانده و به این ترتیب تعدادی آرتیست رده دو و سه جای خالی استوانه های مفقود نظام را پر کردند. روی هم رفته مراسم شبیه یک عروسی بود که در بحبوحه یک دعوای خانوادگی برگذار شده باشد و جای بزرگان ناراضی فامیل را با من بمیرم و تو بمیری با تعدادی بچه و فامیلهای رده سوم و چهارم پر کرده باشند. تعدادی کراواتی هم به این مراسم ولایی رونق بخشیده بودند که ظاهرا قرار بود نشان از حمایت کفار فرنگ از رییس جمهور ام القرای اسلام باشد. اما هرچه بود صاحبان عروسی یا همان تنفیذ کننده و تنفیذ شونده حال و روز خوبی نداشتند. معمولا الف نون وقتی خیلی سر دماغ است پره های بینی اش از هم باز می شود و با یک لحن رومخی به شکل خاصی حرف می زند و انتهای کلمات را می کشد که میزان این کشیدگی با میزان سر دماغ بودن و کوک بودن کیف ایشان رابطه مستقیمی دارد. بعد از این اما کمی آن سوتر از این بزم ولایی از مردم تهران هم به میمنت این جشن مردم سالاری دینی پذیرایی شایانی شد. امروز در کنار چهره همیشگی نیروهای یگان ویژه و لباس شخصی ها پدیده دیگری هم بروز و ظهور یافت که می توان نام ان را «چماق اولیها» گذاشت. نیروهایی که معمولا برای سرکوب استفاده نمی شوند و تعریف و کارکرد جداگانه ای دارند اما ظاهرا نیروی انتظامی احساس کرده بود لازم است برای سرکوب اعتراضات در جشن تنفیذ دامنه سرکوب را تعریض کرده و از تمام ظرفیت خود استفاده نماید. من در مسیر خیابان ولیعصر به جز یگان ویژه و لباس شخصی ها و نیروی بسیج که همه جا را پر کرده بودند ماشینهای کلانتری و حتی اگاهی تهران و گشت نامحسوس را هم به کرات مشاهده کردم و از همه جالبتر در میان چماق اولیها افرادی بودند که نمیدانم چه نامی می توان بر انها نهاد. افرادی با شلوار جین و تیشرت ، موهای کوتاه و قیافه هایی خاص که با قسم جلاله و حضرت عباس هم نمیشد باور کرد حتی یک بار هم پایشان به مسجد یا اماکن دینی باز شده باشد. روی صورت بعضی هاشان حتی جای زخم چاقو دیده می شد که بعید است یادگار جبهه باشد چون اولا تا جایی که اطلاع دارم نیروهای عراقی در جنگ از تیزی به عنوان سلاح استفاده نمی کردند و ثانیا سن این برادران اقتضا نمی کرد که در جنگ حضور داشته باشند. نزدیک پارک ساعی که رسیدم بر تراکم جمعیت افزوده شد. اینجا بود که از دو طرف بین نیروهای یگان ویژه و لباس شخصی ها قیچی شدیم و به ناچار جمعیت در مقابل حمله لباس شخصی ها به داخل پارک هجوم برد. من کنار در ورودی پارک ایستاده بودم که دو نفر از لباس شخصی ها به سمت من امدند و یکیشان کلتش را کشید و از بالای پله ها به سمت جمعیت شلیک کرد. البته لوله اسلحه را به سمت پایین گرفته بود و گلوله به محوطه چمن اثابت کرد. قبلا اصطلاح تیر هوایی معمول بود و معمولا گلوله را به سمت اسمان شلیک می کردند تا برخورد اتفاقی ان به اطراف باعث کمانه کردن و مجروح شدن ناخواسته کسی نشود اما ظاهرا دیگر تیر هوایی اصطلاحی بی مسما شده و برادران مجازند گلوله هایشان را به شکل قضا قورتکی و یرخی به هر سمت که خواستند شلیک کنند. این برادر دریادل بعد از شلیک گلوله چندتایی فحش نثار جمعیت فرمودند و با بیسیم مشغول صحبت شدند. این برادر با بیسیم می گفت: یک عده به سمت ضلع شرقی پارک حرکت کردن یگان ویژه را بفرستید از جلوشون در بیان بعد مکثی کرد و گفت: نه نه لباس شخصی ها را بفرستید …. این نکته برای من خیلی جالب بود چون تا به حال فکر می کردم اصطلاح لباس شخصی اصطلاحی است که روزنامه ها باب کرده اند اما معلوم می شود خود برادران هم از این اصطلاح استفاده می کنند. دیگر اینکه این اقا که ظاهرا یکی از فرماندهان میدان بود می توانست هم برای یگان ویژه دستور صادر کند و هم لباس شخصی ها و به این ترتیب برای من مسجل شد که برخلاف انچه معمولا وانمود می شود لباس شخصی ها یک عده ذوب شده در ولایت نیستند که از شدت شور ولایی خودسرانه گلوله در کنند و ادم بکشند بلکه جزیی از ساختار رسمی اما نه چندان علنی ماشین سرکوب هستند. ظاهرا قرار بر این است که کارهای تمیزتر توسط یگان ویژه و کارهای کثیف توسط لباس شخصی ها انجام شود تا در صورت هرگونه فوت احتمالی بازی کی بود کی بود من نبودم قابل اجرا باشد. در اعتراضات امروز چند صحنه را مشاهده کردم که واقعا ادم را منقلب می کرد. یک بار که لباس شخصی ها یک نفر را زدند و بازداشت کردند تعدادی از خانمها به سمت ماشین انها رفتند و با التماس از برادران ارزشی می خواستند او را ازاد کنند. هنوز صدای یکی از این خانمها در گوشم زنگ می زند که با گریه می گفت تو را به خدا تو را به قران به خاطر مادرش ولش کنید تو را به خدا ….. تنها جواب برادر ارزشی این بود که برو والا اسپری فلفل می زنم تو صورتت! ظاهرا این برادر اشکهای آن مادر را بر پهنای صورتش نمی دید تا بداند نیازی به اشک آور نیست… کمی پایینتر یکی از برادران بشکه آسا که چیزی به قاعده یک پنجم سرلشکر فیروزابادی حجم داشت و بنابر این با توجه به حجم باید چیزی در مایه های سرتیپ باشد روی یک موتور نشسته و با لحنی مسخره شبیه هاپ هاپ، الله و اکبر گفتن مردم را مسخره می کرد. با خود می اندیشیدم چه وضع غریبی است حکومتی دینی با ضرب و زور باتوم و گلوله و گاز اشک اور صدای الله و اکبر را خاموش می کند. با وجود تمام این توصیفات، با هم بودن در فضا موج میزد آن قدر که دیگر به شعار » نترسید نترسید ما همه با هم هستیم» نیازی نبود و به نظر من باید از این به بعد خطاب به سرکوبگران شعار داد «بترسید بترسید ما همه با هم هستیم» پسرها از کنار پیاده رو حرکت می کردند تا دخترها وسط باشند و در صورت حمله لباس شخصی ها در امان بمانند، مادران سعی می کردند دستگیر شدگان را با التماس هم که شده ازاد کنند به وضوح همه مراقب یکدیگر بودند و خیلی چیزهای دیگر و چیزهای دیگرتری که قابل وصف نیست و باید بود و دید و احساس کرد، چرا که این روزها چنان صحنه های نابی در خیابانهای تهران دیده می شود که هر که نبیند جزء مهمی از تاریخ خودش را از دست داده است. این روزها تهران زیباترین و زشت ترین جنبه های انسان را بیرون ریخته، در برابر هم نهاده و از این همه مجموعه شگفتی به نمایش درامده که کلیتش را فقط می شود احساس کرد اما بیانش قلم شکسپیر لازم دارد. شب که به خانه برگشتم رفتم سراغ بی بی سی اما تا آخر شب بی بی سی مشغول تعریف کردن قصه حسین کرد شبستری و آلب ارسلان نامدار و بی نام بود. من هم در این شب سه شنبه هرچه فحش بلد بودم نثار پرنس چارلز و آن ملکه احمق کردم که معلوم نیست اصلا به چه سبب مالیات مردم انگلیس را صرف چنین تلوزیون بی خاصیتی می کند. از آن عجیب تر غرو لوندهای ارزشی ها است که به نقش بی بی سی اعتراض می کنند. من که نفهمیدم اینها چه انتظاری از بی بی سی دارند که با این برنامه های بی خاصیت هم راضی نمی شوند. شاید انتظارشان این است که بی بی سی دعای کمیل پخش کند و روش ذوب شدن در ولایت فقیه را اموزش دهد.

Advertisements

Read Full Post »