Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘طنز’

روش ساخت شو  و کلیپ  به رسانه ای  که قرار است کلیپ را پخش کند و چند عامل دیگر بستگی دارد که بر این اساس انواع مختلف آن را بررسی می کنیم:

 

صدا و سیمای ایران

مواد لازم: تصاویری از مقام معظم رهبری در حالتهای مختلف، تصاویر آرشیوی از طبیعت بی جان و دشت و صحرا و دریا،  سی دی ترانه مجاز

ابتدا یک ترانه مجاز را انتخاب کنید. با توجه به اینکه خوشبختانه در ایران کپی رایت وجود ندارد در این زمینه دستتان باز است و می توانید هر ترانه ای را که خوشتان آمد برای ساخت کلیپ انتخاب نمایید. برای قسمتهایی از ترانه که کلمات دلدار، دلبر، دلاور و مشتقات آن یا کلماتی نظیر عشق و صفا و امثال آن به کار رفته از تصویر مقام معظم در حالات مختلف استفاده کنید قسمتهای خالی را با تصاویری از طبیعت بی جان مانند دریا و کوه و ابشار پر کنید. خوشبختانه مقررات صدا و سیما پخش تصاویر درخت، درختچه، بوته و انواع سبزه و چمن را هم مجاز دانسته و می توانید با خیال راحت از این قبیل تصاویر برای پر کردن فضای خالی کلیپ استفاده نمایید. توجه داشته باشید که تصاویر جانداران به استثنای مقام معظم بایستی با احتیاط زیاد مورد استفاده قرار گیرد. مخصوصن  از به کار بردن تصاویر پرنده هایی نظیر مرغ عشق که حرکات مبتذلی مانند مالاندن خود به جفتشان را مرتکب می شوند خودداری نمایید. به جای آن می توانید از تصویر حیوانات ارزشی نظیر کلاغ استفاده کنید.

شبکه های لوس آنجلسی

مواد لازم: بشکه، دوربین، رقاصه به تعداد کافی، تاپ و شلوارک، لوازم آرایش

ابتدا به گروه رقاصه ها تاپ و شلوارک بپوشانید و انها را آرایش کنید. برق لب و ناخن را فراموش نکنید و در صورت لزوم جاهای دیگر را هم برق بیاندازید. دوربین را روی یک بشکه رو به روی گروه قرار داده روشن کنید و به گروه بگویید رو به دوربین قر بدهند. زوم کردن تصویر روی باسن رقاصه ها در موفقیت کلیپ نقش به سزایی داشته و نباید فراموش شود. پس از این کار کلیپ تقریبن اماده پخش است اما بد نیست یک ترانه هم داشته باشد.

ساخت کلیپ در دوبی

مواد لازم: دوربین، خواننده،  ویزا، وثیقه در حدود سیصد میلیون تومان

این روش یکی از بهترین راه های کسب درامد در ایام تعطیلات است. پس از گرفتن ویزا با یکی دو نفر از دوستانتان که صدای خوبی دارند به دوبی بروید و در یک خیابان ایستاده و آوازتان را بخوانید. فراموش نکنید برای اینکه دوبی بودن دوبی مشخص شود باید تابلوی خوار و بار فروشی المغلوط یا المقروض در پس زمینه دیده شود.

چنانچه پس از اتمام کار قصد بازگشت به کشور را دارید قبل از هر چیز یک وثیقه معتبر فراهم کنید تا پس از دستگیری بتوانند شما را از زندان آزاد کنند.

شبکه های ماهواره ای غیر لوس آنجلسی

مواد لازم: همان مواد لازم برای کلیپ های لوس آنجلسی به علاوه روسری یا کلاه

روش ساخت این نوع کلیپ ها مشابه انواع لس آنجلسی است اما بایستی یک عدد روسری یا کلاه به رقاصه ها اضافه شود. زومهای کوتاه و گذرا روی باسن مانعی ندارد اما زیاده روی نکنید

روشی محتاطانه تر استفاده از دختربچه ها به جای رقاصه است. به یاد داشته باشید استفاده ابزاری از زنان بسیار ناپسند است بنابر این بهتر است از کودکان استفاده ابزاری نمایید.

کلیپ های زیرزمینی

مواد لازم: زیرزمین، دختر/ ماشین ، پول

ساخت کلیپ زیرزمینی در ایران ریسک زیادی دارد و توصیه نمی شود اما مزیت این روش در این است که چنانچه ساخت کلیپ با شکست مواجه شود می توانید از مواد لازم آن برای کار دیگری استفاده کنید

برای ساخت این نوع کلیپ به یک دوست دختر یا ماشین نیاز دارید. چنانچه دوست دختر ندارید باید ماشین داشته باشید تا در خیابان بگردید و یک نفر را برای چند ساعت پر کردن کلیپ اجاره کنید. داشتن دوست دختر به این دلیل ارجحیت دارد که نوعی سرمایه گذاری دراز مدت محسوب می گردد وچنانچه در اینده یک شبکه ماهواره ای راه اندازی کنید می توانید از وی برای ساخت کلیپ، اجرای برنامه، فروش دمپایی لاغری، سوتین جادویی، کرم ترک اعتیاد، داروی افزایش قدرت جنسی و ارائه مشاوره تلفنی به بینندگان هم استفاده کنید.

اگر دوست دختر ندارید و ماشین هم ندارید یکی از دوستان پسر خود را که کمی خل وضع باشد راضی کنید روسری سر کرده و قر و غمزه بیاید. اگر دوست دختر ندارید، ماشین ندارید و دوست پسر هم ندارید بروید بمیرید.

 

پیوست

 

روش ساخت کلیپ ترکیه ای

مشابه ساخت کلیپ لوس آنجلسی است اما لباس رقاصه ها را در هر پلان فرت و فرت عوض کنید از رنگ قرمز زیاد استفاده کنید وهر نوع افکت تصویری که دم دست داشتید به کلیپ اضافه کنید. زوم روی باسن را طولانی تر کرده و تعداد باسنها را تا 15 الی 20 عدد افزایش دهید

روش ساخت کلیپ هندی

تعداد باسن ها را تا 250 تا افزایش دهید. در لابه لای صحنه های رقص، تصویر زن و مردی را نشان دهید که دور یک درخت می چرخند و مرد دست زن را گرفته و هی مانند یویو می کشد و ول می کند. فراموش نکنید در صحنه های رقص مرد باید چند بار مانند گاوچرانی که گاوی را با حلقه طناب می گیرد یک روسری را دور گردن زن بیاندازد و به طرف خود بکشد

 

روش ساخت کلیپ عربی

مشابه ساخت کلیپ ترکیه ای است اما به این نکته توجه داشته باشید که در کلیپ عربی هرگز از رقص عربی استفاده نکنید چون ممکن است رقاصه های شما شبیه عربها به نظر برسند. به جای این کار به رقاصه ها بگویید شبیه فرنگی ها جفتک بیاندازند و موهایشان را رنگ کنند. استفاده از لنز آبی و سبز یکی از لوازمی است که نباید فراموش شود

موفق باشید

 

 

Advertisements

Read Full Post »

ماهواره ایرانی حامل پیام احمدی نژاد با موفقیت در مدار زمین قرار گرفت

 

 

زمان: ساعاتی پس از قرار گرفتن ماهواره در مدار زمین

مکان: مرکز مطالعات فضایی مریخ

 

مریخی 1: اینجا را ببین یک سیگنال ناشناخته از فضا دریافت کردم

مریخی2: ببینم …… انگار یه پیام صوتیه براش یه جواب بفرست

مریخی1: به جواب ما واکنش نشون داد احتمال داره یه موجود هوشمند باشه

صدای احمدی نژاد شنیده می شود: الله اکبر الله اکبر الله اکبر این صدای انقلاب ایران است این صدای دولت مهرورز است……

لحظاتی بعد با تلاش مریخی ها تصویر احمدی نژاد روی مانیتور ظاهر می شود. او با عرق گیر و زیر شلواری مقابل وب کم نشسته و به لپ تاپ خیره شده

مریخی 2: این تصویر را انالیز کنید ببینیم این چیه

مریخی 1: انالیز اینها را نشون میده: قد 75 سانتیمتر، دارای پوشش ناقص پشم در سطح بدن و برخی نواحی صورت، حجم مغز نامشخص

مریخی2: زیاد تکامل یافته به نظر نمیرسه

مریخی 1: موجود ناشناخته اگه صدامو میشنوی جواب بده یک مریخی صحبت می کنه

احمدی نژاد: الله اکبر … الله اکبر ….. اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن ولیا و حافظا و ……

مریخی 2: برو سر اصل مطلب

احمدی نژاد: اصل مطلب اینه که ما امادگی داریم ارزشهامون را به مریخ صادر کنیم اگر هم بخواهید راه و چاه زمین را بهتون نشون میدم که بفهمید اینجا کی  به کیه. من محمود هستم میشه گفت روی کره زمین موجود مهمی به حساب میام …….

مریخی1: ما از زمین یک مقدار اطلاعات کلی داریم ولی شما هم اگر بتونید بیشتر ما را روشن کنید ممنون میشیم

احمدی نژاد: الانه روشنت می کنم. ببین جانم روی زمین کلن دو تا نیمکره هست که اون نیمکره غربیش چیز زیاد جالبی نیست و اصلن اون را بزارید کنار، توی نیمکره شرقی هم یکی دو تا کشور نسبتن خوب مثل چین و روسیه هست ولی اصل کاری ایرانه البته نه همه اش، بیشتر قسمت خوبش به قم و جمکران و یه قسمت از تهران که حوالی میدون پاستوره مربوط میشه نمی دونم اونجاها را بلدین یا نه ……

مریخی 2: با این حساب روی کره زمین کلی فضا هدر رفته

احمدی نژاد: همینطوره. اصلن کل مشکل تمدن بشری از همین جا ناشی میشه. اگر همه دنیا توی قم بود یا بر عکس دیگه دنیا گلستان میشد و ما مشکلی نداشتیم ولی جای نگرانی نیست اگه من 4 سال دیگه هم رییس جمهور باشم برای اون هم برنامه دارم اول مشکلات جهان را حل می کنم بعد میایم سراغ شما و ارزشهامون را بهتون صادر می کنم

مریخی 2: این ارزشها چیه که هی میگی؟

احمدی نژاد: ببینید پیاده کردن ارزشها کار سختی نیست فقط باید طرح تفکیک را پیاده کنید نزارید کسی چکمه بپوشه یا دنبال مدهای مبتذل غربی بره و زنها حجابشون را رعایت کنن و …..

مریخی 2: حجاب چیه؟

احمدی نژاد: یعنی زنها باید موهاشون را بپوشونن

مریخی 1: مریخیها مو ندارن به جاش ما یه خرطوم روی سرمون داریم بعدش هم ما زن نداریم تک جنسیتی هستیم

احمدی نژاد: خب فرقی نمیکنه مردها هم باید خرطومشون را بپوشونن

مریخی 1: ببین محمود جان وقتی میگم تک جنسیتی یعنی مرد هم نداریم. وقتی موجودی دو جنسیتی نباشه دیگه تقسیم بندی زن و مرد معنا پیدا نمیکنه

احمدی نژاد: خیلی بد شد اینجوری پیاده کردن ارزشها یه کم سخت میشه ولی نگران نباشید حتمن براش راه حلی پیدا میشه شاید مثلن بشه اول دو تا جنس ایجاد کرد بعد جداشون کرد یا …….

مریخی 2: حالا شما چه اصراری داری ارزشهای خودت را توی مریخ پیاده کنی؟

احمدی نژاد: خب اخه شما نمی دونید این ارزشها چقدر خوبه. ببینید ارزشها نشون میده چی خوبه چی بد. هر چیزی بر اساس اینکه کی و به چه منظوری ازش استفاده کنه میتونه خوب یا بد باشه یا حتی چیزی که یه زمانی خوب بوده بعدن بد بشه و بر عکس در نتیجه فهمیدن اینکه چی خوبه چی بد کار هر کسی نیست و فقط یه نفر اون را میفهمه که اون را به دولت میگه و دولت هم باید مردم را ارشاد کنه که اونجوری رفتار کنن

مریخی 2: مرسی ولی نیازی نیست شما تو زحمت بیوفتی توی مریخ به استثنای افراد زیر 18 سال بقیه خودشون میفمن چی خوبه چی بده

احمدی نژاد: خب اوضاع روی زمین یه کمی متفاوته اینجا نفهمیدن ادمها کمی بیشتر طول میکشه یعنی تقریبن تا اخر عمر و حکومت وظیفه داره مراقبشون باشه….  ببینید ما غیر از حجاب ارزشهای دیگه هم داریم خب  حالا میگم بزارید یه کم ارزشهامون را به عنوان اشانتیون صادر کنیم اگه خوشتون امد بقیه اش را هم صادر می کنیم

مریخی 2: نه اقا ممنون این چیزها به درد ما نمیخوره

احمدی نژاد: شما هم که مثل روشنفکرهای امریکایی حرف می زنید البته تعجبی هم نداره من روی زمین هم تنها هستم حالا فهمیدم توی کهکشان راه شیری هم تنها هستم اینجا هم فقط یکی مثل فاطمه رجبی من را درک میکنه که یه تنه در برابر حجمه فرهنگی دشمنان ایستاده اصلن امریکا و اروپا یک طرف رجبی هم یک طرف

مریخی 1: این رجبی چیه؟ کشوره؟

احمدی نژاد: نه یعنی آره … همونطور که امام فرمود » بهشتی یک ملت بود » بر همین اساس رجبی هم یک کشور بود یا هست

مریخی 2: کنجکاو شدم میشه تصویر رجبی را برای ما بفرستید ببینیم چیه؟

احمدی نژاد: آره اتفاقن عکس ایشون را روی لپ تاپم دارم الان براتون سند می کنم

مریخی 2: این تصویر را انالیز کنید ببینیم چی دستگیرمون میشه

مریخی 1: نتیجه انالیز نشون میده رجبی عبارت است از یک توده مشکی که یک دماغ ازش بیرون زده

مریخی 2: خب اون توده مشکی که هیچ هرچی هست باید توی همون دماغ باشه

احمدی نژاد: راستی این را هم بگم که تازگیها استکبار جهانی یه زن ایرانی بی حجاب را فرستاده بود اونجاها طرف شما گفتم یه وقت اگر دیدیدش گول نخورید فکر کنید زن ایرانی اون شکلیه ها. الگوی ما همین خانم رجبیه که دیدید. انشا الله تا چند سال دیگه خانم رجبی را به عنوان اولین زن ایرانی ارزشی میفرستیم مریخ تا این توطئه هم خنثی بشه

مریخی 2: خب هر وقت امد قدمش روی چشم خیلی از اشناییتون خوشحال شدم ما هم دیگه با اجازه اتون رفع زحمت کنیم

احمدی نژاد: ااا ِ …. کجا؟ صبر کن تازه داشتیم اشنا میشدیم ….. میگم این ارزشها …. الو ….. الو …….. بابا لااقل یه عکسی چیزی از خودتون برام میفرستادید الان کی حرف من را باور می کنه؟ …….این هم میشه مثل هاله نور ……..بخشکی شانس …..

 

 

 

Read Full Post »

پارادوکس ازدواج

همیشه فکر من در مورد ازدواج این بوده که اگر دختری اینقدر احمق باشد که بخواهد یک عمر با من زندگی کند به درد زندگی نمی خورد. واقعیت این است که تا به حال موفق نشده ام راه حلی برای این معضل پیدا کنم. تنها چیزی که به ذهنم می رسد این است که باید کسی پیدا شود که در عین حال که نمی خواهد با من زندگی کند زندگی کند یا چیزی شبیه به این. ممکن است بپرسید خوب این یعنی چی؟ البته این سوال خوبی است ولی جوابش برای من هم روشن نیست و اگر کسی توانست این پارادوکس را حل کند جوابش را به من اطلاع دهد تا پسری مجرد را از نگرانی خارج کند. این مقدمه را گفتم تا بدانید مساله ازدواج به دلیل نوعی بن بست تئوریک زیاد برای من مطرح نیست و اصولن زیاد به ان فکر نمی کنم اما چه می شود کرد وقتی ادم در وبلاگهای همسایه می بیند در این بحث چه جفاها که به مردان نگون بخت نمی شود. نمونه اش این مرجان خانم که همچنان به حملاتش به مردهای بیچاره ادامه می دهد و این مساله باعث می شود ادم نتواند بی اعتنا از کنار این مساله عبور کرده وچشمش را هم بگذارد. بدتر از اتهامات ناجوانمردانه ایشان کامنت دونی سایتش هست که یک جورایی به انجمن نسوان تبدیل شده و یک عده از اجناس لطیف هم انجا جمع شده خاک در چشم مروت می پاشند و دشنه بر گلوی عدالت می نهند و دایم میگویند افرین مرجان جان خوب حق این مردها را گذاشتی کف دستشان، این مردها ما را فقط برای ث ک ث می خواهند و چه و چه. از همه اینها که بگذریم نمیتوانم در مقابل فریاد دادخواهی جنس ذکوری که مظلومانه لب به اعتراض گشوده اند بگذرم و ناچارم در این زمینه روشنگری کنم. به هر حال در فضای مجازی هم ادم باید به فکر همسایه باشد

من در زندگی واقعی هم همینطور هستم و همیشه از حال همسایه باخبرم. همانطور که از قدیم گفته اند مسلمان باید از حال همسایه باخبر باشد. البته دلیل این با خبر بودن این نیست که من ادم سنتی ای هستم بلکه علتش این است که خانه ما سنتی ساخته شده و دیوارهای نازکی دارد و این مساله باعث میشود حتی از وضعیت کارکرد شکم همسایه و نوع رژیم غذاییش که مثلن امروز چقدر حبوبات و غذاهای نفخ دار مصرف کرده و غیره هم باخبر باشم. خب این وضعیت خوبی ها و بدی های خودش را دارد. در کنار خوبیهایش گاهی اوقات هم ادم حتی میترسد که بلند فکر کند …. ارزو به دلمان ماند یک بار فیلم اونجوری را با صدا تماشا کنم. فکرش را بکنید ادم مدتها منتظر بماند تا یک روز خانواده بروند یک جایی مهمانی و تو هم برای درس خواندن بمانی توی خانه انوقت جرات نکنی صدای تلوزیون را باز کنی. البته این روزها با اختراع کامپیوتر و هدفون این مشکلات حل شده ولی من فکر می کنم نسل ما که دوره بلوغش را قبل از دوره کامپیوتر و اینترنت طی کرد نسل سوخته است. واقعن ما جوانی نکردیم. حتی نمیشد یک مجله پورنو برای خودت نگه داری چون اگر کشف میشد مثل جوردانو برونو زنده زنده اتشت می زدند. یک زمانی توی این فکر بودم که خط بریل یاد بگیرم و چندتا مجله مستهجن به خط بریل برای خودم نگه دارم اما مطمئن نبودم عکس مستهجن را بشود به صورت بریل چاپ کرد. راستش الان هم مطمئن نیستم ولی به هر حال دیگر ان دوره گذشته….. این برایم سوال شده بود که توی این فیلمها پورن استارها به هم چی میگن، نه اینکه به خاطر فانتزی بودن مساله دنبال جوابش باشم، جنبه علمی مساله برایم مطرح بود و اینکه بالاخره یک زمانی خودم هم باید از این حرفها بزنم. همیشه این نگرانی را داشتم که بعد از ازدواج طرف یک چیزهایی بگوید و من همینجور مثل بز نگاهش کنم. هیچ جوری هم قوه تخیلم کمکی نمی کرد که بفهمم ادمیزاد در اینجور مواقع چه باید بگوید؟ باید شعر بخواند یا چی؟ سالها بعد اتفاقی رخ داد که تازه فهمیدم ملت اینجور وقتها چه می گویند و تازه متوجه شدم مساله چقدر مهم است.

یکی از دوستانم تازه از همسرش طلاق گرفته بود و صحبت پیش امد که چرا طلاق گرفته و از این حرفها که گفت بابا این زن نبود دیوانه ام کرده بود. من پرسیدم مگه چی کار می کرد؟ دوستم گفت موقع ث ک ث یه حرفهایی میزد که اعصابم را می ریخت به هم…. من پرسیدم چی می گفت؟ حرفهای بد میزد؟

دوستم گفت: اگه حرفهای بد می زد که خوب بود، بابا این یه حرفهایی میزد که دیگه حالم از هرچی زنه به هم میخوره

صحبت که به اینجا رسید کنجکاویم حسابی تحریک شد و به خودم گفتم بالاخره میتوانم جواب ان سوال قدیمی را پیدا کنم

دوستم به عنوان نمونه ماجرایی را که باعث شد تصمیم طلاق بگیرد را تعریف کرد و گفت: یه چند ماهی ماموریت بودم از ماموریت که برگشتم خیلی هیجان زده بودم و با خودم می گفتم حالا چه استقبالی از من صورت بگیره….. ولی تصورش را بکن بعد از این همه مدت وسط قضیه بودیم که یه دفعه زنم گفت راستی امید میخواستم یه چیزی بهت بگم …. من گفتم جونم … بگو … اون گفت عجیبه یادم رفته بود. من دوباره گفتم جون بگو….. زنم گفت تو این مدتی که نبودی سقف چکه میکرد باید یه فکری براش بکنیم. من گفتم: باشه گفت: پشت گوش نندازیها یه وقت سقف میاد رو سرمون، من برای اینکه قال قضیه کنده بشه گفتم: بزار چکم وصول بشه چشم که زنم گفت: وا چکتو که گفتی باهاش اون سینه ریزی که چشمو گرفته برام میخری ….ولی خب سقف هم واجبه و فعلن در اولویته ولی سینه ریز هم …..

دوستم در ادامه گفت: حرف چک که پیش امد تازه یادم افتاد خودم هم دو تا چک دست مردم دارم که سر رسیدش نزدیکه و بدجوری حالم گرفته شد. نگاه کردم دیدم همینجوری که طاق باز خوابیده انگشتش تو دهنشه و رفته تو نخ اون لکه زردرنگی که روی سقفه ….. انگار اب یخ ریختن رو سرم بلند شدم رفتم لباسم را پوشیدم که بزنم بیرون بلکه یک کم باد به مخم بخوره….. زنم داد زد: تموم شد؟ امید این چکه سقف …..

از ان به بعد هر وقت دوباره رویش به سمت سقف میشد باز همون لکه لعنتی را می دید و باز جر و بحثهای ما در مورد چکه سقف شروع میشد. تازه این مشتی بود از خروار دیگه جونم به لبم رسیده بود هر وقت زنم را میدیدم جای اینکه یاد عشق و صفا و این حرفها بیوفتم یاد ایزوگام پشت بوم و سوراخ سقف و گرفتگی فاضلاب حمام میوفتادم دیگه دیوانه ام کرده بود.

خب حالا شما که دایم می گویید مردها ما را فقط برای ث ک ث می خواهند، خودتان کلاهتان را قاضی کنید که آخر کدام مرد ابلهی است که زن ایرانی را به خاطر این نوع ث ک ث بخواهد که هر چه باشد کم و بیش نوعی شکنجه است. از اقلیت مردان مازوخیست که بگذریم باقی مردها اگر هم این پروسه زجراور را ادامه میدهند یا محض ثوابش است یا اگر هم آتئیست باشند به خاطر تحکیم بنیان خانواده و توجه به حقوق زنان. خب حالا این انصاف است که در مقابل این همه صبر و تحمل و ایثار به جای اینکه به مرد ایرانی تندیس حمایت از حقوق زنان هدیه کنید، زخم زبان تحویل دهید؟

بیدار شوید ….. بروید لااقل چهارتا کتاب بخوانید و فیلم با صدا تماشا کنید که مرد بیچاره را اینقدر شکنجه ندهید. درست است که خود من هم هنوز نمی دانم در اینجور مواقع چه باید گفت اما این را می دانم که اینجوری که هست هم نباید باشد. یک حرکت اصلاحی را شروع کنید و به جای محکوم کردن مردها چیز یاد بگیرید

از ما گفتن بود

Read Full Post »

 frenchguillotine

براندازی نرم رابین هود: سابقه اولین انقلاب  به قرون وسطی باز می گردد یعنی زمانی که رابین هود علیه ظلم و ستم اشراف و فئودالهای انگلیس علم طغیان برافراشت. البته رابین هود جرات نکرد علمش  را از خانه بیرون بیاورد به همین دلیل بعد از مدتها تفکر به این نتیجه رسید که بهترین راه حل براندازی نرم است بنابراین از ثروتمندها میدزدید میداد به فقیرها تا همینجور نرم نرم ثروتمندهای ظالم ضعیف شوند. راه حل رابین هود موفقیت امیز بود و در نهایت ثروتمندها فقیر و فقیرها ثروتمند شدند. در نتیجه رابین هود مجبور شد از ثروتمندهایی که قبلن فقیر بودند بدزدد بدهد به فقیرهایی که قبلن ثروتمند بودند ……. این برنامه این قدر ادامه پیدا کرد تا رابین هود به این نتیجه رسید که براندازی نرم بی فایده است و از اول باید میرفت سراغ براندازی سفت. به این ترتیب اصطلاح براندازی نرم برای همیشه به زباله دانی تاریخ فرستاده شد و همانجا ماند تا همین چند روز پیش که یکی از مسئولین امنیتی ایران که توی زباله دانی دنبال مورد مشکوک می گشت ان را دوباره کشف کرد.

انقلاب صنعتی: انقلاب صنعتی با اختراع موتور بخار توسط جیمز وات انگلیسی به وقوع پیوست و در نهایت انگلیس و سایر کشورهای صنعتی را به کشورهایی پیشرفته وتوسعه یافته تبدیل کرد. بسیاری از کارشناسان معتقدند انقلاب صنعتی  زیاد هم انقلاب نبوده است چون در این انقلاب نه کسی اعدام شد نه کسی ترور شد نه شعاری داده شد نه اموال عمومی تخریب شد نه دیپلماتهای هیچ کشوری را گروگان گرفتند و نه حتی کسی به سر و وضع مردم گیر داد. از همه بدتر اینکه بعد از انقلاب ملکه انگلیس هنوز هم سر ومر و گنده سر جایش نشسته بود و حتی به او فحشی هم داده نشد. روی هم رفته اکثر صاحب نظران عقیده دارند انقلاب صنعتی یکی از بزرگترین اشتباهات در تاریخ انقلابهای جهان بوده است.

انقلاب فرانسه: انقلاب فرانسه با اختراع وسیله ای به اسم گیوتین به وقوع پیوست. مخترع این وسیله ژوزف گیوتین ابتدا قصد داشت امتیاز ان را به لویی شانزدهم بفروشد اما  مصلحین اجتماعی مانند روبسپیر و دانتون او را از اینکار منصرف کردند.

دانتون: چه اختراع باحالیه با این میشه کلی گردن زد

گیوتین: میخوام بفروشمش به لویی

روبسپیر: لویی کیه؟ سلاخه؟

گیوتین: نه بابا شونزدهم را میگم. پادشاهه

روبسپیر: اهان ولی میگم اینجوری چیزی گیرت نمیاد اگه لویی چشش اینو بگیره به زور صاحابش میشه تف هم نمی اندازه کف دستت

گیوتین: راست میگی تو این مملکت حق مولفین و مخترعین کشک هم حساب نمیشه حالا میگی چه کار کنم؟

روبسپیر: میگم اینو بدتش به ما فکرش را که می کنم می بینم راست کار ماست با این میشه جامعه را اصلاح کرد

گیوتین  با خود می اندیشد حالا که اختراعش روی دستش مانده ان را به مصلحین اجتماعی تقدیم کند یا اینکه از ان به عنوان سوخت زمستان استفاده کند

 گیوتین: بیا خیرش را ببینی ….. می تونستم با این چهار روز شومینه خانه را گرم نگه دارم که میکنه به عبارت دو فرانک و پنجاه سانتیم

دانتون: ما این را برمی داریم ولی اول وایستا امتحانش کنیم ببینیم درست کار میکنه یا نه

دانتون و دستیارانش دست و پای گیوتین را می گیرند و در میان دست و پا زدنها و فحش دادنهای گیوتین با استفاده از او اختراعش را امتحان می کنند

دانتون: عالیه این وسیله واقعن خوب کار می کنه با این میشه انقلاب کرد بد مصب عجب چیزیه

روبسپیر: اخ بچه ها دیدید چی شد؟ یادمون رفت دو فرانک این بنده خدا را بهش بدیم

کار روبسپیر و دوستانش حسابی می گیرد، سرعت کار اختراع جدید بالا است و بعد از چند روز چیزی از طبقه اشراف باقی نمی ماند. انقلابیون برای پاسداری از انقلاب وارد ورسای و کاخ های اشراف پاریس می شوند و برای جلوگیری از بازگشت ارتجاع قفل درها را عوض می کنند. انقلاب پبروز می شود اما دانتون انقدر جو گیر شده که پس از پیروزی انقلاب باز هم ول کن گیوتین نیست و با گذشت دو سال از انقلاب شکوهمند فرانسه هنوز سرش به وظیفه انقلابیش پای گیوتین گرم است.

دو سال بعد وقتی سر حساب می شوند معلوم می شود دانتون گردن خیلی از انقلابی ها را هم زده است.

روبسپیر: اخه این چه کاری بود کردی احمق جان؟ انقلاب دو ساله پیروز شده طبقه اشراف که کلن کن فیکون شد رفت پی کارش اینهایی که تو این مدت گردن زدی همه اشون انقلابی بودند

دانتون: ای بابا حالا بیا و خوبی کن …. هدف من حفظ دست اوردهای انقلاب بود

روبسپیر: میشه بگی با کشتن این همه ادم چه دست اوردی را حفظ کردی؟

دانتون: روبی من موندم تو با این هوشت چطوری انقلاب کردی….. چه دست اوردی؟ خب کاخها دیگه جانم! تعداد انقلابیها بیشتر از دست اوردهای انقلاب بود باید یه جوری توازن برقرار میشد

روبسپیر قبول می کند که این کار برای حفظ دست اوردهای انقلاب لازم بوده ولی عقیده دارد دیگر کافی است چون  توازن برقرار شده است. وقتی دانتون می خواهد همراه انقلابی ها به ورسای برود روبسپر متوجه یک مشکل دیگر می شود

روبسپیر: میگم دانتون یک نفر را از قلم ننداختی؟

دانتون: نه کی؟

روبسپیر: خودت! گفتنش خوشایند نیست ولی اگر بخوای با ما برگردی ورسای توازن را به هم می زنی…..حیف نیست چیزی که اینقدر براش زحمت کشیدی را با دست خودت خراب کنی؟

چند لحظه بعد گردن دانتون هم می رود زیر گیوتین و انقلاب تثبیت می شود.

انقلاب کمور: مجمع الجزایر کمور کشوری انقلابی در ساحل شرقی قاره افریقا است که روابط سطح بالایی با ایران دارد. انقلاب کمور هفتاد سال پیش با بیرون راندن فرانسوی های استعمارگر به پیروزی رسید. فرانسوی ها در سواحل افریقا راست شکمشان را گرفته بودند و می رفتند هر جزیره ای که پیدا می شد استعمار می کردند تا اینکه کمور را کشف کردند اما پس از مدتی جستجو در این جزیره هیچ چیز دندانگیری برای استعمار کردن پیدا نشد. سطح جزیره از سنگهای اتشفشانی پوشیده بود و فقط در قسمتهایی از جزیره که کمی خاک وجود داشت درخت یلانگ یلانگ می رویید. چند سال پس از اغاز استعمار کمور رییس جمهور فرانسه با فرماندار دست نشانده کمور تماس گرفت:

رییس جمهور فرانسه: من می خوام بدونم شما اونجا چه کار می کنید؟

فرماندار دست نشانده: داریم اینجا را استعمار می کنیم قربان

رییس جمهور فرانسه: و این استعمار شما تا به حال چه خاصیتی برای فرانسه داشته؟

فرماندار دست نشانده: حقیقتش تا حالا که هیچی ولی ما داریم با جدیت تمام به جستجو ادامه می دیم تا یه چیزی برای استعمار کردن پیدا کنیم

رییس جمهور فرانسه: رییس خزانه داری دیروز نتیجه این جستجوی جدی شما را به من گزارش داد. علاوه بر هزینه خورد و خوراک شما و مامورانتان که از مالیات مردم فرانسه تامین میشه ما ناچاریم هزاران فرانک به مردم کمور کمک  کنیم تا از گرسنگی نمیرند. اصلن لازم نیست انجا بمانید فردا صبح همه فرانسوی ها را برگردانید فرانسه

فرانسوی ها ان شب یک گودبای پارتی راه انداختند و فردا صبح سوار کشتی شدند. صبح ان روز احمد سامبا تاجر معروف یلانگ یلانگ که سور و سات عرق خوری فرانسوی ها را تامین می کرد طبق معمول به فرمانداری امد اما با کمال تعجب مشاهده کرد که از گاردهای مقابل در ورودی خبری نیست. حتی در اتاق فرماندار هم کسی نبود. او مردم را خبر کرد و همه اتاقها را جستجو کردند. فرانسوی ها ناپدید شده بودند ولی در حین جستجو از یکی از اتاقها صدای خر و پف شنیده شد.

یک فرانسوی سیاه مست که در مهمانی زیاده روی کرده بود خواب مانده و در نتیجه از برنامه بازگشت به فرانسه جا مانده بود. احمد سامبا سعی کرد با یک سخنرانی انقلابی احساسات ناسیونالیستی کموری ها را به جوش اورد تا این مزدور بیگانه را از کمور بیرون بیاندازند اما متاسفانه تاثیر زیادی نداشت

پس از پایان سخنرانی یکی از کموریها که داشت انگشتش را توی دماغش می چرخاند و ناظر اوضاع بود گفت: چیکارش داری بابا بزار بخوابه

یکی دیگه هم گفت: الان بیدار میشه کار دستمون میده وا شر به پا نکن سامبا

مردم حرف او را تایید کردند و سر و صدای نکن… ولش کن…. الان بیدار میشه…. از این سو و ان سو برخواست اما احمد سامبا با شور و جسارت یک رهبر انقلابی به پیش رفت و یک تار از سبیل فرانسوی خفته کند. بعد چند تار دیگر کند بعد چنگ انداخت و یک مشت سبیل فرانسوی را از ریشه دراورد بعد با خشم و کینه انقلابی یه کشیده محکم به صورت فرانسوی نواخت.

احساسات انقلابی مردم به جوش امد و همه به فرانسوی مزدور حمله ور شدند بعد دست و پای او را گرفته به سمت ساحل بردند که این جرسومه استعمار را به دریا بیاندازند

در ساحل دریا جمعیت انقلابی با صدای بوق یک کشتی درجا میخکوب شد. لحظه ای بعد یک قایق از سوی کشتی فرانسوی به ساحل امد

احمد سامبا: …..چیزه ……… شما اینو تو فرمانداری جا گذاشته بودید ما واستون اوردیمش

فرانسوی: مقسی این فرانسوا همیشه زیاده روی میکنه بون سوا ابیانتو

به این ترتیب اخرین مزدور فرانسوی هم از کمور بیرون رانده شد. مردم کمور پیروزی را جشن گرفتند و احمد سامبا را روی دست به فرمانداری بردند و از ان روز سامبا کنترل خرید وفروش یلانگ یلانگ را در دست گرفت. یک سال بعد خشکسالی شد و اوضاع بدجوری به هم ریخت. دیگر یلانگ یلانگ هم نمی توانستند سق بزنند و فرانسوی های عرق خور هم نبودند که از طریق انها چیزی عایدشان شود. سامبا از فرانسه درخواست کرد کمور دوباره مستعمره فرانسه شود. این درخواست در هیات دولت فرانسه به اتفاق اراء رد شد

سالها بعد کمور مجددن توسط وزارت خارجه ایران کشف شد. روزی یکی از کشتی های ایرانی حامل کمک به مردم غزه که اجازه پهلو گرفتن نداشت در اقیانوس سرگردان بود و به خاطر فرار از دست دزدان دریایی به سواحل افریقا پناه برد. در انجا جزیره ای به نام کمور را پیدا کردند که وضعشان از مردم غزه هم خرابتر بود. دل کاپیتان کشتی به حال کموری ها کباب شد و با خود گفت حالا که این کمکها را نمیشه به فلسطینی ها رسوند خوبه بدیم به این طفلکیها. مردم کمور کاپیتان کشتی را با خوشحالی روی دست به فرمانداری بردند و در اتاقی حبس کردند. کاپیتان ایرانی حیرت زده به منوچهر متکی زنگ زد:

کاپیتان: اینجا کموری ها من را گروگان گرفتن

منوچهر: پس چرا موبایلت را ازت نگرفتن؟

کاپیتان: این را نفهمیدن چیه

منوچهر: خب چقدر برای آزادیت میخوان؟

کاپیتان: پول نمیخوان میگن باید ما را مستعمره خودتون کنید

مدتی بعد احمد سامبا از حوزه علمیه قم بورسیه شد تا جمهوری اسلامی کمور را تاسیس کند. کمیته امداد و هلال احمر شعبه کمور هم تاسیس گردید. هم اکنون روابط ایران و کشور انقلابی کمور در سطح بالایی قرار دارد. تنها عامل محدود کننده این روابط عدم وجود فرودگاه در کمور است که باعث می شود رفت و امد دیپلماتهای کموری به ایران با استفاده از قایق ماهها به طول انجامد. احمد سامبا قول داده است در جهت ارتقا سطح روابط دو کشور به زودی تعداد پارو زنها را افزایش دهد

Read Full Post »

به تازگی وبلاگ از قلب  کویر شعری را منتشر کرده که سراسر بداموزی و مشحون از حملات ناجوانمردانه به موجودی مفید و خدوم به نام شوهر است. این وبلاگ نویس البته نوشته هایش خالی از ظرافت نیست و طبع نسبتن روانی هم در شعر دارد اما با توجه به بداموزی هایی که در این شعر وجود داشت احساس وظیفه کردم که جهت تنویر اذهان عمومی روشنگری کنم

خلاصه توصیه های ایشان به خوانندگان چشم و گوش بسته وبلاگش این است که شوهر نکنید و به جای آن با ناز و غمزه و چندتایی بوسه مردها را خر کرده تیغ بزنید و از زندگی لذت ببرید…. زهی خیال باطل زهی گمراهی

واقعن باید به جنس لطیف هشدار داد که تحت تاثیر این القائات، چنین تصمیم سخیفی نگیرند و فکر نکنند با این کارها روزگار را به خوشی می گذرانند. خب اصلن گیرم که قید شوهر کردن را زدید و همین چهار تا خواستگاری هم که دارید پرید بعدش چه؟ فکر کردید توی خیابان حلوا خیر می کنند؟ اگر دیر بجنبید خوبهایش را می برند و شما سرتان بی کلاه می ماند؟ نه جانم این حرفها را رها کنید و بچسبید به همان خواستگارهایتان اگر دارید. به گمانتان همین که اراده کردید یک پسر مایه دار را می گزارند توی سینی تقدیم می کنند که تیغش بزنید؟ اگر شانس داشته باشید و وقت زیاد و دل خرم اخرش دست بالا یک پسر کچل و قوزی نصیبتان می شود که می شود قوز بالا قوز و پول ساندویچش را هم شما باید حساب کنید. البته پسرهای با شخصیت و خوش تیپی مثل من هم پیدا می شوند ولی فکر نکنید به همین راحتی می توانید سرشان گول بمالید. این را هم بگویم که من در این میان اصلن ذی نفع نیستم و کلن نه قصد ازدواج دارم نه به این راحتی ها پیشنهادات جنس لطیف را مورد توجه قرار می دهم و اساسن ادمهایی مثل من از بودن با خودشان لذت می برند و در تنهایی کلی خوش به حالشان می شود. به قول شاعر:

به کسی بر نخورد بر نخورد اگر تنهایی خوبی دارم

به کسی چه این صدا این حنجره مال من می باشد

ماهی های درشت اگر قرار بود راحت به دام بیافتند که هرگز درشت نمی شدند. فکر کرده اید پسری که کله اش کار می کند و مایه دار است با یک ماچ خر می شود و می گوید بیا من را تیغ بزن؟ اینجوری که باید ادم با کله و احمقی باشد. این که جمع ضدین است.

یک وقت با این حرفهایی که فمینیستها می زنند و می گویند شوهر اخ است خام نشوید که دنیا و اخرتتان به باد می رود اما اگر هم فمینیست شش اتشه ای هستید که فکر انتقام از مردها آنی راحتتان نمی گذارد و این حرفها به خرجتان نمی رود باز هم باید بروید دنبال شوهر. مگر موجودی بدبخت تر از شوهر هم پیدا می شود برای انتقام گرفتن ؟ خیالتان اگر ازدواج نکنید و بترشید بمانید ور دل مادر بدبختتان از مردها انتقام گرفته اید؟ نه جانم این کم و بیش موهبتی است. هیچ کاری فمینیستی تر از ازدواج نیست مطمئن باشید

به هر حال هدف هدایت فریب خوردگان احتمالی بود و برای این کار از صلاح دشمن استفاده کردم:

 

ای که گویی دخترم شوهر نکن / بس کن این بیچارگان را خر نکن

خواهی از سکه بیوفند ازدواج؟ /  مارکتینگ تیغ زنی یابد رواج؟

تا از این پس فکر این دوشیزگان / هی رود دنبال هوندا و مگان

در خیابان ول بگردد کل روز / تا ببیند کیست پشت لنکروز

تا رود به لنکروزی تل دهد / بی سبب هی خنده ها را ول دهد

که خدا را شکر بختم یافتم  / کار صاحب لنکروز را ساختم

چند روزی می کنم او را مچل / تا بیوفتد عاقبت او در هچل

من صدایش می کنم عشقولکم / روز توی لنکروز شب پشت ِ کم

یک دو روزی می کنم راز و نیاز /  تا که چون خر گردد او گوشش دراز

چند باری چون دهم من بوسه ای / گردد اندر بحر عشقم کوسه ای

گرمی آن بوسه های خوب و نغز  / نرم نرمک می رود بالای مغز

چون که مغزش گرم شد خر می شود  / یا که خر بوده است و خرتر می شود

گرمی عشقم به مغز خر زند / تابلوی وی آر کلوزد بر در زند

با دروغ و حیله و افسون و ناز / می شود او کمپلکس حرص و آز

با زبانی چرب و شیرین همچو قند  / می روم من توی کوکش هی یه بند

که بیا ویلا به نامم کن پسر /  تا شوم از اعتمادت با خبر

یک قلمبه پول می خواهم که تا / گردم اندر عشق پاکت مبتلا

چون گرفتم پول را میرم ددر / می روم دنبال الدنگی دگر

این چنین در نعمت و ناز و نعیم / می شوم چون لرد بورگاندی مقیم

دخترک اندر خیال خام خویش / میشود بر مایه داران هی سریش

غافل از اینکه در این دور و زمان / کی به یک بوسه دهد باجی چنان؟

در حقیقت این چنین مردی کجاست؟  / هالوی خوشبخت در افسانه هاست

هم مجرد باشد و هم مرد کار / چون به دختر می رسد گردد حمار؟

در جوانی پول را پارو کند / دختری آید مخش جارو کند؟

انکه مغزی دارد و عقل معاش /  کی به یک بوسه شود او آش و لاش؟

فکر شوهر باش اینها خربزه است / خربزه آب است و شوهر خوشمزه است

رمز خوشبختی نسوان شوهر است / پند من بشنو که همچون گوهر است

گر فمینیستی و فکر انتقام / باز هم باید کنی عقد ِ مدام

نیست نفرینی بتر از ازدواج / همچو اچ آی وی ندارد او علاج

زیر پایت طفلکی جارو زند / صبح تا شب پشتک و وارو زند

ظرف را شوید چلاند رخت را / بهر تو اماده سازد تخت را

این چنین بدبخت تنها شوهر است / دنبال بی اف نگردی که شر است

 

dishes

 

یک عنصر خود فروخته در اسارت جنس لطیف

یکی از اینها پیدا کنید تا بفهمید خوشبختی واقعی چیست

 

 

 

Read Full Post »

یوزارسیف 2

برای اولین بار موفق شدم یک قسمت از سریال یوزارسیف را تقریبن به طور کامل ببینم. وقتی سریال تموم شد کلی به روشنفکرنماهای بی سواد بد و بیراه گفتم که از بس از این سریال بد گفتن باعث شدند ما قید دیدن این سریال را بزنیم. مدتها بود اینقدر نخندیده بودم. مخصوصن اون صحنه سفر استانی یوزارسیف به ممفیس معرکه بود. صحنه دویدن مردم به دنبال ارابه یوزارسیف فقط چندتا پارچه نوشته از طرف شهرداری و بنیاد شهید ممفیس کم داشت. در یک صحنه یوزارسیف به صورت ناشناس نشست و با یک خانواده کشاورز نهار خورد که ترکیبی بود از شاه عباس دوم، احمدی نژاد و جیمز باند. البته شاه عباس اگر به صورت ناشناس میرفت بازدید لااقل لباس مبدل می پوشید و احتمالن از ارابه سلطنتی استفاده نمی کرد. اخر همین پلان کشاورز منگل که به این نکته فکر نکرده بود که چرا این ادم ناشناس به جای اینکه سوار الاغ باشه با ارابه سلطنتی امده اینجا از یوزارسیف پرسید راستی اسمت چیه؟ یوزارسیف هم خیلی آرتیستی برگشت با یه حالتی گفت: (( یوسف …. یوزارسیف)) که من ناخوداگاه گفتم: باند …. جیمز باند ….

بامزه ترین شخصیتهای داستان، کاراکتر هفت کچلون معبد آمون هستند که مثل دالتونهای کارتون لوک خوش شانس به عنوان دشمنی فقط یه سری کارهای احمقانه انجام میدن که فقط برای خودشون دردسر درست میشه …. اخه فکرشو بکنید یه نفر امده یک تنه دین رسمی یک کشور را عوض کنه اونوقت بالاترین مقامات مذهبی اون کشور اینقدر ماست و بی خاصیت باشن… اینجوری ارزش کار یوزارسیف هم مشخص نمیشه که

به هرحال با همین یک قسمت هم میشه متوجه شد مغز نویسنده داستان چه جوری کار میکنه. به نظر من قسمتهای بعدی اینجوری خواهد بود:

 

یوزارسیف در کاخ فرمانروا نشسته و با فرمانروا اختلاط می کند.

یوزارسیف: راستی من داشتم به این فکر می کردم که شما ارزشهاتون را چه جوری تزریق می کنید؟

جناب فرمانروا: تزریق؟ ما کلن اهل تزریق نیستیم من بیشتر با عرق پاپیروس حال می کنم

یوزارسیف: انگار ملتفت نشدی جناب فرمانروا. بزار یه مثال بزنم …. مثلن شما که مداح ندارین مردم را گریه بندازه به جاش چه کار می کنین

جناب فرمانروا: من نمی دونم این مداح که میگی چیه ولی  خب مگه کسخلیم که گریه کنیم معلومه به جاش می خندیم

یوزارسیف: ظاهرن شما اصلن ملتفت نشدی ارزشها چیه…. البته تقصیری هم ندارید. در لذات دنیوی غرق شدید صبح تا شب زهرماری میزنی و با جماعت مطرب و دلقک خوشی ….. نمی دونی چه برکاتی در تزریق ارزشها نهفته است

جناب فرمانروا: میگم یوزارسیف جان تو که تا حالا شرابهای ما را امتحان نکردی من هم تا حالا تزریق نکردم اصلن بیا یه معامله ای بکنیم من الان ساقی را صدا میکنم بیاد جامت را پر کنه تو یه امتحانی بکن من هم ارزشها را تزریق می کنم قبوله؟

یوزارسیف: قبوله

جناب فرمانروا: هاها ها ….. واقعن قبول کردی؟ یعنی الان ساقی ما بیاد هرچی تو جامت بریزه میری بالا دیگه؟

یوزارسیف: بله قبوله ولی تو هم قول بده در عوض ارزشها را به جامعه تزریق کنی

جناب فرمانروا: قبوله قبوله …………. (جناب فرمانروا متعجب و خندان کف دستها را دو بار بر هم می زند ) …. اهای ساقی بدو بیا ببینم پسر 

ساقی: در خدمتم عالیجناب

جناب فرمانروا: امروز توی منو چی داریم؟

ساقی: شربت آلبالو، دلستر، دوغ آبعلی، آب زرشک  …..

جناب فرمانروا: اینا دیگه چه کوفتین؟ تو ساقی درباری یا آب زرشکیه سر گذر؟ اصلن تو چرا این ریختی شدی؟ این ریش نکبت چیه تو صورتت؟

ساقی: شرمنده عالیجناب …. همین الان پیش پای شما جناب یوزارسیف را توی راهرو دیدم ایشون دو کلوم با بنده صحبت کردن من هم با اجازه اتون متحول شدم…. ما دیگه حاضر نیستیم لقمه حروم بزاریم تو سفره زن و بچه امون…..

یوزارسیف با چهره ای پیروز و متبسم جام شربت البالو را سر میکشد و بعد به جناب فرمانروا می گوید حالا نوبت تو است که به عهدت وفا کنی

در پلان بعدی جناب فرمانروا برای بازدید از طرح تزریق ارزشها همراه یوزارسیف به خیابان امده

جناب فرمانروا: خب این ارابه هایی که پر از دختر و پسره چیه جریانش؟

یوزارسیف: این طرح امنیت اجتماعیه ….. از امروز پسرهای فکلی و دخترهایی که پر و پاچه اشون لخت باشه یا تحت تاثیر فرهنگ امپراتوری منحط روم باشن را دستگیر می کنیم

جناب فرمانروا: این یکی ارابه هم مال همون طرحه؟

یوزارسیف: نه این مال طرح امنیت اخلاقیه …. اون یکی دیگه هم مال طرح امنیت روانی یا شاید هم گشت ارشاد باشه درست مطمئن نیستم …..

جناب فرمانروا: توی این یکی طرح کیا را دستگیر می کنید؟

یوزارسیف: پسرهای فکلی و دخترهایی که پر و پاچه اشون لخت باشه یا تحت تاثیر فرهنگ امپراتوری منحط روم باشن

جناب فرمانروا: خب این که همون قبلیه شد

یوزارسیف: در ظاهر ممکنه اینطور به نظر بیاد ولی یکی نیستن ….. در واقع ما باید این طرح ها را هر چند وقت یک بار به صورت متناوب اجرا می کردیم که برای مردم عادی نشه اما حالا که ناچاریم حاصل سالها بی توجهی را از بین ببریم باید همه را به صورت ضربتی با هم اجرا کنیم تا افاقه کنه

در این لحظه ملت همیشه در صحنه مصر متوجه حضور یوزارسیف میشوند و دور او حلقه می زنند و همگی یک صدا فریاد می زنند: صل علی محمد بوی یوزارسیف امد …. یوزارسیف عزیزم بگو تا خون بریزم …….. ما همه سرباز توییم یوزارسیف گوش به فرمان توییم یوزارسیف …… بمیرد بمیرد دشمن خونخوار تو …. مرگ بر وایکینگ ها مرگ بر آزتک ها مرگ بر ….

بعد یوزارسیف طی بیاناتی بر لزوم امادگی و هوشیاری در برابر ترفندهای دشمن و استکبار جهانی به سرکردگی امپراطوری منحط روم تاکید میکند و بعدش هم با جناب فرمانروا بر می گردند به کاخ

یوزارسیف و جناب فرمانروا وقتی به کاخ می رسند می بینند یک نامه را با چاقو کوبوندن روی درب ورودی ….. جناب فرمانروا می گوید گمونم نامه زلیخا باشه این زنیکه ول کن نیست. اما یوزارسیف از چنان هوش و فراصتی برخوردار است که می فهمد این نامه زلیخا نیست و به جناب فرمانروا می گوید نه بابا هیچکی اینقدر اسکل نیست که نامه عاشقانه را اینجوری تابلو بزاره جلوی دید همه …. بعد یوزارسیف کاغذ را از زیر کارد می کشد و گوشه نامه پاره می شود….. در راه نامه را می خواند و به سطل اشغال می اندازد. جناب فرمانروا می پرسد: خب این کاغذ پاره بالاخره چی بود؟ یوزارسیف می گوید هیچی بابا از همون کاغذ پاره ها که امپراطوری روم همیشه میفرسته …. اولتیماتوم دادن که اگه  از غنی سازی گندم دست برنداریم تحریم اقتصادی میکنن

جناب فرمانروا: خب خیالم راحت شد بیا به مسایل مهمتر مثل تزریق ارزشها بپردازیم ….میگم من هنوز تو فکر اون سخنرانیت هستم واقعیتش خیلی نگران شدم …. این دشمنی که ازش حرف زدی کیه؟ نمی دونستم دشمن داری یوزارسیف جان هرکی هست بگو حسابشو برسیم

یوزارسیف: والا دشمن شخص خاصی نیست ولی لازمه که مردم همیشه در برابر توطئه های دشمن هوشیار باشن

جناب فرمانروا: یوزارسیف جان درست متوجه نشدم …… یعنی تو میدونی دشمن داری ولی نمی دونی کیه؟

یوزارسیف: نه جانم …. ببین اگه میخوای ملت همیشه در صحنه را همیشه در صحنه نگه داری باید همیشه نگران دشمن باشن والا میگیرن تخت میخوابن …. متوجه شدی؟ حالا لازم نیست خیلی دقیق معلوم باشه دشمن یعنی کی. اصلن خوبیش هم به همینه که دقیقن معلوم نباشه …. اینجوری بر حسب شرایط هر روز ممکنه یکی را دشمن اعلام کنیم

جناب فرمانروا: آهان …. افرین …. راستی الان یادم امد که امروز خبر اوردن طرح سهمیه بندی یونجه باعث شده یه عده از گاریچی ها چندتا انبار علوفه را اتش بزنن میگم چطوره بگیم اینها دشمن بودن ملت حالشونو بگیرن

یوزارسیف: نه لازم نیست. به اینها که نمیگن دشمن … این چیزها برای این اتفاق میوفته که ملت سرگرمی ندارن

جناب فرمانروا: یعنی چی؟

یوزارسیف: تو به من بگو الان توی مصر چند جور صف دارین تا من بهت بگم وضع سرگرمی ملت چطوره

جناب فرمانروا: خب فقط یه صف داریم اون هم موقعیه که درباریها میخوان دستمو ببوسن

یوزارسیف: این خیلی کمه …. باید بیشترش کنین ….. یه سری طرح درست کنین مثلن طرح تعویض الاغ فرسوده یا هرچی که به فکرتون رسید نکته مهم هم اینه که باید یه جوری ملت را به چارمیخ بکشید که اگه تو صف نایستند از زندگی ساقط بشن اینجوری دیگه کسی وقت پیدا نمی کنه بره دنبال اتیش بازی

جناب فرمانروا: افرین ……. افرین ……….. راستی یه چیز دیگه …. امروز توی سخنرانیت گفتی ملت اسراییل کلن ادمهای مزخرفی هستن و اسراییل باید نابود بشه و از این حرفها …. ببینم مگه تو خودت از بنی اسراییل نیستی ما که داریم تبلیغ میکنیم تو الگوی جوانان باشی چطور اونوقت میگی ملت اسراییل هیچ چیز خوبی نداره؟

یوزارسیف: خب من یکی همینجوری خوب درامده ام وگرنه ملت اسراییل در طول تاریخ هیچ چیز خوبی نداشته و کلن خیلی مزخرفه …. اصلن تو تا حالا دیدی یه ادم حسابی بگه اسراییل نباید از روی زمین محو بشه؟

جناب فرمانروا: راستش من اصلن ندیدم کسی در مورد اسراییل حرف بزنه ولی چون شما میگی حتمن همینطوره

 

پ. ن: این قصه را میشه تا ده صفحه دیگه هم ادامه داد ولی این را باید بگم که من واقعن با دیدن این سریال از یه چیزی ناراحت شدم. اینکه این سریال ضعیف چیزی را که تا به حال یک گوشه ذهن ما به عنوان امری مقدس قرار داشت به امری مضحک و مبتذل تبدیل میکنه. داستانی که در هاله ای از راز و رمز پوشیده بود چنان به مضحکه گرفته میشه که تا سطح یک ملودرام ابکی و مسخره سقوط میکنه. چیزی که واقعن جای تاسف داره. یعنی توی اون دم و دستگاه صدا و سیما یک نفر نبود به کارگردان این سریال بگه اخه مرد حسابی این چه مزخرفیه درست کردی؟

 

 

 

 

 

 

Read Full Post »

از وقتی برای تحصن امدیم فرودگاه تصمیم گرفتم اتفاقات اینجا را برای ثبت در تاریخ بنویسم. به محض ورود حاج سعید یه جلسه توجیهی تشکیل داد و بچه ها را توجیه کرد. خلاصه حرفهای حاجی این بود که فعلن وظیفه ما این است که اینجا بشینیم تا به وظیفه انسانیمون عمل کرده باشیم و با عربهای بی وجدان که یه جا نشستن و هیچ کار نمی کنند فرق داشته باشیم. بعد یک نفر پرسید چرا به جای فرودگاه امام فرودگاه مهراباد برای تحصن انتخاب شده که پرواز خارجی نداره؟ حاجی گفت خب اینجا نزدیکتره و افراد بیشتری میتونن در فیض تحصن شریک بشن و به کارهاشون هم برسند.

30/2 بعد از ظهر: یکی دو ساعت از استقرار بچه ها در فرودگاه میگزره ولی باز هم افراد جدیدی برای ثبت نام میان.یک برادر بسیجی که همین امروز صاحب پسر شده بود ابتکار جالبی به خرج داد و حاج خانم و پسرشو اورد برای ثبت نام. بچه ها از ثبت نام این بسیجی یک روزه برای عملیات استشهادی استقبال کردن و همه دوست داشتن باهاش عکس بندازند. نیم ساعت پیش محسن یک ابتکار دیگه به خرج داد که از این هم جالب تر بود. محسن رفت خانمش را اورد و ثبت نام کرد و به مسئول ثبت نام گفت اسم پسرش رو هم بنویسه

مسئول ثبت نام: اقا زاده اتون کجاس؟

محسن: همینجا برادر

مسئول ثبت نام: کجا؟

محسن: همینجا هنوز به دنیا نیامده پیش خانممه

مسئول ثبت نام: موردی نداره. خب اسمشو چی بنویسم؟ این بسیجی کوچولو اسمش چیه؟

خانم محسن: هنوز براش اسم انتخاب نکردیم

محسن: اسمشو بنویسین مشعل ….. نه خالد ….. به یاد خالد مشعل

مسئول ثبت نام: خب سنشو چی بنویسم؟

محسن: حدود سه ماه

خانم محسن: دو ماه و ده روز

مسئول ثبت نام: ولی شما گفتین اقا زاده هنوز به دنیا نیامده ؟

محسن: یعنی دو ماه و ده روزه که …. یعنی چیز ……. یعنی شش ماه و بیست روز دیگه به دنیا میاد

مسئول ثبت نام: پس می نویسم 6- ماه

فکر می کنم با این کاری که محسن کرد تا مدتها کسی نتونه رکوردشو بشکنه

45/2 بعد از ظهر: تمرینات نظامی بچه ها در محوطه فرودگاه زیر نظر حاج سعید شروع شد. دور محوطه کلاغ پر رفتیم و بچه ها خیز سه ثانیه را تمرین کردن

15/4 بعد از ظهر: از یکی از پایگاه ها برای حمایت از جنبش یه دیس خرما و یه کارتن ساندیس فرستادن. دیس خرما در بدو ورود زیر چادر یکی از خواهران ناپدید شد. برادران به دلایل شرعی از تعقیب دیس خرما صرف نظر کردن اما کارتن ساندیس در برابر واکنش سریع بچه ها در چشم بر هم زدنی خالی شد. صحنه جالبی بود و نشون دهنده امادگی رزمی بچه ها. معلوم میشه بچه ها خیز سه ثانیه را خوب تمرین کردن. ناپدید شدن ساندیسها حتی کمتر از دو ثانیه طول کشید.

30/5 بعد از ظهر: حاج سعید برای بچه ها کلاس تاکتیکی گذاشت. توی کلاس حمید سوال کرد اگر بعد از ورود به غزه با اسراییلی ها روبرو شدیم چه کار کنیم؟

حاج سعید: سوت بزنید

حمید: که چی بشه؟

حاج سعید: برای اینکه بچه های حماس بیان نجاتتون بدن

حمید: اگه بچه های حماس اون نزدیکی نبودن چی؟

حاج سعید: فرار کنید

در پایان جلسه همگی به خاطر اطلاعات سودمند حاجی تشکر کردیم

10/8 شب: توی محوطه فرودگاه مانور امادگی رزمی اجرا کردیم. بچه ها چندتا دختر بدحجاب را به عنوان دشمن فرضی دستگیر کردند. واقعن سطح امادگی رزمی بچه ها غرور افرین بود و من را یک لحظه به فکر انداخت که ما که اینجا اینهمه دشمن داریم و میتونیم اینقدر مفید باشیم چرا بریم فلسطین؟ بد حجابها، پیروان مدهای مبتذل و فرهنگ منحط غرب، روزنامه چی ها و نویسنده های منحرف و روشنفکرهای خود فروخته مگه کم هستن؟ تازه بیشتر مردم دشمن رییس جمهور مردمی هستند. ولی به خودم گفتم وقتی مسئولین بالای نظام میگن وظیفه شما اینه که به هر نحو ممکن با اسراییل مقابله کنید و حتی اگر کشته بشید شهید محسوب میشید ما هم وظیفه داریم به مسئولین بالای نظام فشار بیاریم تا اجازه بدهند به رهنمودهاشون عمل کنیم.

45/9 شب: داشتم با حمید بحث می کردم. حمید می گفت اگه مسئولین قبول کردن هواپیما در اختیار ما بزارن اونوقت به کجا پرواز می کنیم؟ نوار غزه که فقط با اسراییل و مصر مرز مشترک داره و به هیچکدوم اینها هم نمیتونیم وارد بشیم؟ گفتم نمی دونم ولی شاید بشه مثلن بریم سوریه بعد اونجا تحصن کنیم تا بزارن با کشتی بریم نواره غزه. حمید گفت خب اگه بخواهیم این کارو بکنیم که میتونیم همین الان ویزا بگیریم بریم سوریه پس چرا اینجا تحصن کردیم؟ به حمید گفتم نمی دونم ولی حتمن حاجی برای سوالت جوابی داره

10 شب: محمد جواد امد ثبت نام کرد و رفت. محمد جواد از نیروهایی هست که باغ سفارت انگلیس را تسخیر کردند و پرچم فلسطین را اونجا چرخوندن. محمدجواد می گفت بچه ها پای دیوار قلاب گرفتن و به سادگی پریدیم اون ور دیوار بعد باغبون متوجه ورود ما شد و فکر کرد برای خرمالو دزدی امدیم و با بیلش دنبالمون کرد و داد میزد آی دزد ….. بچه ها دست و پای باغبونو بستن به یک درخت و دم دهنش نوارچسب زدن و باهاش گفتمان کردن در نتیجه باغبون دیگه داد نمیزد و به گفتمان ما گوش میداد. همه انسانها فطرتن حق طلب هستن فقط ما باید روش صحیح گفتمان کردن را بلد باشیم. از محمد جواد پرسیدم چرا به جای باغ نرفتین خود سفارت را تسخیر کنید؟ که جواب داد ما با بچه های وزارت خارجه هماهنگ کردیم گفتن سفارت را بی خیال بشین ولی میتونین پرچم فلسطینو تو باغ قلهک یا خانه سفیر به اهتزاز در بیارید. خانه سفیر که جای کافی برای اینکار نداشت گذشته از این بالای دیوارش از این سیخهای نوک تیز داشت برای همین دیدیم باغ سفارت انتخاب بهتریه

25/10 شب: با یک وانت برامون پتو اوردن ولی پتو به تعداد کافی نبود و به دسته پنج نفری ما فقط  دو تا رسید. چیزی که همه را تحت تاثیر قرار داد این بود که حاجی اصلن پتو نگرفت و از سهم خودش گذشت. اکبر هم توی دسته ماست که در واقع حجم مدور بشکه مانندی است به قاعده سرلشکر فیروزابادی و بچه ها براش اینده درخشانی پیش بینی میکنند. اکبر لحاف کرسی هم کمشه و باید سه نفر حسابش کرد با این حساب میشه گفت پنج تا پتو کم داشتیم. سر تقسیم پتوها به توافق نرسیدیم و بحث پیش امد که در نتیجه حاجی امد پرسید جریان چیه. بعد ما را توجیح کرد و گفت سعی کنید به سرما عادت کنید شما باید خودسازی کنید این پتوها رو هم بدید به من. خدا این حاجی را از ما نگیره، اصلن یاد خودسازی نبودیم.

30/2 بامداد: چند دقیقه پیش حاجی با سر و صدای زیاد بیدارمون کرد گفت بچه ها نماز صبحتون قضا نشه. بعضی از بچه ها حتی برای وضو گرفتن هم رفته بودن که بعد متوجه شدن هنوز وقت نماز نشده. حاج سعید به بزله گویی و مزاح مشهوره و ما هم همیشه از حضورش فیض می بریم خدا برای اسلام ومسلمین حفظش کنه

45/3 بامداد: باز یک سر و صدایی راه افتاده بود که از خواب بیدارم کرد اول فکر کردم باز هم حاجی داره مزاح می کنه ولی قضیه چیز دیگه ای بود. حمید دل پیچه شدید گرفته بود که ظاهرن به کالباسهای شام مربوط میشه. بچه ها حاجی را خبر کردن و حاجی هم بی سیم زد که امبولانس بیاد:

حاجی: فیششششش عمار عمار یاسر فیششششش عمار عمار یاسر فیشششش

عمار: فیشششش یاسر جان به گوشم  …فیشششششش

حاجی: فیششششششش عمار اینجا یه فرشته اسهال شده فرشته بر لازم داریم فیشششششششش

عمار: فیششششششش یاسر جان جون خودت فقط مزاح نباشه منو از خواب بیدار کردی ها فیششششش

حاجی: فیشششش نه به جان خودم عمار جان جدیه، وضعیت فرشته وخیمه فیشش

عمار: فیششششش فرشته عمودیه یا افقی؟ فیششششششش

حاجی: فیششششششش فعلن منحنیه فیشششششششش

عمار: فیشششش مفهوم شد موقعیتتون رو اعلام کنید فیششششششش

حاجی: فیششششش ترمینال شماره 2 جلوی دستشویی فیشششششش

عمار: فیشششش دستشویی برادران یا خواهران؟ فیشششششش

حاجی: فیششششش برادران، فرشته مذکره فیششششش

عمار: فیشششش مفهوم شد تمام فیششششش

بعد از اینکه حمید را بردند درمانگاه همه بچه ها میگفتن حمید را باید اولین مجروح جنبش محسوب کرد.

به این ترتیب با تقدیم یک مجروح روز اول جنبش ما به پایان رسید. به امید هرچه پر بارتر شدن جنبش

 

Read Full Post »

Older Posts »